ادامه ۴ سنگلاخ
20 فروردین · · خواندن 2 دقیقه ۵
فصل پنجم: چهاردیواری بیاختیاری
محو تماشای تابلوی خوشنویسی آویخته به دیوار با خط زیبای رضا شده بودم و زیر لب ترانۀ همایون را زمزمه میکردم. روی تابلو نوشته بود:
"دیوارها را میسازیم تا ببینیم چه کسی میشکندشان.
و چون میشکنند،
درمییابیم که کلید را
از درون،
گم کردهایم."
همزمان با خواندن این خطوط، ترانۀ "دلم گرفته" را زیر لب تکرار میکردم: "نه بستهام به کس دل... نه بسته کس به من دل... چو تختهپاره بر موج رها رها رهایم..."
در همین حال که غرق این افکار بودم، سارا و امیر پاسخنامهها را تکمیل کرده و صبحانه را خورده بودند و برای خداحافظی آماده میشدند. با شنیدن صدای بسته شدن در که با اعتراض همیشگی هوشیار همراه بود، از رویای مغزی خود پریدم و تازه متوجه شدم تنها ماندهام.
خودم را به پنجره رساندم و داد زدم:"سارا! امیر! یک لحظه صبر کنید! کار دارم."
به سرعت پایین دویدم، درست وقتی که میخواستند بروند. کتابی دربارۀ مهارتهای زندگی به آنها هدیه دادم و تأکید کردم هر وقت بخواهند میتوانند بیایند و کتابی به امانت بگیرند.
سپس به دفتر برگشتم، در را بستم و با عجله به سمت شرکت فنی-مهندسی "آباد راهان گستر کویر" راه افتادم. از دفترم —یا بهتر است بگویم لانۀ تنهاییام—تا شرکت فقط ده دقیقه پیادهروی فاصله بود. هنگام ورود نگاهی به ساعت انداختم؛ حدود ۱۰:۳۰ بود. تقریبا همه از ۷:۳۰ آمده بودند و من آخرین نفر بودم که اول هفته را با تاخیر کاری شروع میکردم.
تا ساعت ۹ شب غرق کارهای روتین اداری بودم. هنگام بازگشت به خانه، سری به فضای مجازی زدم.
در وبلاگ سیمین یادداشتی گذاشته بودم با این مضمون:"از خانمهای اهل ادب و تفکر خوشم میآید." او پاسخ داده بود: "هیچوقت بیادب نبودم و همیشه به این فکر میکردم که ناهار چی درست کنم. آیا باز هم از من خوشت میآید؟"
با سر زدن به وبلاگ یاسمین، با دلنوشتهای مواجه شدم که در بخشی از آن نوشته بود: "مورچه ها میاندیشند." این جمله جرقۀ سوالی را در ذهنم زد که به فصل بعدی داستانم تبدیل شد: «چرا مورچه ها پرواز نمیکنند؟»
(ادامه دارد...)