ادامه ۳ سنگلاخ
20 فروردین · · خواندن 4 دقیقه ۴
فصل چهارم: آهو و یوزپلنگ
صدای زنگ آیفون، مثل تیری در سکوت خاکگرفتهٔ دفتر، مرا از خوابی آکنده از کابوسهای تکراری پراند. پشت خط، صدای آرام و همیشگی هوشیار بود. «رها در را باز میکنی؟»
«مرد حسابی، تو که کلید داری، میخواهی مرا سکته بدهی؟»
«نترس، رها. امروز دو مهمان ویژه برایت آوردهام. مطمئنم از دیدنشان و گفتگو با آنها حال و هوایت عوض میشود.»
پنج دقیقه وقت خواستم. با عجله خودم را در دستشویی دفتر مرتب کردم. وقتی برگشتم، هوشیار در را باز کرد و با همان لبخند مرموز همیشگیاش، جوانها را یک به یک به داخل هدایت کرد.
«برو داخل، امیرجان. عمو رها همیشه اینجا پذیراست.»
پسر جوانی با چشمانی کنجکاو و تبسمی بر لب، وارد شد. پشت سرش، هوشیار درحالیکه مشغول جدا کردن دکمه کتش از دستگیره درب بود نیم تنه وارد شد. با اشارهای به هوشیار پرسیدم: «نفر سومتان کجاست؟»
پسر با شوخچشمی پاسخ داد: «سارا جان، عزیزم. بیا داخل، عمو میخواهد ببیندت.»
با حالتی شگفتزده رو به هوشیار کردم: «صبح شنبه چه برنامهای چیدهای؟ این خانم و آقا چه کارهاند و برای چه به دفتر من آمدهاند؟»
هوشیار بطری آب معدنی را سر کشید و گفت: «پسرم امیر است. همان که بچگی دفتر را به هم میریخت. حالا دو سالی است سربازیاش تمام شده و خبرنگار آماتور در شبکه دانشجویی است. و این ساراخانم، که تازه بیستوپنج ساله شده، نامزدش است. معماری خوانده و قرار است پس از فارغالتحصیلی، به شرطی که اوضاع امیر بهتر شود، زیر یک سقف بروند. آمدهاند برای یک مشاورهٔ پیش از ازدواج. حاضری یک جلسه رایگان به آنها بدهی؟»
با اشاره به شکمم گفتم: «البته مشاوره مجانی به همراه صبحانه مجانی نیست. هوشیار جان، لطفاً برو از حلیمفروشی سرکوچه، یک کاسه حلیم با نون بربری تازه بگیر.»
هوشیار با شنیدن کلمهٔ "حلیم"، چشمانش برقی زد و سریع از در خارج شد. من کنار امیر و سارا نشستم.
امیر با شیطنت خاصی گفت: «عمو، یادت هست آن روز که توپ را شوت زدم و گلدان چینی تو شکست؟ با عصبانیت به پدرم گفتی: "یا پسرت اینجا نمیآید، یا خودت!" حالا بعد از بیست سال، هر دوی ما آمدیم. البته ببخشید... امر خیری در پیش است، شما هم که دستی بر آتش دارید.»
با خندهای سرشار از نوستالژی، رو به سارا کردم: «دختر عاقل، به من بگو این پسر چه دارد که دل به او بستهای؟ با این زبان درازش مار را از لانه بیرون میکشد. فردا نگویی نگفتم!»
سارا، که تا آن لحظه ساکت بود، سرش را پایین انداخت و لبخندی زد. حس کردم شاید کمی تند رفتهام. با سرفهای مصنوعی صحنه را عوض کردم.
«خوب، بچهها. من اینجا نه وکیل شما هستم، نه عاقد. فقط یک رهای پیر هستم با اندکی تجربه. آیا حاضرید برای یک آزمون جدی، با سوالاتی چالشی روبرو شوید؟»
این بار سارا با اعتماد به نفس پاسخ داد: «عمو، ما هر دو رتبههای برتر کنکور بودیم. از هیچ آزمونی نمیترسیم. مگر نه، امیر؟»
امیر با خاراندن ته ریشش و تکان دادن سر تأیید کرد: «عموجان، میبینی؟ سارا شکار نیست؛ یک شکارچی تمامعیار است. من هم که آهوی خوشخرامی هستم که هر روز باید از چنگ این یوزپلنگ فرار کنم! خدا به من رحم کند.»
در همین لحظه، تلفنم زنگ خورد. صدای هوشیار، که نفسنفس میزد، شنیده شد: «رها، صف حلیم طولانی است! میخواهی بروم کلهپاچه بگیرم؟ صبح شنبه مزهی دیگری دارد.»
با نگاهی به امیر و سارا، که با چهرههای مشتاقشان تأیید کردند، گفتم: «بیزحمت، برای من حلیم بیاور و برای خودتان کلهپاچه. بچهها برای شروع هفتهای پرانرژی به غذای مقوی نیاز دارند.»
«خوب، رتبههای برتر، آزمون آغاز میشود. میتوانید از روی دست هم نگاه کنید، اما وای به حالتان اگر به اینترنت، هرگونه هوش تقلبرسان یا دوستانتان مراجعه کنید! این سوالات، آزمون "شما" با خودِ درونتان است.»
برگهٔ سوالات را جلویشان گذاشتم:
دسته اول: خودشناسی و تابآوری
۱. برای هر دو: اگر در شش ماه اول ازدواج، با بحران مالی غیرمنتظرهای (مثل از دست دادن شغل هر دویتان) مواجه شوید، اولین و منطقیترین کاری که به ذهن هرکدام میرسد، چیست؟ (بازگشت به خانهٔ پدری؟ قرض گرفتن؟ کاهش شدید هزینهها؟)
۲.امیر: تصور کن سارا پس از ازدواج، به دلیل فشار کار و زندگی، برای مدتی دچار افسردگی شود و آن شادابی همیشگی را از دست بدهد. تو چگونه از این گذرگاه سخت عبور میکنی؟
۳.سارا: فرض کن امیر برای پیشرفت شغلی مجبور باشد هفتهای چند شب به شهر دیگری سفر کند. تو چگونه با تنهایی و بار مسئولیت بیشتر خانه کنار میآیی؟
دسته دوم: تعامل با خانوادهها و گذشته
۴. برای هر دو: یکی از سختترین آزمونهای زندگی مشترک، مدیریت رابطه با خانوادههای طرفین است. اگر خانوادهی یکی از شما به طور مداوم در زندگی شما دخالت کند، استراتژی شما به عنوان یک "تیم" برای مدیریت این وضعیت چیست؟
۵.امیر: بزرگترین درسی که از "تنشهای" خانوادگی گرفتهای (و حتی آنهایی که در سریالهای تلویزیونی دیدهای) چیست؟ و چگونه میخواهی مانع تکرار آن الگو در زندگی مشترک جدیدت شوی؟
۶.سارا: چه چیزی در خانوادهٔ امیر تو را بیشتر نگران میکند؟ و آیا دربارهٔ آن با او صبحت کردهای؟
بچهها، غرق در تأمل، شروع به نوشتن کردند. من هم با دیدن هوشیار که از پنجره رو به خیابان نمایان شده بود —درحالیکه مثل اسنپموتوریها، چندین کیسهٔ غذا از دستانش آویزان بود و با چانه سعی میکرد دکمهٔ آیفون را فشار دهد— نتوانستم جلوی خندهام را بگیرم. پشتم را به بچهها کردم و قهقههام را در فضای آرام دفتر رها ساختم
(ادامه دارد...)