فصل اول: سایه‌ی سنگین ارث

در دل روستایی که خانه‌های شیروانی به هم چسبیده بودند و عطر نان داغ و خاک باران‌خورده در کوچه‌هایش می‌پیچید، زمین، اصلی‌ترین میراث بود. زمین، نه فقط خاک و آب، بلکه ریشه بود؛ ریشه‌ای که مردمان را به پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها پیوند می‌داد و گاه، به جان هم می‌انداخت. در چنین آشفته‌بازاری، میراث «دکتر حسن‌» و «کربلایی تقی‌» به کوهی از اختلاف تبدیل شده بود. کوهی که با مرگ پدرشان، دهان باز کرد و دهان به دهان، واژه‌های تلخِ «حق»، «ناحق»، «مال من»، «مال تو» را بر زبان‌ها انداخت.

حسن‌آقا، که گویا قرار بود بارِ تحصیل در شهر را به دوش بکشد، سال‌ها از این دیار دور بود. وقتی برگشت، دیگر نه جوان بود و نه سهمی از آب و گلِ زمینِ پدری داشت. مش غلام، گویا تمامِ وقت و توانش را وقفِ تقی کرده بود؛ مردی که از کودکی بیل بر دست، عرق بر جبین، در کنار غلام پیوندش را با خاکِ باغ انگوری پدربزرگ محکم‌تر کرده بود. 

حالا، فرزندانِ حسن، با چشمانی که بویِ ناآشنایی از طمع می‌داد، ادعا می‌کردند: «عمو تقی حق بابا حسن را ضایع کرده، باید سهمِ بیشتری از زمینِ مش غلام به ما برسد.» این زمزمه‌ها، در قهوه‌خانه‌ی روستا، کنارِ صدایِ چرخِ خیاطیِ زن‌ها و چکاچکِ چکمه‌ی چوپان‌ها، پیچید و دیواری نامرئی میانِ دو برادر بنا کرد.

حالا نوبتِ بچه‌های تقی بود که سر برآورند. دخترِ بزرگشان، که همسرِ کدخدایِ جوان و خوش‌صحبتِ روستا شده بود، با دلهره‌ای که در نگاهش موج می‌زد، گفت: «آقاجان، این حرف‌ها درست نیست. من دخترِ تقی هستم، با پسرِ حسن وصلت کرده‌ام. این دعواها زندگیِ مرا به هم می‌ریزد. بهتر نیست با زبانِ خوش، بچه‌های حسن را راضی کنیم تا سهمِ بیشتری به ما بدهند؟ شاید آرام شوند.» اما پسرانِ تقی، که طعمِ تلخِ بیل زدن در آفتابِ داغ و شیرینیِ انگورِ حاصل از جان کندن را چشیده بودند، این حرف‌ها را برنمی‌تابیدند. پدرشان، عمو تقی، تمامِ عمرش را وقفِ همین زمین کرده بود؛ «حقِ آب و گل» داشت. اما پسرانِ حسن، گویا یا خبر نداشتند، یا خودشان را به بی‌خبری می‌زدند. انگار نه انگار که پدرشان، حسن، سال‌ها پیش به بهانه‌ی تحصیل، راهیِ شهر شده بود و خرجِ تحصیلش را مش غلام داده بود.

در این میان، همگان چشم به «عمه صغری» دوخته بودند. پیرزنِ مهربان اما فراموشکارِ روستا، که گویی تمامِ خاطراتِ همسایه‌ها و خانه‌اش را با هم مخلوط می‌کرد. اما عمه صغری، خودش هم درگیرِ بحرانی بود. سال‌ها پیش، لگدی از گاوِ شیریِ پیر ننه خاتون خدابیامرز، مغزش را نشانه رفته بود و حالا، حافظه‌اش چون دانه‌های تسبیحی بود که نخِ آن پاره شده باشد؛ گاه به گاه، دانه‌ای به جایی دیگر می‌افتاد و داستانی نو می‌ساخت. علاوه بر این، دامادش، «کدخدا»، که حالا همسرِ دخترِ تقی بود، به بدنامی و زمین‌خواری شهره‌ی اطراف بود. آیا عمه صغری، با این اوضاع، می‌توانست داوریِ بی‌طرف باشد؟

