داستانهای محمد رها

داستانهایی که شاید برای شما هم اتفاق بیفتد

 

۱

در طلیعه صبح نوروزی چوپان به زبان مادرانه به بره تازه بدنیا آمده گفت: لطفا گوسفند خردمند باش! هرچند بر کتیبه ات نگاشته اند؛ باید تا ابد گوشت قربانی بمانی.

۲

چند روز بعد بره از مادرش پرسید: چرا باید در مرتع و در گله بمانم؟ میخواهم به جنگل زیبا و تاریک بروم، آنجا لباس خرس بپوشم و زوزه گرگ سر دهم. مادرش ابتدا خندید، سپس گریست و دوباره خندید.

۳

روباه و گرگ در مجلس شیر نشسته بودند و پلنگ از بالای درختی این هیئت را رصد میکرد. گرگ گفت: بره میخواهد آزادی را تجربه کند. برادر روباه نظرت چیست او را چند روزی در جنگل حمایت و هدایت کنیم تا قوانین اینجا را بیاموزد؟ آیا می‌شود او را تربیت نمود؟ روباه ندا داد: او ذاتا گوسفندی در مسیر پروار شدن است. جلبک بی غیرت نیست تا لگدمال شود، سیلاب ویرانگر هم نیست تا لگدمال کند.

۴

صبح روز سیزدهم، بره جستی زد و بالای صخره رفت و با تمام توانش فریاد زد: دوستان ما از خوردن شیر یا علف و تبدیل شدن به گوشت قربانی بیزاریم. آیا کسی هست که تمایل به پریدن از روی حصار داشته باشد؟ و چون پاسخی از نگاه گوسفندان نشنید با تکان دادن دنبه کوچکش غزل خداحافظی را خواند و از روی حصار پرید. چندتایی برایش آرزوی بزرگ کردند، چندتایی هوس همراهی، چندتایی هم سرزنش و نفرین.

۵

در راه به خرگوشی رسید و پرسید جنگل کدام طرف است؟ خرگوش گفت: شاید چپ سرازیر شونده یا راست مستقیم! اما بگذار نصیحتت کنم؛ هر موجودی دیدی دندان دارد درنده است. هر موجودی دیدی تنومند است خطرناک است. هر موجودی... بره دوید تا به فیل افتاده بر خاک رسید و عقربی که دوان دوان می گریخت.

۶

نزدیک غروب، مورچه خوار را دید. جانور زبانی دراز آغشته به موریانه را از سوراخی بیرون کشید و به بره گفت: اگر گرسنه‌ای غذا همین است. پیش از تو نیز مرغی نمیخواست تخم بگذارد باتفاق خوک نر به تنگ آمده از کثافتهایش، همین راه انقلابی را رفتند اما...

۷

بره گفت: از بدو تولد بجز شیر مادر و آب چشمه، هیچ خوراکی نخورده ام. دلم میخواهد همه نخوردنی‌ها را تجربه کنم. تو میدانی راه بهشت کدام طرف است؟ مورچه خوار زبانش در سوراخ دیگری فرو رفته بود و با تکان دادن دمش به بره گفت: سریعا برو! خداحافظ.

۸

ستاره قطبی که از افق سر زد، زوزه شغالها با سوز سرما بره تنها را به ترس واداشت و به فکر فرو برد. او خردمند، دوراندیش و عاقل نبود؛ اما به‌غایت لجباز، جسور و نافرمان! باید راهش را ادامه می‌داد. 

۹

در رویای اولین شب تولد در بغل مادرش می‌پنداشت آنسوی جنگل؛ گلهای معطر و تاکهای زرین در انتظارش بی‌قرارند. اما با پرش از حصار در میدان رویدادها نه پوست خرسی بود، نه میتوانست زوزه‌ای تمرین کند. فقط دنیای پیش رو برای این زبان‌بسته بی‌رحم‌تر از هرآنچه بود که می‌دید. کورکوران خودش را به حفره ای در دشت میانه راه رساند و در آنجا آرمید به امید رویت فردایی بهتر...

۱۰

نیمه شب در خواب دید آدمها بره چاقی را نذر امامزاده کرده اند. ۴ مرد سیه‌چرده تنومند روی گوسفند خوابانده افتادند تا سرش را قطع کنند. قربانی کاملا مطیع و تسلیم بود. با برخورد تیزی به رگهای گردنش، خون به همه جا حتی مقدس‌ترین محراب در امن ترین معبد جهان پاشید. با جدا شدن کامل سر توسط قصاب، مردان دست و‌ پایش را رها کردند تا جان بدهد. پوستش را کندند، شقه شقه اش کردند و داخل دیگ آبجوش انداختند.

۱۱

در همان عالم خواب ناگهان پسرکی اصیل، نجیب و شیک‌پوش از راه رسید. وارد صحن امامزاده شد و عامرانه پرسید: چرا او را کشتید؟ او برادرم بود! متولی امامزاده پشت به اهالی و‌ رو به پسرک گفت: تو از طایفه جنیانی! اجازه نخواهم داد تا با شورش و ابراز وسوسه‌هایت، آیین قربانی ما را شیطانی و مردود کنی.

۱۲

سپس متولی او را به درون هیمه آتش انداخت. پسرک سوخت اما دوباره زنده شد. اینبار او را به داخل حوض تیزاب سلطانی انداخت؛ حل شد اما دوباره ایستاد با نگاهی ساده اما نافذ. متولی نقاب رهبانیت بر چهره داشت، ترس فروافتادن از اریکه قدرت او را واداشت تا جسد نیمه جان پسرک را به صلیب ببندد و با نهایت خشم وحشیانه شلاق زند. تا بره داستان ناله کنان ازین کابوس وحشت بپرد... 

۱۳

حالا ۳ سال گذشته و بره دور از چوپان و مادرش؛ پس از عمری گشت و گذار در جنگل وحوش به امید یافتن بهشت خیالی و نیافتن آن گلهای معطر با تاکهای زرین، خودخواسته تسلیم مجلس سلطان شده بود. 

۱۴

در شام آخر روباه، گرگ، کفتار و پلنگ همه مهمان سلطان بودند و بره چاق ما در میان سفره ایستاده، لکن منتظر دستور آزادی و رهایی توسط سلطانی که حالا لباس چوپان را به تن کرده بود. نره‌شیر دهانش را تا منتهی‌الیه باز کرد و خشم مقدس را از لابلای دندانهایش نشان جمع لشکریانش داد. 

۱۵

با حمله همه جانبه وحوش جنگل انگار برایند نیروهای متضاد جهان مقدس‌مآب او را به دنیای پس از زندگی بردند. بره در آنجا تبدیل به پسرک شد، با روحی خردمند و ذاتا گوشت قربانی!