ادامه ۹ سنگلاخ
25 فروردین · · خواندن 3 دقیقه ۱۰
فصل دهم: آسانسور دوست من است مگر نه؟
امروز —یا شاید دیروز، درست زمانی درگیر و دار کارهایم گم شده بودم— رئیسم مرا به اتاقش فراخواند. با همان لبخند همیشگی که همیشه پیش از یک توفان بر لبانش مینشست، گفت: «رها، میدانم از دستم دلخوری. همیشه ایدهها و افکارت را یا مردود کردم، یا مسخره، یا تو را در جمع وادار به سکوت کردم. اما حالا یک پیشنهاد خوب برایت دارم. بگو چی؟»
همان لحظه، در دلم گفتم: «حتماً یا میخواهد مرا اخراج کند، یا میخواهد کاری را که خودش از عهدهاش برنمیآید، به گردنم بیندازد.»
او ادامه داد: «در دفتر مدیرعامل، نمایندگانی از یک شرکت چندملیتی با مشارکت چین و ایتالیا هستند و میخواهند "قرارداد تولید واشر" منعقد کنند. مدیرعامل از من خواسته تو را به جلسه بفرستم تا قرارداد را به نفع ما تمام کنی. متوجه شدی؟ سریع برو آنجا. از دفتر مدیرعامل چهار بار تماس گرفتند که: "رها را پیدا کنید و به اتاق جلسه بفرستید!"»
با احتیاط گفتم: «باشه رئیس، فقط من نمیدانم آنها دقیقاً چه چیزی میسازند که ما باید واشر آن را تولید کنیم؟ ضمن این که آیا مترجم دارند؟ زبانم آنقدرها هم اوکی نیست.»
رئیس با پوزخندی که انگار از دل یک کلیشهٔ اداری بیرون آمده بود، گفت: «من هم مثل تو بیخبرم. احتمالاً مدیرعامل جزئیات را میداند.» و سپس با لحنی نیشدار افزود: «فکر کردی زبان مدیرعامل از تو بهتر است؟»
تقریبا موقعیت را دریافته بودم. با همان لحن تیز همیشگی پاسخ دادم: «مدیر و شما با انتصاب در این جایگاه و گوش ندادن به حرفهای من، ثابت کردهاید که "زبان" را واقعاً خوب بلدید.»
به سمت اتاق مدیرعامل راه افتادم. در مسیر، ذهنم مانند یک کامپیوتر که در حال محاسبهٔ سناریوهای احتمالی است، نقشههای حمله و دفاع را مرور میکرد. وقتی دکمهٔ آسانسور را فشار دادم، با خودم زمزمه کردم: «شانس من است که آسانسور درست در این لحظه خراب میشود و مدیرعامل به خاطر تأخیرم بازخواستم میکند. حتماً رئیسم همین الان به او پیامک داده: "از دیروز به رها گفتم در جلسه حاضر باشد، اما او گفته نیمساعت اول را به کارهای مهمتری اختصاص داده."» در حالی که همه میدانستند رئیس ما یکی از آن مارمولکهای توسعهیافته بود—با شامهای سگگونه که دقیقاً میدانست هرکسی چه میکند و کجا میرود!!!
وارد اتاق مدیرعامل شدم. حدود پنج خانم و آقای خارجی، به همراه پانزده نفر از کارمندان بخشهای مختلف —برنامهریزی، مالی، حقوقی، امور پیمانها، منابع انسانی و حتی آبدارچی مخصوص طبقهٔ مدیریت— در اتاق حاضر بودند. ناگهان چشمانم به مرتضی افتاد. مرتضی که بسیاری در شرکت به او لقب "هوش مصنوعی" داده بودند —برای ذهن تحلیلگر و سرعت عمل فوقالعادهاش— و برخی دیگر او را "بیزنسمن" صدا میکردند. او نور چشمی رئیس بود و با تمام کارمندان بخش ساخت و تولید نیز رابطهای خوب داشت. حدس زدم رئیسم اول او را به جلسه فرستاده تا از جزئیات باخبر شود، و سپس مرا —مانند یک سرباز با تفنگ بدون فشنگ— به میدان فرستاده است.
مدیرعامل با دیدن من، با همان حالت طعنهآمیز همیشگی گفت: «میخواستیم بچههای انبار را بفرستیم، شاید با جرثقیل توانستند تو را از چاهت بیرون بکشند! مرد حسابی، سالی یک بار پست ما به هم میخورد، و آن هم در چنین موقعیت حساسی. از دیروز خبر دادم که بیایی. بالاخره با نیم ساعت تاخیر پیدایت شد؟»
داشتم با طعنه پاسخ میدادم که: «خوب مدیرجان، شمارهٔ من را که داری، اگر کار اینقدر مهم بود، خودت به من خبر میدادی...» که ناگهان رئیس بخش برنامهریزی خود را وسط انداخت: «جناب مدیر، ببخشیدش، توجیه نبوده. قول میدهد دفعهٔ بعد خودش قبل از شروع جلسه اینجا باشد، مثل آقای "د".»
و با اشاره به آقای "د"—همان "پاچهخوار اعظم" شرکت—که ژستِ برندهٔ جایزهٔ اسکار گرفته بود و با تکان دادن سر و یک چشمغره به سمت من، زمینهٔ پوزخند همگانی را فراهم کرد.
یک صندلی از آبدارخانه آوردم و لمّی بر آن دادم. با نگاهی به جمع گفتم: «بفرمایید... در خدمتتان هستم. مثل همیشه.»
(ادامه دارد...)