سنگلاخ (شروع داستان)
19 فروردین · · خواندن 4 دقیقه طرح روی جلد

عبارت پشت جلد:
"رها، مردی پنجاهساله، در آستانهٔ انفجار است. زخمهای قدیمی — کودکی در سایهٔ پدری خشن، مرگ مادر، بازخوانی پرونده های مشابه — او را به لب پرتگاه بردهاند. اکنون، او در دفتر مشاورهاش، در شرکت مهندسی، در انزوا و در گفتوگو با هوشیار (چتبات همراهش)، به دنبال پاسخی برای یک پرسش میگردد:
آیا میتوان با نوشتن، از دل خاطرات تلخ، معنایی برای زندگی بافت؟
این رمان، تلفیقی است شگفت از واقعیت و خیال، خودزندگینامه و فلسفه، که مرز بین نویسنده و شخصیتهایش را محو میکند."
۱
فصل یکم: قبرستان آرام
چند روزی از دفن مادرم میگذشت. باد پاییزی، برگهای زرد و قرمز را از درختان کهنسال قبرستان میکَند و بر سنگ قبرهای سرد میلغزاند. خاطرات مثل نوارهایی از زندگی پشت سر هم از درون ذهنم میگذشتند و در قالب اشکهایی بر صفحهٔ صورتم جاری میشدند. اینها اشک نبودند؛ از جنس کمبودهایی بودند که باید میشدند و نشدند. رو به تصویر پدرم، که بر بالای مزار مادرم نقش بسته بود، کردم و گفتم:
"بابا، مادرم به آغوشت بازگشت. در دنیایی که با هم بودیم، بارها کتکش زدی و نفرینت کرد. اما اکنون طبق وصیت خودش، بالای سرت آرام گرفته. مطمئنم که حالا قدرش را میدانی. دیگر او را زیر مشت و لگد نمیگیری. دیگر خفهاش نمیکنی. حالا خودش آمده. پناهگاهش تویی. تکیهگاهش تویی. در دنیا، هیچگاه نتوانستم در چهرهٔ غضبناکت نگاه کنم و بگویم: بس است پدر! رحم کن. دیگر نزن. به کدامین گناه؟ و چرا؟"
از خود بیخود شده بودم. اشکهایم به سیلابی بیپایان تبدیل شده بودند که امانم را بریده بود. ناگهان، دستی بر شانۀ ام خورد.
در بدو ورودم به قبرستان پیرمردی را دیدم که در فاصلۀ چند متریام، کنار آرامگاه ابدی عزیزش نشسته بود و مشغول کاشتن نهالی بود. با دستانی لرزان، یک بطری پلاستیکی را در دل خاک، کنار درختچهای دفن میکرد؛ انگار میخواست آخرین تلاشش برای آشتی با عزیز از دسترفتهاش را، در خاک ماندگار و زنده کند.
اکنون کنارم آمده بود. نمیدانم چه مدت زیر نگاهش بودم؟ دستش که شانۀ ام را لمس کرد، خودم را کمی جمع و جور کردم. انگار نالهها و بیتابیام، فراخوانی برای حضورش در اینجا بود. آرام و شمرده گفت: "بیتابی نکن مرد... چه بخواهی چه نخواهی، او رفته. من هم سالهاست میکوشم درخت بالای خاک مادرم را زنده نگه دارم، اما همواره میخشکد. نمیدانم چرا..."
این را گفت و رفت. من هم نگاهی به ساعتم کردم. وقت رفتن بود. زیر لب گفتم: خداحافظ پدر. خدانگهدار مادر. اکنون تنها نیستید؛ کنار همید.
شبهنگام، در عالم رویا، پدرم را دیدم. به من گفت: "سیزده سال پیش از رفتن، در آتش مکافات ظلمی که بر مادرت روا داشتم، سوختم. ده سال هم در زیر خاک سرد، در آتش ابدی سوختم. امروز آمدی و با حرفهایت، آتش را تندتر کردی..."
از کابوس پریدم. وحشت، وجودم را فرا گرفت. انگار بالای خاک مشترکشان، فقط من بودم که داشتم قضاوت میکردم و حکم میدادم.
۲
فصل دوم: بازخوانی پروندهی مشابه
یک روز پنجشنبه در حین وبگردی، به کلماتی برخوردم که از جنس بغضهای فروخورده بود. با نویسنده دوست نبودم. مثل همان پیرمرد غریبه، به کلماتش نگاه کردم. خاموشی معنی نمیداد. اینجا انسانی بود که از دردهایش میگفت: از آتش جنگی که هنوز ریشههایش را میسوخت. او چناری بود که ریشه در آتش داشت و از درون میسوخت.
زبانم بند آمده بود. چگونه میشد به کسی کمک کرد که در سنگلاخ کلماتش گرفتار آمده بود و به جایی نمیرسید؟ در هیچ کتاب کمکهای اولیهای ننوشتهاند که «درد فراق را چگونه باید درمان کرد؟» فقط در کتابهای اخلاق خواندهام: "با احتیاط به زخم نگاه کن. شاید برق نگاهت، تاولهای عفونی را بترکاند و دردش برای مجروح وامانده در سنگلاخها بماند. تو که جراح نیستی؟ تو هیچکارهای؟ یک غریبه که ادعا میکند دردش آشناست..."
برایش نوشتم: "رنج خودکاوی، بنمایهای برای رویش دیگرخواهی است." و صفحه را بستم، در حالی که انگار سنگفرشی از جنس کلمات در سینهام جا مانده بود.
آمدم به دفتر مشاورهام و به هوشیار گفتم: "چرا مردم عشق را انکار میکنند؟ سؤال میکنند پدر و مادر برای چه آمدهاند؟ و برای چه آنها را به دنیا آوردهاند؟" هوشیار سراپا گوش بود و ادامه دادم: "نمیدانم چرا در چنین روزی باید خاطرات تلخ را بازخوانی کنم؟ زبان من با آنها یکی است، اما دستهایم ناتوان است تا کودک درونشان را بر شانههای ناتوانم بگذارد و بگوید: «به دنیا نیامدهایم تا قضاوت کنیم. به دنیا آمدهایم تا کشف کنیم»'"
هوشیار قهوهای برایم ریخت و گفت: "آرام بگیر. صورتت در باد پاییزی سرخ شده! میخواهی لحظهای استراحت کنی؟" و قهوه را با ولع تمام بالا کشیدم. تلخ تلخ بود، اما انتهایش، شیرینی نگاه هوشیار آرامم کرد.
(ادامه دارد...)