در فصل اول رها با ذهنش کلنجار میرود و نمیتواند معمای نابرابری جنسیتی را حل کند. بلکه بر مصادیق بیعدالتی در این حوزه ورود میکند. درین فصل بدنبال کنکاش در موجودیت عدالت الهی است که انسانها آنرا طعمه دگرفریبی و خودفریبی نموده اند... 

 

۲

فصل دوم: جریان رودخانه شیرین به سوی باتلاق ادامه دارد...

افسانه را به اتفاق هوشیار به جمع خود فراخواندم. در یک خیالپردازی کودکانه، انگار می‌خواستم دخترم را در اقیانوس بی‌کران خردورزی رها کنم. از خودم پرسیدم: "اگر در جامعه ناامن و پرفساد اتفاقی برای فرزندم بیفتد چه کنم؟ و چه می‌توانم بکنم؟"

ناگهان یاد داستان‌های ماریان باخمایر، النا نستلر و گری پلاش افتادم؛ آن والدینی که در برابر چرخهٔ فرسودهٔ عدالت، خودشان داور و مجری شدند و انتقام فرزندانشان را گرفتند.

نیروی اهریمنی آنان از کجا می‌آمد؟ به نظر می‌رسید آنها خود، قربانیان نسل‌های گذشته بودند که تمام آتش خشم و بی‌پناهیِ فروخورده‌شان را بر پیکر قاتلان کودکان خود فرود آوردند.

از هوشیار پرسیدم: «آیا موارد رسانه‌ای دیگری سراغ داری که در آنها، والدین، خشم خود را در مسیر فرجام‌خواهی— یا حتی خارج از آن— فریاد زده باشند؟»

هوشیار پس از جست‌وجویی کوتاه در لپ‌تاپش پاسخ داد: «موارد دیگری هم بوده. اما بازتاب این سه مورد که گفتی، پررنگ‌تر است. ... حالا دقیقاً به دنبال چه می‌گردی؟»

پس از لحظاتی سکوت و پایین انداختن سرم، گفتم: «به دنبال شواهدی می‌گردم که ثابت کند چه تعداد کودکِ بی‌پناه در دام تجاوز گرفتار آمده‌اند، در سکوت رنج برده‌اند و هرگز حامی و دادخواهی برای محکوم کردن آزارگرشان نداشته‌اند. تا مجرم بتواند آزادانه قربانی بعدی خود را پیدا کند.»

سپس با لحنی آمیخته به تمسخر سرم را بالا آوردم، رو به افسانه کردم و با صدای رسا گفتم: «اصلاً هیچ والدی نیست که بخواهد فرزندش را در دامی رها کند تا موجودی بی‌صفت و رذل، قربانیش کند. مگر نه؟ پس عدالت الهی که وعده‌اش را داده‌اند کجاست؟ آیا ما باید با پیدا کردن یک لنگه کفش در بیابان، از "عدالت انسانی" راضی و حتی قدردان باشیم؟»

افسانه با آرامشی شکننده پاسخ داد: «دستی از غیب نخواه. چنین موجودی— چه آن را فرشته تصور کنی چه خدا— وجود ندارد. این پدیده، یک فریب بزرگ است. سران مذهب این افسانه را بافته‌اند تا خشم گریزپای پیروان را آرام کنند و آن موجود غیبی را در قالب «خدای حامی کودکان» به آنان قالب کنند. به این حقیقت تلخ رسیده‌ای، یا هنوز در میانهٔ راه شک و یقین سرگردانی؟»

با جملات او، گویی پایش را بر گلوی ایمانم گذاشته بود. پرسیدم: «پس اکتساب یا ذات عاشقانه را چگونه توضیح می‌دهی؟ این عشق غریزی و این جان‌فشانی مادرانه از کجا می‌آید؟ حتی یک مرغ معمولی که جوجه‌هایش را زیر بال می‌گیرد تا از چنگال گربه نجاتشان دهد، این کد رفتاریِ حفاظت از جانِ فرودست را از کجا آورده است؟»

---

می‌خواهم داستان را ادامه دهم، اما معترفم نیروهای نامرئی بسیاری— هم در بیرون و هم در درون— دستانم را می‌بندند و نمی‌گذارند قلمم آن‌گونه که باید، انقلابی و نقادانه بر صفحه بجهد.

 

( ادامه دارد...)