۸

فصل هشتم: کاش این اتفاق براتون پیش نیاد!

بعد از حدود یک ساعت، هوشیار برگشت؛ با سه پرس چلوکبابِ برگ، و یک خانم نسبتاً کهنسال.

«معرفی می‌کنم: خانم افسانه م. ت. استاد بنده هستند. امشب به طور اتفاقی به ایشان برخوردم. منتظر تاکسی بودند که با ترمزِ ناگهانیِ من، افتخار دادند شام را دور هم صرف کنیم.»

با دست‌پاچگی گفتم: «هوشیار، من با تو یارِ غار هستم، اما بهتر نبود مرا در جریان قرار می‌دادی؟»

«کاملاً حق با تو هست. از آنجا که پیش‌بینی می‌کردم با تشکیل یک جمع جدید مخالفت کنی، ایشان را آوردم تا از نزدیک آشنا بشوی. من ایشان را مثل مادرم دوست دارم و حقِ زیادی به گردنم دارند.»

نمی‌دانستم چگونه سر صحبت را باز کنم و از کدام در وارد شوم. هوشیار عملاً مرا در آچمز قرار داده بود و اصلاً احتمال چنین صحنه‌ای را نمی‌دادم. تا این که افسانه صحبت را آغاز کرد:

«ببین رها! ذهن همهٔ ماها انباشته از اطلاعات و خاطرات درهم‌وبرهم است؛ شبیه به یک انباری قدیمی که آنقدر خرت‌وپرت در آن ریخته‌اند که دقیقاً نمی‌دانی چند موش و مارمولک آنجا زندگی می‌کنند. وقتی به آن انباری می‌روی، همهٔ جریانات زندگی ساکت می‌شوند تا تو به جستجو بپردازی و—مثلاً—یک کفگیر یا حتی یک اسباب‌بازی قدیمی پیدا کنی. به محض اینکه بروی و لامپ را خاموش کنی، موش‌ها از سوراخ‌هایشان بیرون می‌آیند و به دنبال چیزی برای جویدن می‌گردند. مارمولک‌ها هم چند سوسک را شکار می‌کنند. این، جریانِ تنازع بقا است؛ در ذهن همهٔ ما. مثل یک شهر پر از کسب‌وکار.»

خیره به دهان افسانه شده بودم. برای اینکه یخِ مجلس بشکند، با اشاره به میز کوچکِ وسطِ دفتر گفتم: «اجازه بدهید قبل از اینکه غذا سرد شود و رودۀمان به هم بپیچد، شام را بخوریم. بعداً مفصل با هم گپ می‌زنیم.»

---

بعد از خوردن شام، با افسانه چشم‌در‌چشم شدم. از او پرسیدم: «هوشیار راجع به گذشتهٔ من چیزی به شما گفته؟»

افسانه: «خیر. اما اگر مایلی، خودت بگو.»

گفتم: «والا، اگر بخواهم خلاصه و مفید بگویم، من در وبلاگم از خودم از هر دری گفته‌ام و اینجا نیازی به تکرارشان نمی‌بینم. فقط نمی‌دانم الان شما را برای چه به این مجلس آورده‌اند؟»

افسانه: «خوب می‌دانی، مغز ما زن‌ها با شما مردها تفاوت‌هایی دارد. اساساً، پیوند زمانی مستحکم می‌شود که روابط، شکلِ مادر-پسر یا دختر-پدر به خود بگیرند. گویا تو دختری داری که به محض از دست دادن مادرت به دنیا آمده. آیا شده به او بگویی "مادرِ من باشی؟"»

با این حرفِ افسانه، انگار نه تنها یخ شکسته شد، که مستقیماً به قلبم نشانه رفته بود: «بله. من هر وقت دخترم را می‌بینم، بهش می‌گویم: "من مادری ندارم. تو مادرِ بابا می‌شوی؟" و او هم می‌گوید: "نه! مادرِ تو نمی‌شوم، اما مادرِ مامانم می‌شوم."»

افسانه: «چقدر با او بازی می‌کنی؟ چقدر برایش وقت می‌گذاری؟»

کمی عصبی شدم و گفتم: «قرار نیست محاکمه بشوم؟ اگر بخواهید ادامه دهید، ترجیح می‌دهم گفت‌وگو را تمام کنیم.»

افسانه آرام به چشمانم خیره شد و سپس رو به هوشیار کرد و گفت: «پسرم، فکر کنم دیروقت شده. اگر امکانش هست، مرا به خانه برسان. فکر کنم امشب، فصلِ خوبی برای گفت‌وگو نباشد. هر وقت دوست داشتی، من در خدمتم.»

با تکان دادن دستش به نشانهٔ خداحافظی، به طرف در رفت. هوشیار، با تکان دادن سرش به نشانهٔ تأسف، رفت و مرا تنها گذاشت...

( ادامه دارد...)