 

فصل دوم: بادِ اختلاف

اختلاف، چون دانه‌ی شنی بود که بادِ بی‌حواسی آن را از جایی به جایی دیگر می‌برد و در چشمِ همه می‌پاشاند. حالا این دانه، ریشه دوانده بود و کم‌کم داشت به درختی از کینه تبدیل می‌شد. پسرانِ حسن، که دیگر جوانانی شده بودند با قامتی افراشته اما نگاهی مضطرب، مدام بر سرِ سهمِ خود از زمینِ پدربزرگ بحث می‌کردند. یکی از آن‌ها، که «مرتضی» نام داشت، با حرارتِ جوانی و ادعایِ پدرش، فریاد می‌زد: «تا وقتی حقِ بابا حسن را نگیریم، آرام نمی‌نشینیم! عمو تقی تمامِ عمر از فکر پدرِ ما استفاده کرده و حالا تمامِ زمین مالِ اوست؟ این عدل نیست!»

دیگری، «مجید»، که کمی آرام‌تر بود اما کینه‌ی عمیق‌تری در دل داشت، با صدایی آهسته اما پر از زخم، می‌گفت: «برادرم راست می‌گوید. پدرم حسن، تمامِ جوانی‌اش را در حسرتِ این زمین گذراند. حالا ما باید تاوانِ سکوتِ او را بدهیم؟»

در آن سوی دیگرِ میدانِ دعوا، پسرانِ تقی، که خودشان هم سال‌ها طعمِ کارِ سخت را چشیده بودند، با نگاهی پر از حقارت و استیصال به پسرانِ حسن می‌نگریستند. «غلام»، پسرِ بزرگِ تقی، که حالا خودش رقیب کدخدایِ جدیدِ روستا شده بود و سعی می‌کرد رویِ دخترِ عمه‌اش را کم نکند، با صدایی که سعی می‌کرد محکم باشد، جواب می‌داد: «حقِ آب و گلِ پدرِ من، از خونِ شما بیشتر است! او بود که در این زمین عرق ریخت، او بود که درختانِ انگور را کاشت و به ثمر نشاند. شما که حتی بیل هم به دست نگرفته‌اید، حالا ادعایِ ارث دارید؟»

«رحیم»، برادرِ کوچکترِ غلام، که بیشتر وقتش را در قهوه‌خانه می‌گذراند و از دعوایِ سیاسیِ روزگارِ مملکت دم می‌زد، با پوزخندی تمسخرآمیز گفت: «این‌ها دنبالِ یک لقمه نانِ مفت هستند. پدرشان را فرستادند درس بخواند، حالا ما باید تاوانِ آن را بدهیم؟»

این حرف‌ها، مانندِ آتشی زیرِ خاکستر، شعله‌ور می‌شد و آرام آرام، کار را به جایی می‌رساند که دیگر حتی اشاره‌ای به «عمه صغری» هم کارساز نبود. دامادِ عمه، کدخدایِ تازه، که حالا قدرتِ بیشتری یافته بود، با لبخندی مرموز، فقط نگاه می‌کرد. او به خوبی می‌دانست که هرچه این اختلاف بیشتر شود، زمین‌های بیشتری به دستِ کسانی می‌افتد که زرنگ‌ترند، یا به قولِ مردمِ روستا، «زمین‌خوارتر».

عمه صغری، در میانِ این هیاهو، گاهی با چشمانی گریان، خاطراتِ دورِ خانه‌شان را تعریف می‌کرد؛ خاطراتی از روزهایی که حسن و تقی، دو برادرِ صمیمی، در کنارِ هم در همین حیاط بازی می‌کردند. اما این خاطرات، دیگر در دلِ هیچ‌کدام از نوادگانِ آن‌ها، جایی نداشت. بادِ اختلاف، چنان تند می‌وزید که دیگر صدایِ خاطراتِ شیرینِ گذشته، به گوش نمی‌رسید.

(ادامه دارد)