فصل ۴: هزارلا

تنها شده بودم با درد غربت بیرون زده از پاندورای درونم. طعم دود به حلقم رسیده آخرین مرتبه از قلیان میرزای آشتیانی، عجب کشف قدرتی میراث اربابان استعمارگر شد. کاریزما در نمایش پیشاهنگی توانمند است تا یک جماعت خیالپرور را ببرد لب چشمه و بگوید عسل را به آب بریزید و آب را رها کنید.

برای فقرا نیک ورزی و گرسنگی دو روی سکه اند. بیعدالتی خودساخته از ابتدای داستان وجود نداشت، اصلا تفکر مُنبعِث به من نبود تا بخواهد جهان خودخواه مبتنی بر ظلم در نظرم بیافریند. از چشمان ناظر گوسفند عاشق چوپان گریختن از قصاب ناممکن است تا علف روی علف را بیرحمانه نشخوار نکند و محترمانه دنبه به دهان گرگ نگذارد. کافیست تا جهان نیستی را سرجای خودش منظم و معزز بدانم و بداند. (منظور "نادانی توانایی است" دانایی منم و توانایی گوسفند شاید هم برعکس!!!)

راهبه ای بسان کمیلا مندس به سمتم آمد و چاک دامنش سیر در افاقم را پاره نمود. امروز آب و غذایم آورده و با اشاره دست بر صلیب آویزان میان شکاف سینه اش مرا به شکرگذاری دعوت بنمود و رفت. ماحصل جنگ ویرانگر ۷ آگوست از میرزای مستوفی الممالک اسیری بسته در بند ساخته تا طوفان سهمگین ذهن خواهان فرارش از کوه آتوس را به جزیره سیسیل پرت کند.

در ساحل چند سیاه افریقایی به اشاره یانکی سوارکار مرا گرفته و با غل و زنجیر نزد مایکل کورلئونه بردند. خود را "یوونتوس پاپ بنکوریس" معرفی کردم. سیسیلیها زرنگتر بودند و حرفم پشیز بی ارزش. به زندانم انداختند تا اصل و نسبم ظاهر شوند. پیری از قبیله پوئلبو (هم بندی بر پشت سنگ سخت زنجیر شده مابینمان) گفت: "روح بودن نهایتا ۱۰۰ سال تا ۵۰۰ فرسخ از موطن عمل میکند مابقی پیمایش مسیر به جهت غلبه بر تفکیک و انتشار در جو میخزد درون هر لاشه محتاج روح خواه افتاده در نزدیکترین حوالی، خواه منتظر به تشکیل و موجودیت!"

روز به هوش آمدن در ساحل سیسیل خودم را در آب دریا نگریستم انگار تنزین جیاتسو شده بودم. یقین کنید دوباره انسانم با نیاز به شراب آرامشگر، زنی خنیاگر و معبدی ویرانگر. چون طفلی نادان نقشه ای به ذهنم رسید اگر ۵ سالی در آن موضع میماندم. پس از مراسم زندان با کار و عفو پدرخوانده عضوی از جمعیت آنان میشدم تا در اثر تیرباران متابع به خیانت بمیرم. آنگاه دوباره میتوانستم آزادانه بروم به هرکجا دوست دارم.

درس عبرتی شد تا دیگر سوار طیاره بین الملل با جماعت هدفدار امیدوار نشوم. حالا که پا را از مرز فراواقعی وجود و برون موطن گذاشته ام راهش دستم آمده؛ پیمایش طی الارض با لاشه شرارت آزادی بیشتری دارد تا زیستن بر سبیل نجابت! اما نوزایی قائم به ذات است نه وهم...

 

(ادامه دارد...)