۶

فصل ششم: چرا مورچه‌ها پرواز نمی‌کنند؟

وقتی به دفتر رسیدم، خستگی بدنم را فراگرفته بود، اما ذهن پرسشگرم آرام نمی‌گرفت. به هوشیار پیامک دادم: «بیداری؟»

پاسخ فوری آمد:«بیدارم، اما شدیداً مشغول.»

طبق عادت هر شب، گفت‌وگو با چت‌بات را آغاز کردم. و محصول گفتمان را در پیش نویس نت‌بوک نوشتم:

«اگر مغز ۳۴۴ هزار مورچه را به هم وصل کنی، یک مغز انسان ساخته‌ای. با این تفاوت که مغز مورچه‌ها احتمالاً فقط ۱۰٪ فضای آزاد برای تصمیم‌گیری دربارهٔ ادامهٔ مسیر یا تغییر جهت دارد و ۹۰٪ دیگر مشغول یافتن مسیر (جادهٔ غذا به لانه)، ارتباط با سایر مورچه‌ها، عبور از موانع و اجرای الگوریتم‌های سادهٔ غریزی است.

مورچه‌ها وقتی در آب می‌افتند، شدیداً مضطرب می‌شوند و نمی‌توانند برای مدت طولانی شنا کنند. در لحظهٔ سقوط، نه قادر به مقاومتند و نه می‌توانند پرواز کنند. در نتیجه، مورچه‌ها فاقد آگاهی و افکار پیچیده هستند.»

سپس از خودم پرسیدم: «آیا تو که اینها را می‌خوانی، فکرت مورچه‌ای است؟»

مورچه‌های کارگر تمام وقت خود را صرف زندگی مورچه‌وار یا کار خستگی‌ناپذیر می‌کنند. نوزادان نیز به سرعت رشد می‌کنند و به جمع مورچه‌های کارگر یا مدافعان لانه می‌پیوندند. شاید بپرسید در این زندگی گله‌ای، چه کسی خوشبخت است؟

ملکهٔ مورچه‌ها (شاهدخت بالدار) در آغاز زندگی می‌تواند پرواز کند؛ یعنی بخشی از مغزش توسعه یافته که قادر به ناوبری و هدایت "در برترین پرواز عمرش" است. اما پس از جفت‌گیری، بال‌هایش می‌افتند و با استقرار در لانه و شروع فرآیند تخم‌گذاری، انرژی مغزی‌اش معطوف به سبک جدید زندگی‌اش —یعنی توسعهٔ کلونی از طریق زاد و ولد— می‌شود. به روایتی ساده، از سفینه پرواز در آسمان به ماشینی تخم‌گذار در دالان‌های تاریک زیرزمین تبدیل می‌شود.

سپس از خودم پرسیدم: «آیا رهایی از زندگی مورچه ای امکان پذیر است؟»

حالا افرادی مانند ایلان ماسک یا نظریه‌پردازان شبکه‌های ارتباطی انسانی چه می‌کنند؟ آن‌ها دقیقاً همین الگو را به جهان ارائه می‌دهند. مغز هزاران معدنکار در آفریقا، اروپا یا آسیا، درگیر روزمرگی‌های خود است. دغدغهٔ یک معدنکار، داشتن کلنگی تیز یا پیکوری سالم است که بتواند با آن کار کند و بخشی از این تلاش را به شکل دستمزد به خانواده‌اش برساند. یک برنامه‌نویس در شرکت گوگل نیز دقیقاً همین نقش را ایفا می‌کند.

بردگان عصر جدید در گوشهٔ ذهن خود، افرادی مانند «بیل گیتس» یا «موکش آمبانی» را تصور می‌کنند، اما هرگز به جایگاه اجتماعی آن سرمایه‌داران نمی‌رسند. مارکس در قرن نوزدهم با ایده‌های انقلابی خود گفت: «دست‌رنج کارگر نباید در حلقوم مالک ریخته شود!» اما سرمایه‌داران به شدت با اشتراک‌گذاری سود مخالفت کردند. حتی احزابی مانند بلشویک‌ها و منشویک‌ها نتوانستند بدون در دست گرفتن قدرت، نظم منسجمی ایجاد کنند.

و از اینجا می‌توان به این نتیجه رسید که چه مغز سیستم، کمونیسم باشد چه کاپیتالیسم، فرد در جایگاه یک مورچه قرار دارد که نمی‌تواند پرواز کند. نهایت «پرواز» (دلخوشی) یک معدنکار، نوشیدن یک بطری آبجو، گوش دادن به آواز یک خوانندهٔ محلی با صدای گیتار و نگریستن به حرکات پیچشی رقاصه‌هاست. یک برنامه‌نویس نیز لذت‌هایی مشابه معدنکار دارد، البته در قالبی مودبانه‌تر و شکیل.

---

پس از درج آخرین جمله درباره «دلخوشیِ کدنویس»، آخرین تکه بیسکویت را در دهانم گذاشتم. ناگهان تلفن زنگ خورد. صدای هوشیار بود: «یادت رفته نمایش عمومی پیش‌نویس را غیرفعال کنی. امیر و سارا کنارم بودند و موقع سفارش پیتزا، مطالب تو را می‌خواندند. حالا به این سوالات پاسخ بده.»

خط قطع شد و پیامک سوالاتشان یکی پس از دیگری رسید:

۱. هوشیار: ببینم، الان مشغول تحقیق روی مورچه‌ها بودی یا تحلیل زندگی خودت؟🤔

۲.امیر: عمو، من شدیداً بی‌پول هستم. اگر نوشته‌هایت را فروختی، سهم مرا هم بده!😅

۳.سارا: عمو، می‌خواهی بگویی تا زمانی که مجرد هستم، مانند آن شاهدخت می‌توانم پرواز کنم؛ اما پس از ازدواج، به یک لانه می‌روم و مغزم—به جای پرداختن به هنر، ورزش و تفریح—درگیر امورات خانه و تربیت بچه‌ها می‌شود؟🤨

تازه فهمیدم در زمان کندوکاو در معدن مغزم، حداقل سه شاهدِ دیگر مرا دیده‌اند —و احتمالاً این شهودِ خاموش، بسیار گسترده‌تر از این حرف‌ها باشد.

· به هوشیار گفتم: «نمیدانم. در بالا رفتن از این صخره، همانند مورچه، بارها زمین خورده‌ام.»

· به امیر گفتم: «حقّت خورده شدن توسط یوزپلنگ است. 😂 البته اگر آهو باشی، قادر به فرار هستی. شاید افتادن در گودالی تو را موقتاً از چنگ یوز نجات دهد، اما اگر نتوانی از گودال بیرون بیایی، مرگت حتمی است.»

· به سارا گفتم: «تلخ‌ترین بخش از مسیر زندگی، پذیرش همین واقعیت است. اما سعی کن در زندگی آینده‌ات تک‌بُعدی نشوی. هزاران موجود—در قالب انسان و حیوان—بر زمین زندگی می‌کنند. می‌توانی مانند شیر، درون گله و با پایداری نسبی، در زیر سایهٔ همسرت باشی. می‌توانی مانند ببر، در انزوا—اما قدرتمند و ترسناک—باشی. و می‌توانی "انسان" باشی. این آخری، سخت‌تر، جان‌فرساتر و دردناک‌تر از همه است.»

لپ‌تاپ را بستم و...

 

(ادامه دارد...)