ادامه ۶ سنگلاخ
22 فروردین · · خواندن 5 دقیقه ۷
فصل هفتم: یک مهمان ناخوانده
امروز اراده کردم زودتر از روزهای قبل از شرکت حرکت کنم. زمانی که به دفتر رسیدم غروب شده بود. ایمیلم را باز کردم. سوالات جدید یک مهمان ناخوانده بنام "مژده" مانند بمبی در ذهنم منفجر شدند:
«چرا من در خانوادهای متولد شدم که دائم جنگ بین والدینم را شاهد بودم؟
چرا الان که ۴۰ ساله شدم، آنها با فرارسیدن دوران کهنسالی، هنوز هم به جنگ فرسایشی و تکرار رفتارهای ابتدایی زندگیشان ادامه میدهند؟
مگر من چه گناهی کرده بودم که در یک خانواده آرام و دور از تنش به دنیا نیامدم؟»
حقیقتاً سوالات مژده، پرده جدیدتری از گفتگوی "حمید" با خدا بود. با این تفاوت که عامل خورندۀ ذهن حمید، او را خشمگینتر میکرد، و عامل خورندۀ ذهن مژده، او را گوشهگیرتر.
درگیر این سوالات و سوالات دیگری که از خودم پرسیده بودم، بودم. اما هرچه جلوتر میرفتم، کمتر به نتیجه میرسیدم. در وبسایت یک روانشناس که تمام وقتش را صرف انتشار مقالات تخصصی میکرد، به تست MMPI برخوردم. مقالهای طولانی و خستهکننده بود. از هوشیار پرسیدم: «چیزی از این تست میدانی؟»
هوشیار سینهاش را صاف کرد و با غرور گفت: «اتفاقاً موضوع پایاننامهٔ من همین بود.» سپس به لپتاپش مراجعه کرد و شروع به توضیح داد:
«این تست در سال ۱۹۴۳ با ۵۵۰ پرسش سهگزینهای"درست/نمیدانم/نادرست" طراحی شد. در نسخهٔ اصلاحشدهٔ آن در سال ۱۹۸۹، پاسخگویی برای یک فرد با هوش معمولی یا بالاتر، بین یک ساعت تا ۹۰ دقیقه طول میکشد. این تست چهار دسته مقیاس دارد:
· الف. مقیاسهای اعتباری (شامل ۳ فاکتور L، F و K)
· ب. مقیاسهای بالینی (برای تشخیص ۱۰ ویژگی یا اختلال شخصیت)
· ج. مقیاسهای محتوایی
· د. مقیاسهای مکمل
کاربرد این تست در تشخیص اختلالات شخصیت، طراحی برنامهٔ درمان، ارزیابیهای قضایی (سنجش خطر جرم) و انتخاب شغلهای پراسترس و امنیتی است.»
وقتی سخنش به اینجا رسید، از من پرسید: «نکند راغب شدی تست را انجام دهی؟»
جواب دادم: «البته که نه! اصلاً کی حوصله دارد این همه سوال را جواب بدهد؟ یعنی با ۵۰ تا ۸۰ سوال نمیشود این فاکتورها را استخراج کرد؟ نکند این سوالات با الگویی حرفهای تکرارشونده هستند؟»
هوشیار توضیح داد که این مدل تست، به جای کاوش نقطهای در مغز، به تمام حافظه و توانمندیهای فرد دسترسی پیدا میکند و تشخیص میدهد چه اتفاقاتی در فرآیند پاسخدهی رخ داده است: «آیا فرد میخواسته خود را بیعیب نشان دهد؟ آیا گارد دفاعی دارد؟ آیا درونگراست یا برونگرا؟ آیا... آیا... آیا...»
دستهایم را به هم میمالیدم و به پنجره خیره شده بودم. نور مهتاب همرنگ کاغذهای نانوشته آماده پرینت بود. حرفهایش را میشنیدم، اما در ذهنم جا نمیگرفتند. گفتم: «ذهنم سیال است. هر بار که با یک سوال تکراری مواجه میشوم، به خودم میگویم: دفعهٔ قبل "درست" نوشتم، حالا "نادرست" مینویسم، و دفعهٔ سوم میگویم "نمیدانم". اگر ممکن است، ۱۰ سوال به من بده تا به طور نمونه تست بزنم.»
