ادامه ۸ سنگلاخ
24 فروردین · · خواندن 3 دقیقه
۹
فصل نهم: شاخ گاوت را تیز کن
با رفتن هوشیار، مغزم—مثل یک دیتاسنتر در شرف آتشگرفتن—شروع به پردازشی موهوم و متلاطم کرد. در اتاق قدم میزدم و به هر چیزی که سر راهم بود لگد میزدم. به خودم و به اجدادم فحش میدادم. بارها به این مرحله رسیده بودم؛ از سقوطِ تکراری، لبریز شده بودم.
«شاید بهتر بود موش به دنیا میآمدم... در انبارِ پُرپیچوخمِ ذهن یک انسانِ سردرگم، هزاران بچهموش به دنیا میآوردم. نه! بهتر بود آن صاحبخانه با کفگیرش مرا میدید و سپس ضربهای کاری بر ملاجم فرود میآورد و هزاران توله را بیمادر میکرد! اصلاً، این همه بچهی بیمادر وجود دارند و زندگیشان را میکنند. دوباره، همان تولهها مادر و پدر میشوند...
نه! برو به عمقِ ضمیر ناخودآگاهت، رها... ریشهای که همیشه جویده میشود و بازتولید میشود، "کمبود محبت" است. اگر پدرم به من محبت میآموخت، من هم میتوانستم دخترم را بیشتر در آغوش بگیرم.
نه نه نه... مادرم تماموکمال و بیچشمداشت به من میرسید. همان رابطهی مادر-پسری که در قاعدهی هر خانهی ایرانی، دستکم یک نمونه—یا بیشتر—از آن وجود دارد. اما سهم من...»
غرق در درونسوزی شده بودم. هوشیار زنگ زد. تماس را رد کردم. رشتهی افکارم پاره شده بود. حالا موقعیت خوبی بود تا حالِ هوشیار را بگیرم. وقتی دوباره زنگ خورد، گوشی را برداشتم و نفسزنان گفتم: «قلبم... میسوزد... کمک...» هوشیار گفت: «چی شده؟ رها! رها!» و عمداً، قبل از هر پاسخی، خط را قطع کردم تا او را به میدان گاوبازیام بکشانم.
خودم را روی زمین، کنار درِ ورودی، ولو کردم؛ طوری که هرکسی وارد میشد، فکر کند سکته کردهام.
پنج دقیقه بعد، هوشیار بالای سرم بود و در حالی که آب به صورتم میپاشید، بلند صدایم زد. از جا بلند شدم و یقهاش را گرفتم: «برای چی آمدی؟ بگذار بمیرم! هم خودم راحت میشوم، هم بقیه. خیال کردی با آوردن یک مشاور حرفهای، میتوانی مرا از این سنگلاخ نجات دهی؟ برخی از مشاورها بازار درست میکنند تا مردم را بیمار جلوه دهند. در حالی که اگر خودشان به گودال مشکلات بیایند، وحشیتر از بقیه در میدان نبرد ظاهر خواهند شد.»
هوشیار لبخندی زد و گفت: «خدا را شکر که نمردی. دخترت نباید تجربهی دخترِ برادرت را بچشد. همین پدرِ ناقصالعقل، بهتر از یک پدرِ مرده است. مگر نه؟»
رها: «آمدی باز هم دادگاهم را بگیری؟ ادامه بده... اما میدانی؟ من یک گاوِ شاخدارم که هیچوقت نمیخواهم گوسفندِ آرامی باشم. اگر بارها زمین بخورم، قویتر میشوم و شاخهایم تیزتر از قبل خواهد شد.»
هوشیار سکوت کرد. از ذهنش میخواندم که زیرِ لب میگوید: «تو به یک جراحی اساسی احتیاج داری.»
به سطل آشغال حمله کردم، آن کاغذِ مچالهشدهی تست را درآوردم و به صورتش پرتاب کردم و با عصبانیت داد زدم:
«دوست عزیز!!! مطمئن باش اگر قرار بر نابودی باشد، خودِ روانشناس از همه نابودتر است. چون ذهنش آنقدر درگیر گرههای کور شده که قادر به رهایی خودش و تغییر شغل نیست.
یک روانپزشکِ حاذق، با ده سوال—نهایتاً پنجاه سوال—طرفش را ارزیابی میکند. و بقیهی داستان برمیگردد به این که تشخیصش درست بوده یا در کوری مطلق، قادر به تشخیص نیست؟ و برای کمک به "صنعت دارو و درمان" میآید دو تا برچسب الکی روی فردی میزند که آن عیب را ندارد، اگرچه امکان دارد معایب دیگری در ضمیرش باشد.
شبیه است به مهندس فرایندی که —به جای حل معادلات سیالات، انتقال حرارت و ترمودینامیک— بگوید: "این گیجهای فشار خوب نیستند، چون ساخت فلان کشورند." و دفعهی بعد که ببیند تیرش به سنگ خورده و حتی با بهترین برند گیج هم جریان نشت برقرار است، بگوید: "حتماً اتصال زیر گیج مشکل دارد." و به همه چیز —از جنس لوله تا رنگش— گیر بدهد. الّا این که مشکل را ریشهای حل کند.»
آنقدر در آن ساختمان داد زدم تا بالا آوردم. حالم از خودم و از ذهنیاتم به هم خورد. سرم گیج رفت و نقش بر زمین شدم...
(ادامه دارد...)