فصل پایانی: خون روی سنگ، حق روی تاریکی

 

نیمه‌شب بود، اما صحن امامزاده روشن‌تر از همیشه؛  

نه از نور،  

بلکه از شعله‌هایی که سقف چوبی ایوان را می‌خوردند و  

از برق تبرهای فولادهایی که در تاریکی فرو می‌رفتند و بیرون می‌آمدند.

نبرد، درست از لحظه‌ای آغاز شد که رحیم با یک اشاره، نیروها را از سه جهت وارد صحن کرد.  

صدای فریاد، برخورد آهن با سنگ و ضجهٔ زخمی‌ها در هم پیچیده بود.  

گردوغبار و دود چنان بالا رفته بود که حتی اسم‌نویسی‌های قدیمی روی دیوار امامزاده هم پنهان شده بود.

....

در همین گیرودار، درهای چوبی حجرهٔ جنوبی با لگد باز شد.  

کدخدا—عرق‌کرده، وحشی، مست از خشم—دو پیرزن را کشان‌کشان بیرون آورد.  

انیس و مونس، مادران امید و آرزو، به‌سختی روی پا ایستاده بودند.  

صورتشان زخم داشت.  

چادرهایشان پاره بود.

کدخدا داد زد:

«هر کی نزدیک بیاد…  

این‌ها رو همین‌جا خفه می‌کنم!»

او پشتش را چسباند به دیوار گِل‌گرفتهٔ امامزاده و انگشتانش را دور گردن انیس حلقه کرد.  

انیس با چشمانی نیمه‌باز نفس‌نفس می‌زد.  

مونس کنارشان افتاده بود و سرفه می‌کرد.

رحیم لحظه‌ای متوقف شد.  

نیروها بی‌حرکت ماندند.  

سایه‌مردان گرداگرد کدخدا حلقه زدند.

کدخدا فریاد زد:

«رحیم!  

این جنگ رو تو شروع کردی…  

ولی پایانش رو من تعیین می‌کنم!  

بذار آبادی بفهمه هر کی با من دربیفته، مادرش رو با دستای خودم خفه می‌کنم!»

انگار همه‌چیز برای چند ثانیه یخ زد.

آرزو با دست‌های خون‌آلود جلو آمد.  

امید دنبال مادرش دوید اما رحیم بازویش را گرفت.

رحیم زیر لب گفت:

«نرو… اون فقط دنبال طعمه‌ست.»

....

در همین لحظه، صدایی آرام اما محکم از پشت ستون شرقی شنیده شد:

«بسّه کدخدا…»

بلقیس بود.  

زن بلندقد با چشمانی تیره که از روز اعتراض گم شده بود.  

همه فکر می‌کردند فرار کرده یا کشته شده.  

اما حالا—خاک‌آلود، زخمی، اما ایستاده—در دستش دو شاخهٔ فلزیِ کهنه‌ای بود؛ همان ابزار که پیرمردان برای بیرون کشیدن لاشه روباه های مرده از قنات استفاده می‌کردند.

دو شاخه را بالا آورد.  

نگاهش مستقیم در چشم‌های کدخدا نشست.

«تو خیلیا رو خفه کردی…  

اما یک چیز رو نمی‌دونی…  

بعضی زن‌ها از مرگ نمی‌ترسن.»

کدخدا خندید:

«اگه نزدیک بیای، این پیرزن…»

اما جمله‌اش تمام نشد.

بلقیس آن را درست به سمت صورتش پرتاب کرد.

همه فقط برقِ دو نوک فلزی را دیدند.

دو شاخه با صدایی گنگ،  

با صدایی که مثل خرد شدن استخوان بود،  

در چشمان کدخدا فرو رفت.

کدخدا جیغ زد—جیغی حیوانی—و انیس را رها کرد.  

شریانی از خون از چشم‌هایش بیرون پاشید.  

کف صحن را سرخ کرد.

سایه‌مردان که فرمانده‌شان کور شده بود، به هم ریختند.  

