ادامه ۲ سنگلاخ
19 فروردین · · خواندن 2 دقیقه فصل سوم: دستم را بگیر
در نیمههای شب، نالهکنان از جایم برخاستم. هوشیار پتویی بر رویم انداخته و مرا، چون همیشه، در سکوت دفتر تنها گذاشته بود. آنچه که مرا بیدار میکرد، گردش عقربه وجدان در ساعت کارگاه همیشگی کابوسهایم بود؛ دو پردهای که مدام جایشان را با هم عوض میکردند.
پردهٔ اول: شکواییههای حمید
پردهٔ اول، آکنده از گلایههای حمید از روزگار و شکواییههایش از خدا بود. در آن پرده، تصویر دختر نوجوانی را میدیدم که هر روز، تحلیل رفتنش در جلوی چشمان پدرش نقش میبست. حمید برای خالی کردن دلش، به کنج وبلاگش پناه برده بود. نمیدانم هنگام نوشتن آن عبارات، چقدر میگریست، اما خشمِ پنهانی از لابلای واژههایش میدرخشید.
"خدا، چرا صدایم را نمیشنوی؟ به جای گرفتن جان این غنچه، جان مرا بگیر..."
"خدایا، چرا مرا رها کردهای؟ چرا او را نجات نمیدهی؟"
"خدایا، فقط نگهش دار. نگذار از این بدتر شود."
"خدایا، او فقط پانزده سالش است. اگر هیچ کاری نمیکنی، اقلاً تصویر سیزدهسالگیاش را از ذهنم پاک کن. دخترم روی پاهای خودش راه میرفت. میخندید. میرقصید. الان... هر بار که پوشکش را عوض میکنم..."
شکواییههای حمید پایانی نداشت. زخمش، هر لحظه عمیقتر میشد. مگر میشد جگرگوشهات را در آستانهٔ وداع ببینی و خدا صدایت را نشنود؟ زیر نوشتههایش، با واژههایی ناتوان از تحمل درد یک پدر—یا شاید ناگزیر از تقسیم بار رنجهایش—از راه دور دلداریاش میدادم.
او در نالههایش غرق شده بود و من قدرتی برای رهانیدنش از آن عذاب جانفرسا نداشتم.
دلم طاقت نمیآورد. مانند دیوانهای که دستش را به ته چاه دراز کرده، به او میگفتم: "دستت را بده، تا بالا بکشمت." شاید او میخواست دستم را بگیرد، اما فاصله تا عمق چاه آنقدر زیاد بود که خودم را در حال سقوط به قعر آن میدیدم.
در نهایت، رهایش کردم؛ همانند قایقی که طنابش را از ساحل بریده باشند، تا در دریای تاریک سرنوشت خودش رها شود. نفهمیدم سرنوشت او و دخترش به کجا انجامید؟ از آن روز، سه سال میگذرد.
ای تو که این سطور را میخوانی، آیا از او خبر داری؟
پردهٔ دوم: نوری که ناپدید شد
پردهٔ دوم، زیباتر و محسورکنندهتر بود. مهستی، دختری بیستساله که بر اثر تصادف، بر ویلچر نشسته بود. نزدیک به چهار سال، با صندلی چرخدارش همآغوش شده بود. دانشجوی پزشکی بود و با نقل خاطراتش، گاه از امید و گاه از رهایی سخن میگفت. او برایم الگو بود. چگونه میشد دو پای معلولت را هر روز پیش چشمانت ببینی و برای زنده کردنشان، به دانشگاه پزشکی بروی، با این امید که راهی برای نجات خود و همهٔ ویلچرنشینان بیابی؟ این دختر، سَمبل امید بود. رابطهای عاطفیِ ژرف با او داشتم؛ نوری بود در تاریکیِ من.
اما روزگاری که از خواندن رنجنامههای هموطنان خسته شده بودم، وبگردی و وبنگاری را برای شش ماه رها کردم. اکنون که بازگشتم، او و نورش ناپدید شده بودند.
تو، ای خواننده، آیا خبری از او داری؟
(ادامه دارد...)