داستان مینیمال
14 فروردین · · خواندن 1 دقیقه پسرک دنبال دخترک مومشکی با چشمهای معصوم نمی دوید. آرام روی جدولی در پارکی و در شهری بنام مشهد کنار هم نشسته بودند و به افقهای خیال انگیز نگاه می کردند. او ۷ سال داشت از کرمان و دختر ۴ ساله از شیراز. دخترک قصه سالهاست به خانه بخت رفته و حالا ۴۲ سال از آن زمان گذشته و پسرک حالا پدر پسری ۹ ساله شده که وقتی فرزندش دنبال دخترکان فامیل میدود و بادکنکهایشان را می ترکاند و اشکهای دختر با خنده پسر گره میخورد، با خودش می گوید: زمانه چقدر بیرحم است. او کودک درونش را بشدت حبس و محکوم کرده تا عشقهایش را در بازار ارزان نفروشد...