رحیم فرصت را غنیمت دانست و فریاد زد:

«حمله!»

....

نیروهای روستایی با فریادی واحد به جلو یورش بردند.  

رحیم، مجید، مرتضی و غلام مثل چهار ستون به دل جمعیت زدند.  

صدای شمشیرها و چوب‌دست‌ها به طغیان رسید.

آجودان اعظم خواست از در پشتی فرار کند،  

اما امید سر راهش سبز شد.  

دستش را گرفت، زمین زد، و سینه‌اش را بر خاک چسباند.

آرزو خودش را به مادرش رساند.  

انیس ناله‌ای کرد اما زنده بود.

بلقیس، زانو زده کنار دیوار، نفس‌نفس می‌زد.  

دو شاخه هنوز در دستانش بود.

....

کدخدا کورکورانه دست به دیوار می‌کشید.  

خون از چشم‌های خالی‌اش روی محاسنش می‌ریخت.  

می‌لرزید.  

از ته گلویش خرخر می‌آمد.

رحیم جلو رفت.  

اما قبل از اینکه کاری کند، خود مردم داغدار و ستمدیده به کدخدا رسیدند.  

مردان و زنانی که عزیزانشان را در این چند ماه از دست داده بودند.

هیچ فرمانی داده نشد.  

جمعیت خودش کار را تمام کرد.

کدخدا زیر چکمه‌ها و مشت‌های مردم،  

مانند یک حیوان زخمی،  

در میان خون غلتید  

و در همان‌جایی که بارها تهدید کرده بود «عدالت» اجرا می‌کند،  

خودش داوری شد.

در آخرین لحظات، میان گردوخاک و فریاد، کدخدای کور که زیر مشت‌های پرکینهٔ امید و آرزو افتاده بود، کورمال‌کورمال دست‌ها را جلوی صورتش می‌گرفت و هذیان‌وار ناله می‌کرد: «بسه… رحم کنین… من… من پدرتونم…» اما کسی دیگر به صدایش باور نداشت؛ نامی که سال‌ها با آن مردم را ترسانده بود، حالا از دهانش چون دروغی بی‌جان بیرون می‌ریخت و زیر ضربه‌ها گم می‌شد. در همان لحظه، باقی‌ماندهٔ آجودان‌ها و مسئولان ادارات که امیدی به شکستن حلقهٔ محاصره نداشتند، با وحشتی دیوانه‌وار خود را به قطار زهواردررفتهٔ ایستگاه آویزان کردند؛ دست‌ها از پنجره‌ها بیرون زده بود، پاها از کنار واگن‌ها آویزان. قطار با سوتی بلند و ناهنجار به سمت شهر گریخت، درست مثل جان‌هایی که از ترس حساب پس دادن، به هر چیزی چنگ می‌زدند تا فقط از روستایی که بیدار شده بود، دور شوند.

....

هنگامی که آفتاب بالا آمد،  

بوی خون هنوز در صحن بود،  

اما برای اولین بار بعد از ماه‌ها  

صدای زنجیر، گریه و تهدید شنیده نمی‌شد.

امامزاده،  

همان‌جا که روزی مرکز خفقان بود،  

به محلی برای نشستن زخمی‌ها و آب دادن به مجروحان تبدیل شد.

رحیم کنار دیوار نشست، سرش پایین.  

مجید به او گفت:

«تمام شد؟»

رحیم آرام گفت:

«نه…  

از امروز تازه باید بسازیم.»

بلقیس با نگاهی خسته و خندان از کنارشان رد شد.  

آرزو دست مادرش را محکم گرفته بود.  

امید روی پله‌ها نشسته بود و برای اولین بار اشک‌هایش از ترس نبود—از رهایی بود.

در آن صبح، کسی جشن نگرفت.  

هیچ سوتی، هیچ آواز پیروزی‌ای بلند نشد.

پیروزی‌شان تلخ بود.  

اما آزاد.

و این، پایانِ یک شب طولانی  

و آغاز دهی بود که می‌توانست دوباره نفس بکشد.

 

(پایان)