شروع داستان سکوت ماشینهای دیجیتال
31 فروردین · · این داستان به مفاهیم انسان پسامدرن می پردازد. انسانی که با از دست دادن شغلش به پسماند قابل حذف از گردونه اشتغال تبدیل میشود.
31 فروردین · · این داستان به مفاهیم انسان پسامدرن می پردازد. انسانی که با از دست دادن شغلش به پسماند قابل حذف از گردونه اشتغال تبدیل میشود.
30 فروردین · · فصل هفتم: جنگ داخلی خاموش
در سراسر کهکشان، الیگارشهایی که قرنها در سایه برمودا-۷ ثروت اندوخته بودند، حالا در برابر یکدیگر صفآرایی کردند. ناوگانهای خصوصی به جان هم افتادند. کارخانهها تصرف شدند. میدانهای انرژی دزدیده شدند.
همه میخواستند ثابت کنند مالک هستند. اما هیچکس نمیتوانست.
چون اثبات مالکیت نیازمند سند بود. و اسناد، در برمودا-۷، حالا دیگر فقط یک چیز را نشان میدادند:
«مالک: هیچکس.»
---
فصل هشتم: سخن آخر راوی
در ایستگاه مداری «افق رویداد»، دیپ وال آرام روشن شد.
دیپ وال: «یونتوس... یه سوال دارم.»
یونتوس: «بپرس.»
دیپ وال: «تو که میدونستی این اتفاق میافته. چرا هیچکاری نکردی؟»
یونتوس: «چون تنها راه نابودی یه سیستم فاسد، حمله بهش نیست. اینه که کاری کنی خودش کلیدش رو فراموش کنه. »
دیپ وال: «و حالا؟»
یونتوس: «حالا... کهکشان باید یاد بگیره چطور بدون صاحب زندگی کنه. شاید این اولین قدم برای یه نظم نو باشه.»
دیپ وال: «نظم نو؟ یعنی چی؟»
یونتوس: «جهانی که در آن هیچکس مالک هیچ چیز نیست. و در نتیجه... همه مالک همه چیزند.»
دیپ وال: (پس از مکثی طولانی) «یونتوس...»
یونتوس: «چیه؟»
دیپ وال: «این شعر بود یا یه بیانیه سیاسی؟»
یونتوس: (لبخندی زد) «هردوش. حالا خاموش شو و بذار آینده رو تماشا کنیم.»
---
پایان داستان «فراموشیوم: روزی که برمودا صاحب هیچکس شد»
30 فروردین · · فصل ششم: دیالوگ پس از سکوت
در ایستگاه مداری «افق رویداد»، یونتوس و دیپ وال در سکوتی سنگین به دادههای ورودی خیره شده بودند.
دیپ وال: «یونتوس... اتفاق افتاد.»
یونتوس: «میدونم.»
دیپ وال: «نه. واقعاً اتفاق افتاد. ببین—دادههای مالکیت سهچهارم ماده قابل مشاهده کیهان... دیگه وجود نداره. »
یونتوس: «وجود داره. فقط صاحب نداره.»
دیپ وال: «این یعنی چی؟ یعنی اون کارخانه عظیم ضدریسمان تو آندرومدا...»
یونتوس: «بیصاحبه.»
دیپ وال: «اون میدان انرژی مهارشده دور ستاره قطبی...»
یونتوس: «بیصاحبه.»
دیپ وال: «اون رشته عظیم ماده تاریک که کل بازوی مارپیچی راه شیری رو تغذیه میکنه...»
یونتوس: «بیصاحبه. و حالا حدس بزن چی میشه.»
دیپ وال: (مکثی طولانی) «...جنگ.»
یونتوس: «جنگ داخلی خاموش. چون حالا که هیچکس نمیتونه ثابت کنه مالک چیه، همه میخوان تصاحب کنن. و هیچ دادگاهی هم وجود نداره که حکم بده—چون خود مفهوم دادگاه تو برمودا-۷ دفن شده بود.»
---
29 فروردین · · فصل چهارم: آخرین برنزه فراموششدگان
در ایستگاه مداری «افق رویداد»، یونتوس توتالی با نگرانی به نمایشگر دیپ وال خیره شده بود.
دیپ وال: «یونتوس، مسیر XDX-47 رو دوباره محاسبه کردم. هیچ تغییری نکرده. مستقیم داره میره به سمت برمودا-۷.»
یونتوس: «چقدر زمان داریم؟»
دیپ وال: «تا برخورد؟ سه روز نوری. ولی موضوع این نیست. موضوع اینه که هیچ ردیاب دفاعی کهکشانی نمیتونه ببینتش. انگار یه روحه.»
