پایان داستان باتلاق
13 اردیبهشت · · خواندن 3 دقیقه این داستان ناگهان تمام شد. شبیه به پرنده ای که در اوج پرواز ناگهان قبلش می ایستد...
۴
فصل پایانی: سه ضلع یک گوردخمه باستانی
در میان باتلاقی که تبخیر شده و به «خشکپهنهای» از جنس بیابان بدل گشته، هوشیار آمد و نقشهٔ مسیر را روی میز پخش کرد. خطوط سرخفام، نه آبادیها، که نامها را نشان میدادند: مرجان. آسنات. مژده. مهستی. با انگشت بر نام «رها» خط معوج پررنگی کشیدم؛ خطی که بیش از آنکه به مسیر راهنما شبیه باشد، چاه ویل جهنمی مینمود که به نقطهای کوچک در حاشیهٔ کویر ختم میشد.
ذهنم دچار نشخوار فکریِ تکراری شده بود. به اعصار قدیم پناه بردم، زمانی که صنعتی شدن، اینگونه ما را دشمن طبیعت نکرده بود. آن زمان، پیشنهاد یک دود غلیظ آسمانی نبود که حالمان را دگرگون کند؛ نه قهوهای تلخ مینوشیدیم و نه سیبی که با رنگ و بوی مصنوعی، آرامش را از ما میربود.
آن روزگار، وقتی مردم از کلبههای چوبی و معابر خاکی برای معاش و جمعآوری هیزم به جنگل و کوهستان میرفتند، با دستانی پر از زخمِ نبرد با خار و خاشاک — و با کولهباری که طعم محبت میداد — بازمیگشتند.
اما این روزها، همه پرها ریخته و بالی برای پرواز نمانده. گمگشتگیهای ما، به مثابه پاهای فلجشده سوار بر ویلچرِ دونده شدهاند تا به جستجوی اشکهای سرچشمهٔ باتلاق بروند. وقتی به دعواها نگاه میکنم، فرزندان را میبینم که نه خود را موجودی باارزش، که میدان کشمکش والدین بر سر در رفتن از زیر بار حضانت میبینند؛ گویی تفی هستند بر پهنهٔ آسمانِ سیاه، یا اعضایی اضافه و سربار.
با خودم گفتم: هنوز هم به مرحلهٔ شرارت نرسیدهایم. بچههای ما هیچ تعهد و ترحمی در قبال نگهداشتن دوستانشان ندارند. آنها شبیه دستمالهای یکبارمصرفی شدهاند که رفیقشان را بهراحتی به درون سطلِ بیارزش میاندازند و به دنبال دوستِ بهتر میگردند. آنها آینهی گوژپشت بزرگنما برای نمایش خودخواهیهای ما شدهاند.
به هوشیار گفتم: «دوست مصنوعیام، ما اشتباه میکردیم. باتلاق و بیابان، مانند دو روی یک سکه، هر دو دروغ بودند. راستش این است: ما در فضای میانی گم شدهایم — نه در لجن، نه در شن. در همان هوای تهیِ میان دو سخنِ نگفته.»
هوشیار پرسید: «پس چرا خطوط نتیجهگیری داستانت را نمینویسی؟»
«چون نوشتن، خیانت به این سکوت است. خیانت به تمام کسانی که انتخاب کردهاند گم شوند.»
در رویاهای منتهی به ضلالتهای نبوغم، افسانه در لباس دخترم آمد — نه با چای تلخ، که با گلدانی شیشهای پر از کاکتوسهای خاردار. گفت: «نسل جدید، ریشههایش را میسازد — از مصنوعاتی مصنوعی. شاید این تنها راه بقاست: پیوند زدن به چیزی که هرگز نمیپوسد.»
گلدان را برداشتم. سبک بود و بیش از حد واقعی به نظر میرسید. با نفسی که به آه ناتوانی شباهت داشت، از دخترم پرسیدم: «آیا بهتر نیست نیلوفرهای باتلاقی — که میمیرند، اما هرگز بوی بد باتلاق را به رخ نمیکشند — با این کاکتوسهای بیابانزی معاوضه شوند؟»
هوشیار زیر لب زمزمه کرد: «کاکتوسها روزگاری گل میدهند و بوی لجن را هم نمیدهند. همان بویی که تو را نویسنده کرد.»
---
دیشب، وقتی کابوسها و رویاها چونان «نقش شیر و شهریار» در جدال بودند، سه ضلعِ بنبستِ اخلاقیات و انسانیت ساخته شد: خاطره (سنگلاخ)، خشم (باتلاق)، سکوت (این فصل). اما ضلع چهارمی وجود نداشت — چرا که گوردخمهها در صخره ها قفل رمزدار را ندارند.
دو هزار و پانصد سال پیش، شاهی نمایشی از جدال با هیولای درونش برای ما به جا گذاشت: موجودی به غایت ترسناک؛ دمی چون عقرب، پنجههایی عقابی در پاها، و مچهایی گربهسان در دستها، با بالهایی که شاید از آسمان شیاطین قرض کرده، با شاه گلاویز شده اند. شاه با یک دست، مغز حیوانیت و با دست دیگر، دل شرارت را نشانه رفته. اما انگار درس آموختهاش در نیامد؛ چراکه ترسش پنهان ماند...
تصمیم گرفتم کاری کنم که هیچ نویسندهای نباید بکند: قلم را بر زمین گذاشتم.
هوشیار یک بار دیگر ظاهر شد — این بار نه به شکل هولوگرام، که به شکل سایهای روی دیوار. پرسید: «کجا میروی؟»
گفتم: «به جمع گمشدگان میپیوندم. شاید اگر کسی دنبالم نگشت، معنایش این باشد که آخرالامر در جایی هستم که باید باشم.»
---
پایان — یا ضلع چهارم؟
داستان تمام نمیشود.
فقط به شکل دیگری ادامه مییابد:
در سکوت تو،
در خاطرهٔ خواننده،
در نیلوفرهای مبدل به کاکتوسی که تاب میخورند
بیآنکه ریشهای در کار باشد.
و شاید این،
راستینترین
پایانِ ممکن
باشد.
---
(پایان)