ادامه ۳ داستان نیتراتیدین
16 فروردین · · خواندن 2 دقیقه فصل ۳: شیله در جزیره
در چرت عیلوله (بعد نماز صبح) چراغ بالای سرم ضربانی (چشمک زن) شد. خلبان آرتور متوالی تکلم میکرد؛ Power cut in Mount Athos. Please be calm. Wrist and heart should be in the same line. کمی هوشیار شدم. پیرزنی بنگالی عاجزانه نگاهم کرد. به زبان اشارت گفتم: "نترس مادر جان کوه آتوس ممنوعیت ارواح ماده را ندارد."
پرده های طیاره (نمایشگرهای هواپیما) به نور آمدند و ال چاپو با دستیار سندبادش اشتایر AUG بر کمر ضعیفه قالب تهی کرده (رقیه) فرو برده بود. چون پرده فروافتاد وقایع معلوم گشت! دیلماجها (ترانسلیتورها) یکصدا شدند تا 'خواکین گوزمن لوئرا' رعدآسا بفرمود: "خناق بگیرید آسیاییهای آرزوی پاریس به گور برده! خودفریبهای خوشخیال! فرودگاهتون در مقدس ترین کلیسای شرقه. یالا صندلیها رو خالی کنید و برید انتهای کابین. مقصد بعدی رو برنده جنگ تعیین میکنه!"
ضعیفه را به زمین انداخت و پایش را چونان آنوبانینی فاتح بر شکم رقیه فرود آورد. پرتاب جرقه و ترقه را به سمتمان شروع کرد. رگبار گلوله اش نمیتواند روح مرده را متلاشی کند لکن یاد حدیث شیخ لطف الله افتادم. "میرزا اگر ذره ای عصیان با خود برده باشی تسویه نشده آرام نمیشوی."
اعتراف میکنم آخرین خُرده کاری بوسیدن دست رقیه بود. درشگفتم اخبار لگدمالی نسوان، نسل کشی جهودان و اختلاسهای کلان قبل و بعد از موتم رفته بود عالم بالا و انگار تقاص هوس شبهه ناک ناقصم علت العلل شده تا زلزله اش پروازمان را فرو بریزد.
القصه طیاره ربوده شده حامل ارواح روحانی بدون ذره ای تعلل فرود آمد با دماغه فرو رفته در ناقوس کلیسا. ساعت دقیقا ۳:۵۴ دقیقه بامداد ۷ آگوست ۱۹۶۶ بود. تمام کشیشها از خواب پریده و وحشت زده خود را به درون دریا انداختند. بدشانس ترین آنها زنار بر گردن آویخته لنگ در هوا کارش تمام شد.
روح ژنرال شرمن سوار بر کشتی جنگی گمشده انتاریو از قعر آبهای اژه برون شد و با سرعتی برق آسا به سمت جزیره یورش آورد. نگاره ای از حماسه اسلاو بر پهنه آسمان نقش بست و اجنه سمائی سوار بر شهاب سنگها به سمت جزیره حمله ور شدند. گلوله های سرازیر شده ال چاپو به کشتی شرمن سرعتبخش بودند تا بازدارنده. صحنه جای ترس و لرز نبود. مگر روحها سینکوپ نمی کنند چه باور کنید چه نه چشمانم بی بصیرت گشت و گوشهایم نیز.
(ادامه دارد...)