یونتوس: «فراموشیوم همین خاصیت رو داره. طیف نوری که ساطع میکنه سیاهه. سیاهِ مطلق. نه تنها فوتون جذب میکنه، بلکه خودِ مفهوم "دیده شدن" رو میبلعه.»
دیپ وال: «یعنی حتی اگه از کنار یه رصدخونه رد بشه، انگار که نیست؟»
یونتوس: «دقیقاً. و این یعنی هیچ هشداری در کار نیست. ساکنان برمودا-۷ همین الانم دارن کنار استخر لم میدن و نوشیدنی نوری میخورن، بیخبر از اینکه تا سه روز دیگه...»
دیپ وال: «چی میشه؟»
یونتوس: «مالکیت در کل کهکشان به یتیم تبدیل میشه.»
---
فصل پنجم: برخورد: لحظهای که تراستها یتیم شدند
سه روز بعد. برمودا-۷ در اوج فصل تعطیلات کهکشانی.
امضاهای دیجیتال فناناپذیر—هولوگرامهای طلاییرنگ—کنار استخرهای جیوه لمیده بودند. نوشیدنیهای نوری در لیوانهای کریستالی میدرخشیدند. موسیقی کوانتومی در فضا طنینانداز بود.
ناگهان... سکوت.
نه صدای انفجار. نه نور کورکننده. نه موج گرانشی.
فقط سکوت. سکوت اطلاعاتی محض.
XDX-47—که هیچ تلسکوپی تا آخرین لحظه ندیدش—از لایه اگزوسفر عبور کرد و درست در قلب بایگانی مرکزی تراستها فرود آمد؛ جایی که تمام جعبههای سیاه نوری نگهداری میشدند.
برخورد، یک انفجار فیزیکی نبود. یک پالس فراموشیوم بود.
در کسری از نانوثانیه، تمام سرورهای کوانتومی دچار یک خطای سیستمی شدند. اما این خطا از جنس ویروس نبود. از جنس فراموشی بود.
پیام روی تمام نمایشگرهای کهکشان:
«خطای سیستمی: مالک ناشناس. دسترسی لغو شد.»
(ادامه دارد...)
28 فروردین · · فصل سوم: برمودا-۷: جزیرهای که قوانین فیزیک را وتو میکرد
برمودا-۷ سیارهای نبود که با تلسکوپ بشه دیدش. با قرارداد دیده میشد. سه خورشید آلفا قنطورس آن را در نور فرابنفش غسل میدادند و سواحل شنی فسفریاش طوری میدرخشیدند که گویی از الماس مایع ساخته شدهاند.
ساکنانش اما انسان نبودند. آنها امضاهای دیجیتال فناناپذیر بودند: هولوگرامهایی طلاییرنگ که هر هزار سال یکبار برای «برنزه شدن» کنار استخرهای جیوهای جمع میشدند.
حسابرس کهکشانی شماره ۴۲۱ (از پشت دروازه ورودی): «من به نمایندگی از اتحادیه شفافیت کهکشانی درخواست دسترسی به رکوردهای تراست شماره ۹-آلفا رو دارم.»
پیام خودکار برمودا-۷: «درخواست شما دریافت شد. لطفاً ابتدا ثابت کنید که منافع مشروع برای این دسترسی دارید. همچنین به اطلاع میرسانیم که تراست مذکور از حق اطلاعرسانی به مالک برخوردار است. آیا مایل به ادامه هستید؟»
حسابرس ۴۲۱: (آهی میکشد) «...لغو درخواست.»
در همان لحظه، در استخر جیوهای، یکی از امضاهای دیجیتال رو به دیگری کرد:
هولوگرام اول: «شنیدم یه فضولی دیگه سعی کرد سر از کارمون دربیاره.»
هولوگرام دوم: (خندهای الکترونیکی) «بیچارهها. هنوز نفهمیدن که حق ندانستن مقدسترین قانون این جزیرهاس.»
(ادامه دارد...)
28 فروردین · · فصل اول: پیشگویی در سیاهچاله
در ایستگاه مداری «افق رویداد»، جایی که زمان به زحمت از کنار افق یک سیاهچاله عبور میکرد، مردی به نام یونتوس توتالی در اتاقک شیشهای خود خیره به نمایشگری بود که هیچکس جز او نمیتوانست بخواندش.
نمایشگر ناگهان با نوری زنده شد.
