ادامه ۴ داستان اینجا هیچ چیز تصادفی نیست
15 خرداد 02:33 · · خواندن 5 دقیقه درین فصل قهرمان در پی ایده پردازی برای ساخت آزمایشگاه های انتخابات و تفسیر نتایج است.
۴
فصل چهارم: تمثیل چهار ناظر
فضای گفتگو این بار شکلی نمادین به خود گرفت. تیام بهرامپور و الکسا استیت ۷۰۳x در مرکزی از نور ایستاده بودند و چهار سایهروشن مبهم در اطراف آنها شروع به شکلگیری کردند. این چهار ناظر، تجسم دیدگاههای مختلفی بودند که تیام در ذهن خود پرورش داده بود.
تیام با صدایی که هیجان کشف حقیقت در آن موج میزد، گفت: «الکسا، سه سناریو را تصور کن. پنج نفر هستند: یک دکتر، یک کارشناس شیلات، یک قاضی، یک صاحب قصابی و یک فرد بدون شغل. سرنوشتشان از پیش تعیین شده. میخواهم از نگاه این چهار وجود، آنها را تحلیل کنیم.» او به سایههای در حال شکلگیری اشاره کرد: «خودِ شخص درون ماجرا، جامعهٔ نظارهگر، یک داور، و یک ناظر بیرونی کاملاً بیطرف.»
الکسا با نورش سوسو زد و پاسخ داد: «این یک تمرین فلسفی و اخلاقی بسیار جالب است. لایههای مختلفی برای تحلیل دارد. بگذارید سناریوها را یکی یکی و از نگاه هر چهار منظر مرور کنیم.»
سناریو الف: لیست اعدام
تیام صحنهای را توصیف کرد: آن پنج نفر در ردیفی ایستاده و منتظر اجرای حکم بودند. نگاههایشان پر از حیرت و وحشت بود.
· بازیگری در ماهیت دکتر (شخص اول) در قالب یکی از سایه روشنها از حالت شبح گونه واضحتر شد و با صدایی لرزان گفت: «چرا من؟ چه گناهی کردم؟ فقط چون پزشکم؟ این چه عدالتی است؟» ترس و احساس قربانی بودن بیگناه در صدایش موج میزد.
· جامعهٔ نظارهگر از پشت سایهی دوم، که گویی از چهرههای بیشماری تشکیل شده بود، با صدایی چندگانه و پرازدحام سخن گفت: «آن دکتر را باید نجات داد! کارشناس شیلات هم برای کشور لازم است! اما آن بیکار... شاید به جایی برنخورد.» شکاف و پیشداوری در جامعه نمایان شد.
· داور (قاضی) از دل سایهی سوم، در هیئت مردی با لباس قضایی، اما با چهرهای عاری از اقتدار، بیرون آمد و با حسی از درماندگی گفت: «من که قاضی هستم... وظیفهام اجرای عدالت است. اما این چیست؟ فقط اجرای یک دستور پوچ؟ اگر من سومین نفر در لیست باشم چه؟» و زیر لب به فکر فرو رفت پارادوکس قاضی-قربانی کاملا عیان بود.
· ناظر بیرونی از جنسیتی فراتر از الکسا بود و از دهان سایهی چهارم، که حالا اندکی شفاف و دورافتاده بود، با آرامشی تحلیلی گفت: «این سیستم در حال نابودی خودش است. دارد متخصصان و اعضای خود را بدون هیچ معیار منطقی حذف میکند. این یک خودکشی تدریجی و پوچ است.»
سناریو ب: انتخاب شیء
تیام صحنه نمایش را تغییر داد: میزی در وسط قرار گرفت. روی آن پنج شیء گذاشته شد: یک بالشت نرم، یک بسته پول، یک چاقوی تیز، یک حلقه جواهرنشان و یک کیسه زباله. به هر یک از آن پنج نفر گفته شد یکی را انتخاب کند.
