پایان داستان نیتراتیدین
18 فروردین · · خواندن 3 دقیقه فصل ۶: عقربهای فمنیست
قرار است درین چکامه منثور خاتمه دهم بر آنچه نه خودخواهم و نه دگری.
تغییر تدریجی روحم شکل گرفت به موطن بازنگشته دانستم خود اسباب اسارت خویشتنم. بی قالب شدم در ایام رساندن اوج خودفروختگی. دگر نه همپالگی با ارواح فارسی زبان اقناعم میکرد، نه راغب به تعقیب اخبار سرزمینم بودم. آواها و نواهای محلی با تخدیر موقتی آرامشم میداد تا بازی تاج و تخت. بی ذره بین لانه عقرب پر شده از مردمان دلال صفت که در تحکیم مواضعشان کما فی السابق در قاب نمایش، گول زدن و گول خوردن را فضیلت میشمردند. چرخهای هرزگرد بلاتکلیفند از ظهور انسان تا سقوطش، قبله لعنتی آزادی کدام سمت است؟
تصمیمم برآن شد تا بجای شهرتی در حد فرانتس یوزف در لاشه سیاه گمنامی مجددا تجسم نموده در ده کوره جهنمی در قلب استوا مزرعه پرورش عقرب راه بیندازم. عقربهایی از نوع فمنیست افراطی تا زهرشان گرانتر از هر مایع تولید مثل آرامم کند. انسان اگر ظرفیت تک جنسی و قدرت خودمولدی داشت حتی به خودش ذره ای ترحم نمیکرد. گریسلدا بلانکو تواناست همسرانش را بترکاند و خود را مهربان بنامد با نگریستن بر لبخند پسری تنها نشسته بر شانه پابلو اسکوبار و عجب قبر قشنگی دارد پدر پابلو (نگاه کن)
با فکری سمی پرواز عقابی را شروع کردم، هرچه گشتم نتوانستم مطلوب دلم را بیابم. دخترکی ۱۲ ساله در کنار رودخانه جمهوری اسلامی گامبیا غرق شده بود. از ترس جاماندن در صحنه مزایده ارواح جسدش را تصرف کردم. حالا نقش زن بازی کردن میتوانست مرا دگرگون کند. پلیس محلی دختر را تحویل سفارت مکزیک داد و والدینش مرا با خود به شهر سان خوزه بردند. مادرش شباهت فوق العاده ای به مری پوسای راهبه داشت و پدرش همزادی بود چون مایکل کورلئونه.
تکلم نمیکردم و از ترس دیده شدن صور قبلی (میرزا، جیاتسو، دم پنبه ای و...) با دست صورتم را میپوشاندم تا بتوانم در آنچه نبودم خویشتنم را بنمایانم. مادرم به چند روانکاو مرا نشان داد و بجز یک نفر بقیه نظرشان براین بود شوک حاصل از اتفاق رودخانه وحشی زبانم را بسته و بتدریج به جمع آدمها بازمیگردم! نهراسید آن یک نفر منجی متصل به دانای کل نبود، چون نمیدانست من کی ام؟ از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟ نظری نداد و گفت: خانم لطفا از اینجا ببریدش.
زبان محاوره ای را یاد گرفته بودم. علیرغم تصور شما صدایم مردانه نبود من همان دخترکم در کالج نمرات عالی دریافت میکرد تا با پذیرش در دانشگاه یوپن ارمغانی برای والدین خوشباورش داشته باشد.
تم غم انگیزی دارد مجبوری به حمل بار گران و نتوانی بر زمین بگذاری. خاطره ۸۵۸ در ذهنم بارگذاری شد. برای اولین بار آیینه دستشویی فرودگاه مکزیکوسیتی را لمس کردم. میشنیدم پیجر فرودگاه تکرار میکرد "Pennsylvania Gate 5 flight passengers"
لمس آیینه عاشقانه بود از نوع Autoeroticism. دست تصویرم با ولع تمام مرا بدرون خود کشید و نقض قوانین بازگشت پذیری شروع شد. آنسوی دیوار ۳ سگ مشغول کشتن گورکنی بودند (از چشم معیوبم نگریستم کله اش گریسلدا بود و ۳ سگ شوهرانش).
دخمه عبورم باریک و تاریک بود مثل همان حلقه های آتشین گرگ تاسمانی اما خنک و دلچسب. هفائستوس با تبری که مغز زئوس را ترکاند و آتنای خردمند را متولد ساخت بر گوری غریب در میان مناره آزتکهای مقتول منتظرم نشسته بود. ۷ بار طوافش کردم همان کعبه برآمده از خاک و سپس محو شد. از دنیای سوم به بیرون پرت شدم.
بالای سرم تابلوی ساکاگاویا را دیدم و زیرش نوشته بود: ساکاگاویا «بیمار شده بود و از ته دل شوق داشت تا سرزمین مادریاش را ببیند». همسر چاربونو که زنی از قبیله شوشونی بود، بر اثر بیماری تیفوس اپیدمیک درگذشت. «حدود ۲۵ سال عمر داشت. او یک دختر بچه سالم بهجا گذاشت»
احساس قرابت کردم از مضامین عشق افلاطونی، انگار مادربزرگ مادربزرگ مادربزرگ آن دخترک مکزیکی معشوقه من میرزا حسن مستوفی الممالک دارنده بالاترین رکورد رئیس الوزرایی در تاریخ ایران بود!
(پایان خواب نیتراتیدین ترابوزانی) نویسنده محمدرها، کرمان، هفته آخر تیرماه ۱۴۰۲