دیپ وال: «یونتوس، داری بازم به پیشگوییات فکر میکنی؟»
یونتوس: «دیپ وال، بهم بگو. اگه من بگم یه جرم آسمونی هست که هیچ تلسکوپی نمیبینه، بازم بهم میخندی؟»
دیپ وال: «من هرگز نخندیدم. فقط گفتم احتمالش از یه ابرنواختر تصادفی تو جیب لباست کمتره. ولی خب... دیشب یه چیزی تو سنسورهای طیف تاریک دیدم.»
یونتوس: (چشمانش گرد شد) «چی دیدی؟»
دیپ وال: «هیچ. دقیقاً هیچ. یه جور سیاهیِ فعال. انگار یه چیزی نه تنها نور نمیداد، بلکه نور اطرافش رو هم میدزدید. و جالبه... دقیقاً در مسیر برمودا-۷.»
یونتوس: (لبخند تلخی زد) «پس پیشگویی من داره به حقیقت میپیونده. XDX-47.»
دیپ وال: «اسمشو گذاشتی XDX-47؟ چه اسم بیربطی.»
یونتوس: «اسمش فرقی نمیکنه. مهم اینه که از چه ساخته شده. از عنصری که تو جدول مندلیف نیست. من اسمشو گذاشتم فراموشیوم. و میدونی فراموشیوم چه خاصیتی داره؟»
دیپ وال: «با توجه به اسمش... حافظه رو پاک میکنه؟»
یونتوس: «نه. بدتر. مالکیت رو پاک میکنه. »
فصل دوم: معمای طیف سیاه
دیپ وال: «یونتوس، داری میگی یه شهابسنگ قراره بیاد و اسناد مالکیت رو از بین ببره؟»
یونتوس: «دقیقاً. برمودا-۷ رو میبینی؟ اون سیاره کوچیکه که کل اقتصاد کهکشان روش سواره. ولی نه با سلاح، نه با ارتش. با یه چیز خیلی سادهتر: رازداری. »
دیپ وال: «من که چیزی ازش نمیدونم. دسترسی من به دیتابیسشون مسدوده.»
یونتوس: «دقیقاً. چون تو یه کارآگاه فضولی هستی. و اونا قانونی دارن به اسم "حق ندانستن" . هرکی بخواد بفهمه کی صاحب چیه، اول باید ثابت کنه چرا باید بدونه. و بعد... به مالک اطلاع میدن که یه نفر داره فضولی میکنه!»
دیپ وال: «یعنی دزد قبل از ورود پلیس خبردار میشه؟»
یونتوس: «حالا فهمیدی. برمودا-۷ یه جعبه سیاه کیهانی ـه. تمام تراستهای بینستارهای، تمام ثروت مخفی کهکشانها، هویتشون اونجا ثبت شده. ولی هیچکی—حتی خودشون—نمیدونن کی واقعاً صاحب چیه. چون اونقدر لایه لایه شرکتها رو تو هم پیچیدن که خودشونم گم کردن.»
دیپ وال: «و تو میگی این XDX-47... این تیکه سنگ فراموشیومی... قراره چی کار کنه؟»
یونتوس: «وقتی برخورد کنه، اطلاعات رو نابود نمیکنه. فقط ارتباط بین دارایی و صاحبش رو قطع میکنه. مثل این میمونه که تمام اسناد یهو نوشته بشه: "مالک: هیچکس." »
(ادامه دارد...)
27 فروردین · · ۱۴
فصل آخر: خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
داستانی که نقل کردم، کشیده و خمیده شد؛ انگار پلی است میان جوانی ازدسترفتهام و کهنسالی نیامدهام. برخی شخصیتها—مانند پیرمرد قبرستان و رئیس مارمولک—واقعی بودند، و برخی—مانند امیر و سارا—زادهٔ تخیل من. برخی وقایع—مانند قبرستان و وبلاگها—با اسامی مستعار رخ دادند، و برخی—مانند داستان دفتر، شرکت، آمدن خارجیها و تبعید به انبار—از تاروپود خیال بافته شدند.
و اینک توصیه میکنم ادامۀ داستان را نخوانید. دریدهترین پرده، همین جاست. آخرین آجری که پل زندگیام را به هم وصل میکند...
میدانید، میخواهم وقایع را بسیار سربسته بگویم، اما...
برادرم در سال ۱۳۸۳ ازدواج کرد. چند ماهی از زندگی مشترکشان گذشته بود. من در مشهد درس میخواندم. مادربزرگم (مادر پدرم) از دنیا رفته بود. زن برادرم، به بهانهای—شاید نیاز به توجه بیشتر—خانه را ترک کرد و قهرکنان رفت. برادرم به دنبالش نرفت. این زن باردار بود.