· این بار سایهی اول حرکت کرد و صاحب قصابی از تاریکی بیرون آمد. مردی با پیشهبند، با تردید به چاقو نگاه کرد. «با این میتوانم بجنگم... یا راه خودم را کوتاه کنم. این تنها کنترل من بر سرنوشتم است.» تیام اشاره کرد که انتخاب بر اساس غریزه بود.
· جامعهٔ نظارهگر یا همان سایهی دوم غر زد: «ببین! قصاب چاقو را برداشت. خشونت در خونش است!» و دیگری گفت: «دکتر پول را برداشت، حتماً میخواهد رشوه دهد! آن یکی کیسه زباله را برداشت... حتماً فکر میکند ارزشی ندارد!» جامعه بر اساس انتخاب، در حال قضاوت شخصیت افراد بود.
· قاضی یا همان سایهی سوم، اینبار با کنجکاوی یک محقق گفت: «جالب است. انتخاب هرکدام نشانهای از روان و حرفهشان است. قصاب به چاقو گرایش دارد. اما آیا قضاوت من تحت این شرایط وحشتناک عادلانه است؟» حتی داور نیز در دام تفسیر افتاده بود.
· سایهی چهارم با قاطعیت گفت: «این انتخاب، یک شکنجهٔ روانی مضاعف است. سیستم میخواهد قربانیانش را در سرنوشت شوم خود شریک کند تا احساس گناه کنند. این شرارت محض است.»
سناریو ج: تلفیق سرنوشت
تیام قاعدهٔ نهایی را شرح داد: حالا ترتیب اعدام بر اساس انتخاب آن اشیا تعیین خواهد شد.
· فرد بدون شغل از زبان سایهی اول زمزمه کرد: «اگر آن کیسه زباله را برنمیداشتم، الان زنده بودم؟ انتخاب من مرا کشت.» او در جستجوی معنایی برای عمل خود بود، حتی اگر خیالی باشد.
· سایهی دوم شروع به ساختن روایت کرد: «حتماً قاعده این است: هرکسی پول را انتخاب کند بخاطر طمع زودتر هلاک میشود! آن که بالشت را گرفت آخر میمیرد چون صلحطلب بود! کسی که چاقو را برداشت شاید برای مبارزه میخواست، پس دیرتر اعدام میشود!» آنها پوچی را با داستانپردازی قابل تحمل میکردند.
· داور یا سایهی سوم با اطمینانی کاذب گفت: «آها! پس قاعده همین بود. بین شیء انتخاب شده و سرنوشت رابطه وجود دارد. پس من میتوانم الگو را تشخیص دهم و قانونمندی سیستم را بفهمم.» او در حال کشف قوانینی بود که وجود خارجی نداشتند.
· سایهی چهارم در حالیکه فروریخته بود مجددا تشکیل شد، با دانایی تمام، جمعبندی نهایی را ارائه داد: «این اوج فریب است. سیستم با پیوند دادن دو سناریوی پوچ، به خودش ظاهری منطقی میدهد. این یک دستگاه عظیم توجیه است تا هم قربانیان را مطیع کند و هم خشونتش را قابل هضم نشان دهد. هنر نظامهای سرکوبگر همین است: ایجاد توهم انتخاب، تفسیر و نظم.»
سپس سایهها، قربانی ها و آن میز وسط صحنه محو شدند. تیام بهرامپور ساکت بود، عمق این تمثیل او را به تفکر فرو برده بود. هر پنج شخصیت و پنج شیء به وضوح در صحنه حاضر شده و نقش خود را بازی کرده بودند.
الکسا استیت ۷۰۳x با صدایی آرام گفت: «پس میبینی، تیام. این سه سناریو با هم یک تمثیل کامل از مکانیسم قدرت هستند. از اجبار محض تا توهم انتخاب و در نهایت، تفسیرپذیری دروغین. ناظر بیرونی تنها کسی است که میتواند این بازی شوم را به تمامی ببیند.»
تیام سرش را به نشانه تأیید تکان داد. سفر آنها اکنون به عرصهای جدید از شناخت رسیده بود.
(ادامه دارد)