طرح روی جلد

عبارت پشت جلد:

"در جهانی که زنان در باتلاق سنت‌های فرسوده فرو می‌روند و مردان در بیابان روابط مدرن سرگردان می‌مانند، «رها» قلم را نه سلاح که مُشتی از خاکِ همین زمین می‌داند — تنها چیزی که می‌توان بر گور امید پاشید. ادامهٔ داستان پرآشوب «سنگلاخ»، اینبار نه در جستجوی پاسخ، که در آستانهٔ وداع با پرسش نوشته شده است. رمانی که مرزهای خودزندگینامه، نقد اجتماعی و فلسفه را درمی‌نوردد و خواننده را در دهلیزی از نور و نیستان تنها می‌گذارد؛ جایی که هر صدا، انعکاس زخمی است که هیچگاه التیام نیافته."

 

۱

فصل اول: قربانی

با هوشیار روبروی هم نشسته بودیم. در گردابی از گمراهی و خشم، نمیدانستم کدام یک از زخم‌هایم را اول باز کنم. دریافت آن کامنت مستهجن از فردی بیمار و پست، که نه فقط من، که تمامیتی زنانه (نوامیسم) را تهدید و تحقیر کرده بود، آنقدر نمک بر زخم‌هایم پاشید که برای چند روز، قدرت نوشتن و انعکاس صدایم را از من گرفت.

اما بازگشتم. نه برای مبارزه با آن «مرد بی‌صفت»، و نه فقط برای فریاد زدن دردهایم. بازگشتم برای واشکافی فرهنگی که در آن، زنان قربانیانِ سیستمی مردسالار شده‌اند.

ماجرای کامنت را به شکلی فشرده برای هوشیار تعریف کردم. البته دو سال پیش هم اتفاقی مشابه افتاده بود. در این میان باید پذیرفت که در بین همجنسان خودم نیز آزارگرانی وجود دارند؛ کسانی که زیر نقاب «غیرت مردانگی»، زن را موجودی صرفاً برای خدمت— اعم از کاری و جنسی— و در نهایت، زایش می‌دانند. آن هم نه زایش برای تولید زنی دیگر، بلکه زایش موجودی دارای آلت مردانه (شمشیر در غلاف، تیز و زهرآلود) که مُهر افتخاری بر پیشانی آنان باشد؛ تا بتوانند آن پسرک را بی‌محابا به میدان‌های کار و جنگ — عرصه‌هایی عاری از لطافت و نجابت— بفرستند.

و اگر دخترکی هم حاصل همخوابگی‌های مستانه و نعره‌های به ظاهر مردانه‌شان شد، او را همچون کالایی تجاری به موجودی شبیه خود می‌دهند؛ تا دخترک نه در خانهٔ پدر و نه در خانهٔ شوهر، هرگز طعم رضایت را نچشد؛ حتی در همان رختخوابی که جهنمی از تحقیر و تهدید است.

شاید این دخترک نوعروس، در این فرآیند تلخ تنازع بقا، تنها دلخوشی‌اش، زایش موجودی به نام «فرزند» باشد. اگر پسر شد، شاید روزی حامی مادرش شود. اگر دختر شد، شاید همدرد همیشگی مادرش بماند. و اگر ناقص به دنیا آمد، تاوان گناهی ناکرده بر دوش مادر می‌افتد — گناه انتخاب بذری ناسالم یا ناتوانی در نگهداشت آن.

در بسیاری از این فرهنگ‌ها، قانون پشت سر پدران می‌ایستد و مادر را مجبور می‌کند تا در بن‌بست، حضانت فرزندش را به پدری بیمار بسپارد، تنها برای این که خودش از انبوه این حقارت‌ها رها شود.

اما سوال تاریخی اینجاست: آیا در مهد دموکراسی، در یونان باستان، اوضاع بر همین منوال بود؟ اگر چنین است، پس ایدهٔ حکومت زنان (جینوکراسی) از کدامین ژرفای تاریخ و از کدام ذهنیت رهایی‌خواه سر برآورده است؟

 

(ادامه دارد)