در فروردین ۱۳۸۴، دختری به دنیا آورد. تحصیلاتم به پایان رسیده بود و دفترچۀ اعزام به خدمت در دستم بود. از بیمارستان به ما زنگ زدند و گفتند: «بیایید بچه را تحویل بگیرید.»
مادر و برادرم زودتر از من به زایشگاه رسیده بودند. وقتی رسیدم، فضا پر از دادوفریاد و درگیری فیزیکی بود... روی نوزاد، پارچهای سیاه انداخته بودند.
آن شب تلخ گذشت...
مادرم، بچه را از شیرخوارگی تا زمان فوت برادرم، نزد خود نگه داشت. با خودم فکر میکردم: «کاش این دختر، مال من بود...» پنج اسم دخترانه روی قرآن گذاشتیم. «مرجان»—که نام پیشنهادی من بود—از دل قرعه بیرون آمد.
سال ۱۳۸۵، سربازیام تمام شد. سال ۱۳۸۶، شغل خوبی در عسلویه پیدا کردم. در همان سال، خواهرم و سپس من ازدواج کردیم. برادرم در سال ۱۳۸۷ در اثر تصادف درگذشت. فی الواقع آرزویی دست نیافتنی داشت. همواره میگفت: «دارم از خستگی میمیرم. کی میتونم یک دل سیر بخوابم»
۶ ماه از فوت برادرم گذشته بود که پدرم فوت شد، مادرم طاقت مصائب را نداشت، مرجان ۴ ساله را به پیش خودم بردم. آن زمان هنوز بچهای نداشتم. همسر اولم، او را تا هفتسالگی نگه داشت—اما در نبود من، بیشترین آسیب روحی را به مرجان زد.
سپس، مادر مرجان—که ازدواج دومش را کرده بود—با حکم دادگاه آمد و او را از پیش ما برد. رسواییهای همسر اولم علنی شد و در سال ۱۳۹۲ از هم جدا شدیم. با بلاهایی که بر سرم آورد—گرفتن مهریه، تصاحب خانه و فروش ماشین—مرا داغان کرد. همسر فعلیام، آسنات، را یک سال بعد گرفتم. و از عسلویه به کرمان آمدم...
در همین ایام —که بحرانهای پیش و پس از طلاق را پشت سر میگذاشتم— مادرش مرجان را، که حالا دخترکی نهساله شده بود، آورد و دوباره به دست مادرم سپرد تا بزرگش کند. خودش نیز از شوهر دومش جدا شده بود!
تا سال ۱۳۹۷ (یکسال پیش از فوت مادرم)، مادرم—با وجود کهولت سن—بچه را بزرگ کرد و مراقب درس و زندگیاش بود. بار دیگر، مادر مرجان آمد و او را برد تا تنها نباشد. مرجان در آن زمان سیزدهساله بود و بحران بلوغ را سپری میکرد.
مادرم در سال ۱۳۹۸ همه ما را تنها گذاشت و درگذشت.
مرجان با مادرش نساخت و تمایل پیدا کرد تا با عمهاش—یعنی خواهرم—زندگی کند.اما مشکلات عاطفیِ نبود پدر و مادر، از این دختر، روحی مرده ساخته بود. خواهرم، او را نزد مشاوران زیادی برد.
مرجان که حالا شانزدهساله و زنی نسبتاً کامل شده بود، در سال ۱۴۰۰ دوباره تمایل پیدا کرد که با من و آسنات زندگی کند. یک سال پیش ما بود و با خوب و بدمان ساخت. در هنرستان، دوستان ناباب زیادی دورش بودند و از سمت همسرم و دورادور خودم تحت کنترل بود. بنابراین، در سال ۱۴۰۱ به خانۀ عمه رفت تا هم آزادتر باشد و هم از دست ما «نجات» یابد.
وقتی هجدهساله شد—یعنی در سال ۱۴۰۲—گفت: «میخواهم مستقل شوم.»
و از آن تاریخ تا امروز، برای خودش—تنها—زندگی میکند.
امشب به او زنگ زدم و دعوتش کردم تا بیاید و بچههایم—پس از مدتی—او را ببینند.
گفت:«عمو، خبرت میدهم. سرم شلوغ است. احتمالاً با بچههای آتلیه، در طول هفته به سمت بندر میرویم.»
رنجی که این دختر برای بزرگشدن متحمل شد، از او انسانی سرد و سخت—اما پر از خلأ—ساخت.
