ارثیه پدری (ادامه ۹ داستان)
9 فروردین · · خواندن 4 دقیقه فصل سیزدهم: سایههای شب، گرسنگی روز، و بازاری از جنس تنفروشی
سه ماه از آغازِ «دورانِ جدید» گذشت.
نظمِ آهنین کدخدا، جایِ هر صدایی را گرفته بود. کارخانهها با سرعتِ سرسامآوری بالا میآمدند، زمینهای «امید ۱» و «امید ۲» زیرِ پنبه و توتِ نو ریشهدار شده بودند، و شهر از این پیشرفتِ اجباری، راضی به نظر میرسید.
اما روستا… روستا داشت از درون میپوسید.
صدای شکمهای گرسنه، جایِ صدایِ کلنگها را در شبهایِ تاریک گرفته بود.
شهریها—سلطانی، وزیری، صدراللهی، بیتاللهی، و حتی آجودانهایِ کدخدا—با حقوقهایِ منظم و حتی “مساعده”هایی که وسط هر ماه میگرفتند، کمکم داشتند در خانههایِ غصب شده جا خوش میکردند. سفارتشان، لباسها و کالای لوکس با قطار هر روز می رسید.
اما مردانِ روستا… زندانِ قنات، دیگر جایِ خالی نداشت. و زنانی که حالا “امید” و “آرزو” را نامِ سرنوشتِ خود میدیدند، نه تنها حقوقی نگرفتند، بلکه حتی چیزی برایِ خوردن هم پیدا نمیکردند.
یک بعدازظهرِ دلگیر، وقتی خورشیدِ بیرمقِ پاییزی داشت پشتِ کوهها پنهان میشد، طبلِ میدان دوباره نواخته شد.
این بار، فقط خودِ کدخدا نبود.
کنارش، چند مردِ پُر زور ایستاده بودند؛ چهرههایشان در سایهٔ کلاههایِ لبهدارشان پیدا نبود، اما هیبتشان سنگین بود.
مردم، از هر خانهای که کارش تمام شده بود، با چشمهایِ گرسنه و صورتهایِ استخوانی، دورِ میدان جمع شدند. انگار میان مردان غریبه مراد هم بود اما آب زیر استخوانش دویده بود و با صورتی گل انداخته زنان بیوه را دید می زد.
زنانِ بیوه، همانهایی که مردانشان حالا کنجِ زندانِ قنات روزگار میگذراندند، در میانِ جمعیت، بیشتر به چشم میآمدند؛ صورتشان انگار از استخوان و پوست ساخته شده بود.
کدخدا، با همان صدایِ آشنا اما این بار بمتر و تهدیدآمیزتر، شروع کرد:
«مردمِ عزیز!
میدونم سخته. میدونم گرسنهاید.
اما یادتون باشه، امنیتِ این روستا، و پیشرفتِ این سیستم، از شکمِ گرسنهٔ شما مهمتره.
این کارخونهها، این زمینها… اینها آیندهٔ ماست. آیندهٔ فرزندانِ ما.»
یک لحظه مکث کرد. نگاهش چرخید و به زنانی که در ردیفِ اول ایستاده بودند، افتاد.
«و تا زمانی که این آینده ساخته بشه، باید همه کمک کنیم.
اونهایی که مردهاشون راه خطا رفتن و الان دوران مجازاتشون میگذرونن… همشون زنانی که حالا تنها هستند…»
چهرهاش درهم رفت؛ گویی مسئلهای پیش پا افتاده را مطرح میکند.
«… باید جایِ دیگهٔ مفید باشن.
شهر، بهشون نیاز داره.
شهریهایِ ما، که دارن برایِ ما کار میکنن، برایِ این سیستم زحمت میکشن، شاید… شاید به خدماتی نیاز داشته باشن.»
صدایش آرامتر شد، اما تهدید در آن موج میزد.
«اگه مردِ زندانی دارید، و خودتون هم بیکار و گرسنه،
از فردا میتونید با اولین قطار برید شهر.
اونجا، راهِ خدمت به شهر رو بهتون نشون میدن.
بهتون جا میدن، غذا میدن…
و شما هم بهشون خدمت میکنید و از هیچ چیزی دریغ نمی کنید.»
وحشت، مثلِ موجی سرد، در دلِ زنها افتاد.
کلثوم، که مردش، ابراهیم، در زندان بود و حالا شبها در کارخانهٔ «آرزو ۱» ناظرِ کارِ دیگر زنان شده بود، اشک در چشمانش حلقه زد.
رقیه، که پدرش را در سقوط از داربست کارخانهٔ «آرزو ۳» از دست داده بود، صورتش را پنهان کرد.
کدخدا ادامه داد:
«هر کی موند و همکاری نکرد، یعنی دشمنِ سیستمه.
و با دشمنِ سیستم… برخورد قانونی میشه.»
نگاهی به آن مردانِ سایهدار کنارش انداخت.
«اونها اینجا هستن که به کسایی که فکر میکنن میتونن جلویِ پیشرفت رو بگیرن، نشون بدن که انتخاب دیگه ای در کار نیست.»
آن شب، مراد به همراه سایههایِ مردانِ محافظ کدخدا، در کوچههایِ خلوتِ روستا گشت میزدند.
درِ خانههایی که فقط زنها یا بچهها در آن بودند، آرام ضربه میخورد.
نه برایِ کمک؛ برایِ ترساندن.
صدایِ خشدارِشان از پشتِ در میآمد:
«باید شوهراتون راه بیان…
ورگرنه میرید کنار صغری…»
در خانهها، ترس، گرسنگی را فراموش کرده بود.
بچهها از صداهایِ عجیب در بیرون میگریستند و زنها، صدایِ مردانِ زندانیشان را در ضجه دلشان میشنیدند.
صبحِ روزِ بعد، چند زن، با چشمهایی گود رفته و کولهبارهایی خالی، در سکوت، راهِ شهر را در پیش گرفتند.
نه از سرِ انتخاب؛ از سرِ ناچاری.
گویی کدخدا، درِ تازهای به رویِ «خدمت» باز کرده بود؛ خدمتی که قرار بود گرسنگی را فراموش کند، اما روح را میخورد و لجنزاری از فساد غوطه ور میشود.
رحیم، از شکافِ باریکِ سنگِ زندان، فقط سایههایِ در حالِ رفتن را دید.
و فهمید:
کدخدا، دیگر فقط زمینها و کارخانهها را به نامِ فرزندانش نزده بود.
بازارِ جدیدی را هم باز کرده بود؛ بازاری از جنسِ جسم و تن.
(ادامه دارد...)