شروع داستان مردی در آستانه پیری
3 خرداد · · خواندن 6 دقیقه این داستان اندکی فضای شهوت آلوده دارد که برای مردی رقم خورده تا ناگهان در ۵۸ سالگی به ناتوانی جنسی گرفتار شده. او مشغول واکاوی خویش و مرور خاطرات ۵۰ ساله اش است. هر فصل داستان ۸ قسمتی روایتی جداگانه از برشهای زندگی کاوه است.
۱
فصل اول: خزان نمناک
هوا سرد بود، آن سردیِ نمناکِ پاییزی که تا استخوان آدم نفوذ میکند. کاوه پشت پنجرهی اتاق کارش ایستاده بود، لیوانی چای ولرم در دست. نگاهش روی عکسی قدیمی روی میز گیر کرده بود: خودش در بیست و پنج سالگی، کنار دریا، عضلات برجستهاش زیر آفتاب براق، چشمانی که پر از آن آتشِ بیمدارای جوانی بود، آن اعتماد به نفسِ حیوانیِ داشتنِ بدنی که هر کاری را ممکن میدانست. حالا، دستش را که بالا آورد تا لیوان را به لبش ببرد، رگهای برجسته و پوستی که دیگر آن کشیدگی را نداشت، بیاختیار یاد همان عکس انداخت. یاد همان بدن.
صدایی از درونش فریاد زد: «دیگر تمام شد.»
این فقط پیری نبود. این فروپاشی یک قلمرو بود. قلمرویی به نام شهوت، به نام امکان. پزشک با چهرهای حرفهای و بیروح، کلمات قاطع را ردیف کرده بود: «جنسیت شما، آقای کاوه، وارد فاز غیرفعالِ دائمی شده است. داروها کمک محدودی خواهند کرد. این یک فرآیند طبیعی، اما در مورد شما، تسریعیافته است.»
«طبیعی.» کلمهای که مثل خنجر بود. طبیعی یعنی تمام آن فانتزیهای رنگارنگ، آن خیالپردازیهای داغی که سالها ذهنش را گرم کرده بود، اکنون محکوم به خاکسپاری بودند. ماساژِ آن زن تایلندی با دستان ماهر و روغنیاش در کلبهای کنار ساحل – همیشه در ذهنش زنده بود، بوی نارگیل و نم دریا. سواحل برهنگان در اروپا، آن آزادیِ بدنها زیر آفتاب، حسِ پوست برهنهاش روی ماسههای گرم؛ آرزویی که هرگز محقق نشد. حتی آن فکرِ پنهانی و کمی خجالتآورِ بازی در یک فیلم پورن، فقط برای یک بار، برای دیدنِ آن دنیا از درون، برای تجربهی اوجِ رهاییِ جنسی در مقابل دوربین… همه، همه به گور میرفتند. نه به خاطر انتخاب، که به خاطر خیانتِ بدن.
حالا، در این سکوتِ سنگینِ پاییزی، سیلابِ خاطرات کودکی و نوجوانی به سویش هجوم آوردند. نه خاطراتِ شیرینِ بچگی، که خاطراتِ بیداریِ بدن.
فلش بک کودکی: هفت ساله بود. زیر دوشِ آبِ گرم حمامِ قدیمی خانه. ناگهان دستش به آلت کوچکش خورد. یک لذتِ ناشناخته، گرم و ناگهانی مثل برق از کمرش پایین رفت. ترسید. گناهکارانه نگاه کرد به در حمام. انگار رازی خطرناک را کشف کرده بود. لذتی بود که اسمش را نمیدانست، اما بدنش آن را به خاطر سپرد.
نوجوانی (چهارده سالگی): اوجِ طوفان. هر چیزی میتوانست جرقه باشد: باد که دامنِ دخترهمسایه را کمی بالا میبرد، عکسی از بازیگر زنی در مجله، حتی بوی عرقِ معلمِ ورزشش بعد از دویدن! زیر پتو، در تاریکیِ شب، با خیالپردازیهای بیپایان. بدنش مثل موتوری همیشه روشن بود، آمادهی انفجار. هر دختری که رد میشد، نه به عنوان یک انسان، که به عنوان یک *امکان*، یک *هدف* برای تخیلاتِ آتشینش بود. گرسنگیای وحشیانه و تمامنشدنی. یادش آمد روزی که در اتوبوس شلوغ، برخوردِ تصادفیِ پشتِ دختری به او، باعث انزال ناگهانیاش شده بود. شرمی سوزاننده، اما در کنارش، قدرتی خام و حیوانی که او را به وجد میآورد. آن زمان، فکر میکرد این اوجِ زندگی است. این قدرتِ مطلق.
جوانی (بیست و پنج سالگی - همان مرد عکس): بدنش در اوجِ زیبایی و توان بود. ذهنش اما هنوز اسیرِ همان گرسنگیِ نوجوانی. وقتی «سارا» را دید، اولین چیزی که ذهنش را تسخیر کرد، نه هوشِ چشمنوازش، نه خندهی گرمش، که انحنای بینقصِ باسنِ او زیر لباسِ تابستانیاش بود. او را *میخواست*. شهوت، آتشبسناپذیری که از نوجوانی با او بود، محرک اصلیِ پیشنهادِ ازدواج شد. عشق؟ شاید بعدها آمد، یا شاید خودش را فریب میداد که آمده است. آن شبِ اولِ ازدواج، در اتاقِ مهمانخانه، تمام تمرکزِ کاوه بر روی «دسترسی» بود. بر روی تجربهی فیزیکیِ آن چیزی که سالها در خیالش دنبالش بود. سریع، مشتاق، تقریباً خشن. لذتِ او شدید بود، اما یکجانبه. بعدتر، وقتی سارا، با چشمانی کمی غمگین، از احساسِ «مورد استفاده قرار گرفتن» حرف زد، کاوه بی تعارف متعجب شد. برای او، این اوجِ لذت و مالکیت بود.