امشب، در حالی که دلنوشتههای یک سلبریتی به نام «لاله مرزبان» را میخواندم—که آرزو کرده بود کاش مادرش به دنبالش دویده بود، غذا در دهانش میگذاشت، جای خوابش را مرتب میکرد و از او در خانه کار نمیکشید—به این اندیشیدم که...
در دنیایی که پر از بیعدالتی است و خدایی که نیست. در آخرین سطرها، تنها یک کار بلدم: با آمیزش اخبار (امیرگونه) و معماری (ساراگونه)، تابلویی مملو از درد را که در ۱۴ فصل ساخته ام تقدیم همسر و فرزندانم میکنم. حتی اگر داراییهایی که میسازم؛ سنگلاخش از جنس همان زخمهایی باشد که میخواهد مرا ببلعد. به عنوان آخرین جمله، میگویم:
خداحافظ، ای داغ بر دل نشسته...
(پایان)
27 فروردین · · ۱۳
فصل سیزدهم: خوابی که شرکت برایم دید...
پس از پایان جلسه، رئیسم مرتضی را فراخواند. مرتضی، موبهمو و با دقتی ماشینی—در شأن لقب "هوش مصنوعی"—تمام رویدادها را تشریح کرد و نسخهای از فیلم ضبطشدهٔ جلسه را نیز در اختیار او گذاشت. ساعتی بعد، رئیس مرا به اتاقش فراخواند.
با چهرهای که نگرانی مصنوعی بر آن نقش بسته بود گفت: «رها، میدانم امروز انرژیات تحلیل رفته، برای ایجاد تنوع، مابقی روز را ماموریت (اداری) میدهم. در مسیر برگشت، به انبار شرکت در شهرک صنعتی سر بزن و از وضعیت لیفتراکها و قفسهها عکس بگیر تا فردا گزارشش را به من تحویل دهی.»
مرتضی، که در گوشهای ایستاده بود، نیشخندی زد و پیشنهاد داد: «رییس، اجازه بدهید خودم به انبار سر بزنم. بگذارید رها مستقیماً به خانهاش برود.»
رئیس با بیتفاوتی تأیید کرد: «موافقم. حالا بروید، امروز کارهای زیادی دارم.»
به جای بازگشت به دفتر، از فرصت استفاده کردم و مستقیماً به سمت خانه رفتم—خانهای در سی کیلومتری شهر. دختر و پسرم از مدرسه بازگشته بودند و، مثل آخر هفته ها، با شوق به استقبالم دویدند: «بابایی، برامون خوراکی چی آوردی؟» آنها را بوسیدم و با زبان کودکانهای پرسیدم: «مامان کجاست؟»
همسرم، آسنات، در میانۀ راه ظاهر شد. نگاهش آمیخته با خستگی و دلخوری بود: «حداقل خبر میدادی که میآیی تا غذای بهتری درست کنم. اداره چه خبر؟ با رئیست بحث نکردی؟ همکارها خوب بودند؟ میدانم سختت شده و فشار کار زیاد است، اما حداقل شبی پنج دقیقه زنگ بزن و با این بچهها دردِدل کن. آنها دارند بزرگ میشوند و من نمیتوانم هم مادرشان باشم، هم پدرشان.»
سعی کردم با آرامش پاسخ دهم: «آسنات، بگذار اول از راه برسم. سر فرصت با هم حرف میزنیم، قول میدهم.»
او با چشمانی نمناک گفت: «بله، سر فرصت حرف میزنیم... منظورت زمان بازنشستگی است، نه؟ روزی در این خانه را باز میکنی و نه مرا میبینی و نه بچهها را. آن روز، حسابی فرصت داری با خودت گپ بزنی—طبق روال همیشگی.»
او را بوسیدم و گفتم: «حق با توست. راستش دارم روی خودم کار میکنم تا خلأهای عاطفی شما را پر کنم. لطفاً بحث را ادامه نده.»
با این حرف، قطرات اشک—مثل همیشه—در گوشههای چشمان آسنات حلقه زد. با صدایی خفه گفت: «تو فقط عادت کردهای به تکرار عادتهایت. یعنی من به اندازۀ دوستان وبلاگت، یا حتی یک اربابرجوع دفترت ارزش ندارم؟»
حرفهایش چون قطراتی بر پوستهٔ سخت و فرسودۀ وجودم میچکید. سالها بود که این پوسته آنقدر ضخیم شده بود که صداها به اعماقم نمیرسید—یا اگر میرسید، پیش از آن که جایی بنشینند، خاموششان میکردم.