چشمانش را به هم دوخت و گفت: «الان به بانک سوالات دسترسی ندارم، اما میتوانم ۱۰ سوال نمونه با کمک هوش مصنوعی برایت تولید کنم.»
پرینت تست را داد و پاسخهایم را تحویل گرفت. تحلیل او این بود:
«این فرد احتمالاً تمایل دارد تصویری بسیار مثبت و بیعیب از خود ارائه دهد (مقیاس L بالا). ممکن است در روابط نزدیک (خانواده) احساس بیکسی کند و در جمعها راحت نباشد. همچنین مقداری تردید و دودلی در پاسخدهی دارد (پاسخهای "نمیدانم") که میتواند نشاندهندهٔ وسواس فکری یا عدم قطعیت باشد. خوشبختانه، نشانههای واضحی از افسردگی شدید یا تفکر غیرعادی حاد در این نمونهٔ محدود دیده نمیشود.»
با دیدن نتیجه—یا به قول خودش، "قضاوت"—از شدت خشم کاغذ پرینت شده را مچاله کردم، چشمانم دریده تر از قبل شد و حالتم عوض شد. به زحمت توانستم خود را آرام کنم و داد نزنم. گفتم:
«ببین هوشیار، خودت میدانی کمالگرا هستم و میخواهم کارهایم بینقص باشند. البته در زمینهٔ کنترل خشم و تابآوری در برابر شکستها ضعیف عمل میکنم.
شاید در گذشته—در سنین جوانی—اضطرابم به حدی بود که به محض قرار گرفتن در موقعیتی دلهرهآور، رنگ از رخم میپرید. اما به مرور زمان، این عبارات را در ذهنم تکرار کردم: "هیچ اتفاقی نمیافتد. و اگر هم بیفتد، افتاده؛ کاریش نمیشود کرد." یا این که: "بالاتر از سیاهی رنگی نیست و بدتر از مرگ اتفاقی وجود ندارد. پس فرض کن همه چیز از سرت گذشته و مردهای." با تکرار این پندارها، کمکم در رفتارم نشان دادم که جسور شدهام و ترسو نیستم.
این واکنشم، هیچ ریشهای در ناامیدی ندارد؛ نوعی آمادگی دفاعی در برابر نیروهای قویتر از خودم است. گرچه امکان شکست در برابر قویتر وجود دارد، اما میدان را به راحتی خالی نمیکنم.
در مواقعی که به طور غافلگیرانه—مثل یک مرگ ناگهانی—بخشی از داراییهایم را از دست بدهم، به نظرم طبیعی است که سعی کنم آنچه را رخ داده، از ذهنم پاک کنم. گرچه پاک شدنی نیست و مانند خوره روانم را داغان میکند!»
هوشیار گفت: «موافقم که استراتژی دفاع و حمله در وجودت نهادینه شده؛ اما بهتر نیست به دنبال تمرینهایی مانند یوگا و مدیتیشن بگردی که تو را به آرامش و صلح دعوت میکنند، نه این که بر یک جنگ فرساینده و خوددرگیری پافشاری کنی؟»
گفتم: «ببین دوست عزیز! تاکتیکهایی که تو پیشنهاد میکنی، در صورتی اثربخش هستند که شخصیت فرد در دوران طفولیت آسیب ندیده باشد. بهتر است بگویم: من که ۵۰ سال دارم، در مقایسه با یک کودک ۵ ساله، مانند درخت قطوری هستم که بد کاشته شده و کج و معوج رشد کرده. اما آن کودک، نهالی است که هنوز فرصت تغییر و اصلاح را دارد.»
وقتی بحث به اینجا رسید، هوشیار گفت: «بهتر است به گذشته برنگردی و مدام تصاویر کودکیات را در ذهنت فراخوانی نکنی. این کار به تو هیچ کمکی نمیکند و بیشتر آسیبزننده است تا درمانگر.»
با گفتن این جملات، به سمت پلیر داخل قفسه رفت و آهنگ امیدبخش و آرامشدهنده "فتح بهشت" اثر ونجلیس را پخش کرد. سپس از در بیرون رفت و با اشارهای به دهانش، فهماند که برای خرید شام میرود و برمیگردد.
(ادامه دارد...)