فصل ۵: best orientation xenophilia

مری پوسا (راهبه) برای آرامشم یا میخواند یا میرقصید. بنظر تسخیرش کار سختی نبود او را واسطه نمودم تا باب مذاکره با کورلئونه را باز کند. پیشکارش پیغام داد "اگر هنر یا فنی داری نشان بده وگرنه در همان بند خواهی پوسید."

اوکوره لواندی (پیردانای سرخپوست) در جادوی سیاه دستی داشت. سنگ سخت بینمان چو بلور شفاف و مثل پرکاه سبک میشد. خورشید وسط روز گاهی سه پره برنگ قرمز میشد و زمین زیرپایمان شروع به خواندن آواز سیرالئونی میکرد. تعمدا مرا در بوته آزمون میگذاشت تا به قدرتش و دلیل اسارتش توسط مافیا پی ببرم. پرسیدم: دوست داری باتفاق تا ژیوار برویم؟ پاسخ داد: بدم نمی آید گلیم بافی دخترکان کُرد را از نزدیک ببینم.

۳ ماه از آمدن به جزیره گذشته بود. صبح پاییزی بوقت ورق زدن در هزار و یک روز درنده ای شکارچی دوان دوان در پی دم پنبه ای وارد غار تاریک و روشنمان شد. جادوگر با طلسم دستساز (حاوی برگ جوز هندی، تخمدان خوک ماده، عطر سان مارتینو) و خواندن چند ورد جادویی روحم را در جسم خرگوش ریخت و روحش را به درون گرگ تاسمانی. از زندان آزاد شدیم، لابد رئیس متوجه نخواهد شد ما در سیرک بین المللی گابریلا فولر به اجرای نمایش مشغولیم.

از رفتن به درون کلاه و بگوش آویزان شدن بدست زن شعبده باز خسته شده بودم، رفیقم هر روز از حلقه های آتشین تنگ تر و تعداد بیشتر عبور میکرد. شبی در قفس به او گفتم: "میخواهم ازین اسارتهای پی در پی فرار کنم نه در قالب روح ناتوان از تحرک ارادی خود و نه حیوان ضعیف بازیچه دست شده." اوکوره گفت: "از زندگی جدید راضی ام. اگر بخواهم به خواسته ات اهمیت بدهم محبوبیتم را از دست میدهم."

در اندیشه روح خرگوش خزیده بدرون جسم قدیمم به جبر سحر بودم. لابد تاکنون کتک زیادی از سوی سیسیلیها خورده، شاید یک گلوله توی دهانش خالی کردند. ولی نه امکان ندارد احتمالا تا بحال زنده است لااقل به عشق راهبه. راهبه مال او نیست وقف کلیساست و متعلق به مافیا. شاید هم تا بحال مُرده و جرات مطالبه جسم پیشینش را ندارد. آه چقدر موجود بدبختی ام در هر قالبی بیفتم لذت و رضایت آنطرف دیوار دست نیافتنی آرزوهایم قرار دارد.

برای بیمبو شدنم خوراک همیشگی هویج کافی بود و ندرتا تماشاچیها از سر مستی کف فراوان زده بودند جشن کاهو خوران داشتم. شب عید ژانویه سیب تکدانه وسط میدان برای نمایش قدرت خرگوشهای رنگوارنگ میدرخشید. در نمایشی مهیج با گذر از مازها، تله ها و حلقه ها خود را به سیب می رساندند. وقت رسیدن به سیب جدال کشنده آغاز میشد. از بازی عطش خوشم نمی آمد. اما برای رهایی مجدد در مراسم پیشمرگی به هلاکت میرسیدم و دوباره روحم پرواز میکرد.

در میدان جشن عید زخمی شدم و عاقبت در اثر خوردن برنجهایی که سهمم نبود مُردم و روحم هنوز قالب خرگوشی داشت. اوکوره گفته بود: "اگر بمیرم قدرت جادویی نمیگذارد به قالب دلخواه بازگردم تنها در حالتی که به موطن اصلی خود برگردم و ۷ بار دور قبری غریب بچرخم. همزمان ۳ سگ در قبرستان گورکنی را زیر نور ماه بکُشند. من نیز از لایه خون ریخته شده بر زمین بگذرم."

 

(ادامه دارد...)