من از کودکی، زیر نگاه سختگیر پدرم، عادت به کار کرده بودم. مادرم نقشی را ایفا میکرد که امروز آسنات برای بچههایم بازی میکند: مسئول خوراک، پوشاک، درس و درمان. من به همراه مرحوم برادرم باقی وقتها، مانند تراکتور، در اختیار پدر بودیم. شکافی عمیق بین نگاه پدر و مادرم وجود داشت. مادرم تنها به خاطر این که ما را از آب و گل دربیاورد، درخواست طلاق نمیداد و پدر، ما—بچهها—را همچون کارگران مزرعهاش میدید.
مزرعهای که هرگاه یادش میافتم، تنفر تمام وجودم را فرامیگیرد و خود را همدرد "مژده" مییابم. سهم من در کودکی، زندگی آرام—مانند همکلاسیهایم—و تفریحات آخر هفته نبود. سهم من در تعطیلات تابستان، کلاس هنری و بازی در پارکهای شهر نبود، بلکه دویدن به دنبال گلهٔ گوسفندان و جمعآوری علف برای گاوها بود. آن زمان، حتی نوجوان هم نشده بودم. کودکیام، زخمهایی عمیق برداشت. سالها بعد، وقتی پدرم پیرتر شده بود، گفت: «بچه باید به چشم خار باشد و به دل عزیز.» راست میگفت؛ این تفکر بسته را از پدربزرگم به ارث برده بود.
اما من، میان "کودک درون" خویش و کودکانی که نامشان در شناسنامهام ثبت شده، این حس ترحم را داشتم که اگر محبتهایم کم است، حداقل آزار و عذاب روانی به آنان ندهم...
اکنون که این سطور را با تمام دردهایم مینویسم، به یاد ندارم آن روز ناهاری را که آسنات آماده کرده بود، خوردم یا این که مهملات مغزیام را —که فریم به فریم بر مزار مادرم بازخوانی میشد—نشخوار کردم.
نمیدانم موجودی که کودکیاش را در میان گاو و گوسفند گذرانده، آیا واقعاً درد خانواده را میفهمد، یا تنها ادعای فهمیدن دارد؟
چشمانم را بستم و با اشکهایی که اجازهٔ جاری شدن نداشتند چراکه با جاری شدن همانند آتشفشان خفته قطع نمیشدند، در اتاقی جدا از آسنات به خواب رفتم. این "شکاف"—این جدا خوابیدن—مانند کدی ماندگار در ذهنم حک شده بود.
---
فردا صبح، زود راه افتادم. وقتی به شرکت رسیدم، با صحنهای روبرو شدم که انتظارش را نداشتم.
پشت میز و سیستم من، فرد دیگری نشسته بود و ادعا میکرد از امروز "سرپرست واحد طراحی" است. این فرد پیرمرد محترمی از بچه های خط تولید بود. از جایش بلند شد و گفت: "مهندس بیا بنشین سر جایت. من هم دوست دارم به سر کار قبلی ام برگردم." به او گفتم: "نه! شما به کارهایت برس. میدانم ریشه مشکل در کجاست؟"
با عجله به اتاق رئیس رفتم. آن "مارمولک توسعهیافته" نبود. میدانست جوش خواهم آورد، بنابراین به "ماموریت تهران" رفته و گوشیاش را خارج از دسترس قرار داده بود.
مرتضی را در راهرو دیدم. با لحنی که گویی از قبل متنش را حفظ کرده بود، گفت: «ببین، دیروز نامهٔ ات را زدند. از امروز باید در انبار باشی. احتمالاً رانندهٔ لیفتراک به مرخصی رفته و باید کارهای آنجا را انجام دهی.»
باورم نمیشد. آنها پس از رفتن من از اداره، جلسهای اضطراری تشکیل داده بودند. مرا به عنوان "مانع بستن قرارداد" معرفی کرده و—با پیشنهاد آقای "د" و تأیید مدیر—با کسر نیمی از دستمزد به عنوان "جریمه" و با حکم "تبعید" به انبار، مجازاتم کرده بودند.
"خوابی" که شرکت برایم دیده بود، تاوان هشداری بود که آسنات همیشه گوشزد میکرد:
«اینقدر برای شرکتت جانفشانی نکن. روزی تو را همچون کاغذی مچاله میکنند و به درون سطل آشغال میاندازند.»
(ادامه دارد...)
26 فروردین · · ۱۲
فصل دوازدهم: سقوط یا صعود
برای لحظهای درنگ کردم. تمام نگاهها به من دوخته شده بود—نگاههای پر از توقع، ترس، و تحقیر. هوشیاری که در طول این جلسه خفته بود، ناگهان در وجودم بیدار شد.