حالا: باد پاییزی شاخههای خشکیده را به پنجره میکوبید. کاوه چشمانش را بست. نه برای یادآوریِ آن لذتهای جسمانیِ جوانی – بدنش دیگر پاسخی به آن یادآوریها نمیداد، گویی سیمهایش قطع شده بود. بلکه برای *احساسِ دوبارهی آن گرسنگی*.
آهی عمیق کشید. اشکها، گرم و شور، راهشان را روی چروکهای کنار چشمش پیدا کردند. نه اشکِ برای ناتوانیِ کنونی، که برای درکِ دیرهنگام.
«کاش...» نجوا کرد، صدایش در اتاق خالی گم شد. «کاش آنوقت، در اوجِ آن آتش، کمی سیر میشدم. کاش مثل آن گرسنهی همیشهاحوال، به هر تکهنان کپکزدهای چنگ نمیزدم. کاش میفهمیدم که آن قدرتِ جنسی، این همه وقت، فقط پردهی دودی بود جلوی چشمانم.»
تصویر سارا، نه با بدنِ جوانش، که با چهرهی مهربان و صبورش در سالهای بیماریِ مادرش جلوی چشمش آمد. یاد لحظهای افتاد که دخترشان، کودکی بیمار، تمام شب را در آغوش سارا گریه کرده بود و سارا، با وجود خستگی مفرط، مثل کوه ایستاده بود. یاد خندههای عمیقی افتاد که با هم در شامهای سادهی جمعه داشتند. اینها را *دیده* بود، اما *احساس* نکرده بود. نه آنطور که باید. چون همیشه بخشی از توجهش اسیرِ شهوتِ بعدی، فانتزیِ بعدی بود.
«کاش وقتی بدنم پر از امکانات بیپایان بود، میفهمیدم که سیری واقعی چیست،» ادامه داد، انگار با آن مرد جوان در عکس حرف میزد. «کاش میفهمیدم که سیری، یعنی نگاه کردن به یک زن، نه به چشمِ یک قلمرو برای فتح، یا یک وسیلهی ارضای گرسنگی، که به چشمِ یک انسانِ کامل. با رنجها، آرزوها، زیباییهای روحش، نه فقط جسمش. کاش میفهمیدم که سیری، یعنی انتخاب کردن، نه از سر ناچاری که از سر تشخیص. یعنی وقتی چیزی را *داری*، قدرش را بدانی، عمقش را ببینی، نه اینکه مدام به فکر چیزِ بعدی باشی که *نداری*.»
نگاهش دوباره به عکس افتاد. آن مرد جوان، با آن بدنِ قدرتمند و آن چشمانِ پر از اشتیاقِ سیریناپذیر، حالا برایش غریبه مینمود. بیگانهای که در آینه بود. غریبهای که فرصتهای بیشماری برای دیدنِ ژرفای زندگی، برای سیر شدنِ واقعی، را سوزانده بود تا فقط آتشِ گرسنگیِ لحظهای را تغذیه کند.
پشت پنجره، اولین قطرات بارانِ پاییزی روی شیشه پخش شد، مثل اشک. کاوه دستش را روی شیشه گذاشت، سردیِ آن تا مغز استخوانش رسید. بدنش پیر و خسته بود، امکاناتِ جسمانیاش به خاک سپرده شده بود. اما در میان این ویرانهی جسمانی، چیزی جدید، شکننده و عمیقاً تلخ در حال جوانه زدن بود: **بینش.**
بینشی که با تمام وجود میفهمید: سیریِ حقیقی، ربطی به تعداد تجربهها یا شدت لذتهای جسمانی ندارد. سیری، آرامشی است که از دیدنِ ژرفا میآید، از انتخابِ آگاهانه، از بودنِ کامل در لحظه، فارغ از حسرتِ چیزهای ناداشته یا شهوتِ چیزهای جدید. سیری، یعنی نگاه کردن به چشمانِ سارا، بعد از سی سال، و *بالاخره* دیدنِ تمام عظمتِ عشقی که همیشه آنجا بود، اما او به جای دیدنش، مشغول گرسنگیکشیدن بود.
داستان کاوه، داستان اوج و فرودِ یک بدن بود. اما شاید، فقط شاید، پایانش، آغازِ داستانی عمیقتر بود: داستان تلاشِ یک روحِ پیر برای آموختنِ معنای سیری، درست زمانی که بشقابِ جسمانیاش، برای همیشه خالی شده است. داستانِ نگاه کردن به گذشته، نه با حسرتِ فانتزیهای خاکسپردهشده، که با اندوهِ سنگینِ فرصتهای عاطفیِ از دسترفتهای که هرگز به گور نخواهند رفت، بلکه همیشه، مثل سایه، همراه او خواهند ماند.
(ادامه دارد)