ادامه ۳ داستان باتلاق
12 اردیبهشت · · خواندن 3 دقیقه فصل ۳ یک حلقه جداست. شبیه کتابهایی که چند داستان کوتاه را کنار هم می آورند.
۳
فصل سوم: نیلوفرهای باتلاقی
چند روز پیش، پیامی از یک دوست مهربان دریافت کردم که حال و هوای من و خانوادهام را جویا شده بود. او بالاخره «سنگلاخ» را تا آخر خوانده بود و در پیامی دلسوزانه، پندی به قلبم داد: «در خلوتِ دونفره با آسنات بنشین. هر چه در دلت بغض شده، بر زبان بیاور و هر چه او میخواهد بگوید، با تمام وجود بشنو.»
اما مشکل همین جاست. میدانید گاهی وقتی چنین موقعیتی پیش میآید، آشوب درونم به یکباره فروکش میکند و تهی میشوم. گویی همهٔ کلمات، جانِ خود را از دست میدهند. به یاد بیت آن شاعر افتادم که چه درد آشنا میخواند:"گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم / چه بگویم چو بیایی غمم از دل برود"
و من، در پاسخی طولانی و شاید عاجزانه، برای دوست مهربانم چنین نوشتم:
---
«سلام دوست مهربانم.
پیام محبتآمیزت را دریافت کردم. از این همه دقت و لطفت، بینهایت سپاسگزارم.
راستش را بخواهی، هر انسانی ابزاری برای نمایش خودش دارد. برای من، این ابزار «نوشتن» است. ادعای آگاهی از تمام رازهای زندگی را ندارم، اما میدانم که وقتی مینویسم و از همسرم میخواهم مرا بخواند، این، کمترین و صمیمیترین توقعی است که از نزدیکترین همراه زندگیام دارم. وقتی او این درخواست ساده را درک نمیکند و در ذهنش حک میشود که «شوهرم دارد برای دیگران مینویسد»، به نظرت چه پاسخی میتواند این زخم را التیام ببخشد؟
سعی میکنم بیشتر در اوقات تنهایی قلم بزنم. اما گاهی ایدهها چنان ناگهانی و با شدت «قُلَمبه» میشوند و از ذهنم سر برمیآورند که اگر در همان لحظه آنها را ننویسم، حس میکنم گنجی بیبدیل را برای همیشه در گرداب فراموشی رها کردهام. زندگی روزمرهی تکراری، مرا به جغدی تبدیل کرده که در سکوت شب بیدار است. جغد، نماد خرد است و ندیم آتنا. و آتنا، ایزدبانوی خرد، مستقیماً از سر زئوس زاده شد. من در ذهنم، این همه قهرمان اساطیری را با خود دارم و از آنان نیرو میگیرم.
پشت این عبارات اساطیری، یک دنیای مفهومی خوابیده است. وقتی میتوان این دنیا را با نوشتن به نمایش گذاشت، اما حسِ «گفتن» و «درک شدن» در دنیای واقعی، اینقدر ضعیف و دور از دسترس است، چه باید کرد؟
بعضیها به من میگویند: «تو که اینقدر خوب درس میدهی و خوب حرف میزنی، چرا این انرژی را برای همسر و فرزندانت صرف نمیکنی؟»در پاسخ باید بگویم: اینجاست که مفهوم "مخاطب خاص" پررنگ میشود. در برابر مخاطب عام، هیچ تعهد عاطفی سنگینی مبنی بر «درک شدن» وجود ندارد. گویی یک برنامهی رادیویی است که پیامی پخش میشود و پایان مییابد. اما مخاطب خاص— که برای من، همسرم است— آنقدر ارزشمند است که همارز طلا و در عین حال، شکننده چون شیشه است. او گوهری نایاب است که باید با او چنان سخن گفت که نه خدشهای بر رابطه وارد شود، نه حقیقتی در سایه بماند.
متأسفانه در این زمینه، در کنترل و مدیریت این گنج شکننده، هنوز تبحر کافی ندارم. اما باور کن که دارم سعی میکنم— به ویژه در مهار خشم— تغییر کنم. هرچند در آستانهٔ پنجاه سالگی، این راه دشوار است، اما دارم سعیام را میکنم.»
----
وقتی این پاسخ را برای دوست مهربانم فرستادم، به نقش او در زندگی خودم فکر کردم. او برای من، مثل یک نیلوفر آبی بود که ریشه در همان باتلاقی داشت که گاهی از اعماق تا سطح در حال وارسی آن بودم. او از عمق تاریکی سر برآورده بود، اما خود، پاک و روشنگر مانده بود و دست کمک به سمت من دراز میکرد.
اما در نگاهم به آسنات، حس کاملاً متفاوتی داشتم. او هرگز نباید حتی بوی گند دستوپا زدنم در این باتلاق به مشامش برسد. او گلی بود که باید در باغی امن و آفتابگیر رشد میکرد، دور از هرگونه لجن و تاریکی. ماموریت من این نبود که او را به باتلاق بکشانم، بلکه این بود که با خروج از آن، یا پل ساختن بر فراز آن، خودم به او در آن باغ امن بپیوندم.
سوال این بود: آیا میتوانم از این نیلوفرهای باتلاقی (دوستانم) نیرو بگیرم، بدون اینکه گلی را که در باغ زندگیم ریشه دوانده (آسنات)، در معرض تلاطم قرار دهم؟
(ادامه دارد...)