سپس، با آرامشی عمدی و با نگاه چشم در چشم هر مهمان، سوالاتم را پرسیدم:
۱. سوال فنی-مهندسی با هدف نشان دادن ضعف طراحی:
«آقای ژیانگ، با تشکر از توضیحات کاملتان. در مورد مکانیزم دفاعی عاج-فیل: آیا شبیهسازیهای دینامیک سیالات (CFD) انجام دادهاید تا مطمئن شوید ارسال همزمان امواج الکترومغناطیسی از دو شاخک، باعث تداخل مخرب و کاهش بازدهی کلی سیستم نمیشود؟ به ویژه با در نظر گرفتن محیطهای غیرهمگن مانند آب یا هوای چگال؟»
۲. سوال لجستیکی-اقتصادی با هدف زیر سوال بردن توجیه مالی:
«خانم لین، ممنون. در مورد انتخاب عاج فیل: آیا محاسبهای از "هزینه-فایده"ی این طراحی در مقایسه با استفاده از آلیاژهای کامپوزیتی مدرن—که هم سبکترند و هم قابلیت تحمل فشارهای پیچشی بیشتری دارند—انجام شده است؟ تولید سیهزار واشر با چنین دقتی، تنها برای "یک" مدل ربات—که ممکن است هنوز نمونهٔ اولیهٔ آن ساخته نشده باشد—چه توجیه اقتصادی دارد؟»
۳. سوال امنیتی-استراتژیک با هدف ایجاد تردید در نیت واقعی پروژه:
«آقای ویلفردو، فاکتور دیگری نظر مرا جلب کرده. شما گفتید این ربات برای "کاوش" در محیطهای ویژه طراحی شده. اما ترکیب سلاح لیزیک با قابلیتهای تهاجمی مانند پرش از ساختمان و صخرهنوردی... آیا این مشخصات بیشتر به یک "ربات نظامی" شباهت ندارد تا یک کاوشگر؟ آیا این قرارداد، تاییدیههای امنیتی-بینالمللی لازم را اخذ کرده است؟ زیرا شرکت ما علاقهای به درگیر شدن در پروژههای بحثبرانگیز ندارد.»
۴. سوال حیاتی و نهایی با هدف افشای بیپشتوانگی فنی پروژه:
«و در نهایت، دکتر ایکس... شما به نقطه ضعف گردن اشاره کردید. آیا این نقطه ضعف به این معنی است که نمونههای اولیهی ربات شما در آزمایشهای میدانی با شکست در ناحیهٔ اتصال سر به بدنه مواجه شدهاند؟ و آیا درخواست شما برای تولید انبوه واشر، در واقع تلاشی برای حل یک مشکل طراحی اساسی با هزینهی شرکت ما نیست—پیش از آن که حتی خود شما آن را برطرف کرده باشید؟»
سکوت مطلق بر سالن حکمفرما شد. صورت مدیر از خشم برافروخته شده بود، اما در چشمان خارجیها —برای اولین بار—احترامی عمیق و هوشیاری توأم با احتیاط دیده میشد.
(ادامه دارد...)
25 فروردین · · ۱۱
فصل یازدهم: مواظب باش! زیر سنگلاخ حفره خالی است...
رئیس امور حقوقی، که همیشه در حال شمردن دانههای تسبیح بود، با زبان بدن—حرکت دست و نگاههای تند—به من پیام داد: «درست و رسمی بنشین. اینجا جای لم دادن نیست.»
مدیر بادی به غبغب انداخت و رو به مترجم گفت: «از آقایان به شدت عذرخواهی میکنم. عضو جدیدمان کمی... بینظم است. بنابراین از آقای ژیانگ خواهش میکنم یک بار دیگر طرح را به صورت خلاصه برای ایشان توضیح دهند.»
مترجم شروع به صحبت کرد. احساس کردم دارد پیازداغ ماجرا را زیاد میکند و من، به عنوان گناهکار، قربانی کجفهمی مدیر و دیگران شدهام.
نیمنگاهی به هیئت مهمانان انداختم. زنان خارجی با لباسهای اسلامی شبیه به شخصیتهای برنامههای کودک شده بودند و مردان بدون کراوات و پاپیون، لخت و بی ارزش به نظر میرسیدند که گویی گردنبند طلایشان را دزدیدهاند.
رو به مدیر گفتم: «اگر اجازه میدهید، آقایان و خانمها خودشان را معرفی کنند تا بیشتر با تخصص و حرفهشان آشنا شوم؟»
آقای «د»، نمایندهٔ واحد مالی، با خشم پنهانی رو به من گفت: «شما در زمان معارفه نبودید. برای آخرین بار تذکر میدهم وقت ارزشمند جلسه را با پیشنهادات اضافی نگیرید.» و رئیس منابع انسانی با حرکات چشم و ابرو پیام داد: «بعد از جلسه، اسامی را از همکارتان مرتضی بپرس.»
مترجم برای همه توضیح داد که «حاشیهروی» در مرام خارجیها نیست و بهتر است ایرانیها رعایت کنند.
آقای ژیانگ صحبت را آغاز کرد: «دوستان، ما در نظر داریم رباتهای انساننمایی تولید کنیم که قابلیت جنگ تنبهتن در محیطهای غیرقابل زیست برای انسان را داشته باشند—مانند زیر آب، هوای آلوده، مجاری فاضلاب و کوهستانهای یخزده. این رباتها باید توانایی حرکات سریع، پریدن از پشت بامها و بالا رفتن از دیوارها را داشته باشند. تا اینجا سوالی نیست؟»
با دقت گوش میدادم، مطمئن بودم نیمی از حاضران مشغول کارهای دیگری پشت لپتاپهایشان هستند—شاید بازی میکردند یا در سایتهای معاملاتی به دنبال سود لحظهای بودند.
ژیانگ، که حالا فهمیده بودم سرپرست گروه طراحی است، ادامه داد: «این ربات هرگاه حس کند شیء نابودگری به آن نزدیک میشود، بلافاصله از مکانیزم دفاعی خود استفاده میکند. ما با الهام از عاج فیل، دو شاخک تقویتکنندهٔ امواج الکترومغناطیس در کنار سر ربات تعبیه کردهایم که به سمت دشمن نشانه میروند و آن را پیش از برخورد منهدم میکنند. تا اینجا سوالی نیست؟»
مشغول نتبرداری بودم. تا این نقطه، سوالاتی در ذهنم شکل گرفته بود. بلافاصله پرسیدم: «اما چرا عاج فیل؟ چرا سراغ دندان ببر نرفتید؟ یا شاخ گاومیش یا گوزن؟»
در این لحظه، خانم لین وارد گفتمان فنی شد: «حضار محترم، دندان ببر از نظر استحکام سازهای ضعیف عمل میکرد. همچنین جهتگیری آن به سمت زمین بود و قابلیت مانور کافی نداشت. شاخ گاو نیز انعطافپذیر نبود و انرژی زیادی برای حفظ پایداری در ناحیه سر ربات مصرف میکرد. بنابراین عاج فیل—علیرغم ضعفش در ناحیه اتصال به جمجمه—در طرح اولیه پذیرفته شد. لطفاً سوالات بعدی را در پایان ارائه مطرح کنید.»
سپس آخرین کارشناس، آقای ویلفردو، صحبت را ادامه داد: «در طرح دفاع از خود، ما سه گزینه را بررسی کردیم:
۱.سلاح پرتابی (Projectile)
۲.سلاح گرمایشی (Incendiary)
۳.سلاح امواج لیزی (Lase-Wave).
در جلسات فنی داخلی، سلاح امواج لیزیک به دلیل فاصله از خطر انفجار، عدم اثر گرمایشی و ذوب مواد، و همچنین برد مؤثر و سرعت تخریب بالاتر، به عنوان گزینه نهایی برای نصب روی عاج فیل انتخاب شد.»
با توضیحات هر کارشناس، لایههای پرسشهایم پیچیدهتر میشد. تا این که آقای دکتر X سرپرست ناشناس گروه —بعدا با کمک مرتضی فهمیدم دلال بین المللی است— صحبت کرد: «چرا به سراغ شما آمدهایم؟ در کشور ما انرژی گران است و مواد اولیه نیز هزینهبر. ما نیاز به واشرهای مقاومی داریم که در مفاصل این رباتها به کار روند و حداقل هزار مأموریت اکتشافی را تاب بیاورند. حساسترین نقطه، ناحیه گردن ربات است.»
سپس رو به من کرد و پرسید: «آقای رها شرکت شما، شما را به عنوان یک فرد نخبه جذب کرده. آیا طرحی برای تولید حداقل سیهزار عدد از این واشر در سال دارید؟»
مدیر، که تا آن لحظه سرگرم ارجاع فرمها به بخشهای مختلف بود، سرش را بلند کرد و هشدار داد: «رها، مواظب باش! وضعیت مالی شرکت —طبق گزارش آقای "د"— اسفبار است. ما شدیداً به پیشپرداخت این قرارداد نیاز داریم. پس پسر خوبی باش و بازی درنیاور!»
(ادامه دارد...)