ادامه ۲ داستان جمهوری نو
18 اردیبهشت · · خواندن 5 دقیقه در فصل ۲ داستان معلمها پویا را مطمئن می کنند که در سفرهای ۴گانه (افغانستان، هندوستان، ژاپن و اسپانیا) تنها نیست. آنها به او انگیزه و امید میدهند اما آنچه که غالب بر همه پیشگوییهاست میل به اکتشاف در محصل و خواسته اوست که در میدان عمل با تمدنهای نزدیک به زیست بوم ایرانی تا کاملا بیگانه را تجربه کند.
۲
فصل دوم: دغدغهها و دانههای امید
یک هفته از همان شب تابستانی گذشته بود، اما بوی قهوه و طعم گفتوگوهای عمیق همچنان در فضای حیاط خانه آگاتون سنگینی میکرد. این بار، اما، حال و هوای جمع متفاوت بود. هیجان اولیه جای خود را به دغدغهای عملی داده بود: چگونه میشد این ایده بلندپروازانه را به واقعیت تبدیل کرد؟
پویای ۱۴ساله روی صندلی چوبی مقابل معلمانش نشسته بود و انگشتانش را به هم میفشرد. ایده سفر به او الهام بخشیده بود، اما ترس از ناشناختهها، هیجانش را کمی تحت الشعاع قرار داده بود. با احتیاط به تیقابوس نگاه کرد و با صدایی آمیخته از لرز و احترام گفت: — ولی استاد! آیا فرستادن یک نوجوان به تنهایی به ۴ گوشه جهان شدنی است؟... خانوادهام هرگز قبول نمیکنند. و اصلاً هزینهاش از کجا تأمین میشود؟ اینها که مثل رفتن به اردوی آموزشی مدرسه نیست.
سوفنا که همیشه نگران جنبههای عملی و انسانی ماجرا بود، سری تکان داد و افزود: —پویا حق دارد. ما باید به فکر ایمنی و پشتیبانی او باشیم، نه این که فقط او را به اقیانوس بیندازیم و بگوییم برو کشف کن.
چنگیان که بر روی بوم نقاشی مشغول طراحی سریعی از درخت چنار بود، نگاهی به پویا انداخت و گفت: — ترس تو طبیعی است، پویا. اما به یاد داشته باش که تو کاملاً تنها نیستی. ناتالیا در بارسلونا هست. و از همه مهمتر، تو برای اولین سفر به یک محیط کاملاً غریب نمیروی.
در چشمان پویا برقی زده شد و پرسید: — منظورتان چیست؟
ترخیزو با آرامش گفت: — اول به افغانستان برو. بسیاری از هموطنان ما سالها میزبان مهاجران افغانستانی بودهاند. تو حتماً با لهجه و فرهنگ آنها تا حدی آشنا هستی. این یک نقطه قوت بزرگ است. تو وارد سرزمین کاملاً ناشناختهای نمیشوی که حتی زبانش را نفهمی. نزدیکی زبان فارسی آنها به ما، یک پل ارتباطی قدرتمند است. تو میتوانی حرف بزنی، بفهمی و ارتباط برقرار کنی. این ترس ناشناختهبودن را بسیار کم میکند.
پویا به این فکر فرو رفت. حق با ترخیزو بود. او با کارگران افغانِ ساختمانِ نزدیک خانهشان غالب مواقع صحبت کرده بود و حتی چند دوست کوچک در بین بچههایشان داشت. لهجهشان برایش غریب نبود، بلکه آشنا و تا حدی صمیمانه بود.
— اما هزینه... — این دغدغه همچنان مانند ابری تیره روی سرشان بود.
ناگهان، آگاتون که تا آن لحظه ساکت به تماشای این تبادل نظر نشسته بود، لبخندی زد و گوشی تلفن قدیمی خود را برداشت. در حالی که شمارهای را میگرفت پاسخ داد. — در میان دوستانم تاجری هندی دارم او سالهاست که چای سیلان را به ایران وارد میکند. مردی است که به سرمایهگذاری روی "انسان" بیشتر از سرمایهگذاری روی "کالا" اعتقاد دارد.
همه نگاهها به آگاتون دوخته شد در حالی که با کسی تماس گرفته بود. —راج جان؟ آگاتون هستم از کاشان. — مکثی کرد و سپس با همان آرامش همیشگی شروع به شرح ماجرا کرد: یک نوجوان کنجکاو، گروهی از معلمان دلسوز و ایدهای برای فهمیدن دنیا.
در سوی دیگر خط، راج خاچور، تاجر چای، بدون هیچ مکثی گوش میداد. پس از چند دقیقه، آگاتون گوشی را روی بلندگو گذاشت. صدایی گرم و گیرا که لهجهای شیرین از تلفیق فارسی و هندی داشت، در فضای حیاط پیچید. —آقای آگاتون عزیز، شما که سالهاست دوست و مشاور من هستید، هر پروژهای که بگویی ارزش سرمایهگذاری دارد. من نه فقط هزینههای سفر، که هزینههای خورد و خوراک، پوشاک مناسب، یک اتاقک امن برای اقامت و یک خط اینترنت مطمئن برای ارسال گزارشهایش را تقبل میکنم. به آن جوان بگویید: "فقط کشف کن، یاد بگیر و برایمان بفرست. بقیه با من."
سکوتی از حیرت بر جمع حکمفرما شد. پویا با چشمانی گشاده به گوشی نگاه میکرد، گویی یک فرشته نجات از آن بیرون آمده بود.
تیقابوس اولین کسی بود که حرف زد: — اما آقای خاچور، ما هیچ تضمینی برای بازگشت این سرمایه نداریم!
صدای خنده راج از گوشی بلند شد: —عزیزم، بهترین سرمایهگذاریها، آنهایی هستند که نتیجهشان را نمیتوان با پول سنجید. من دارم روی یک انسان کاوشگر سرمایهگذاری میکنم. این برایم از هر قرارداد تجاری ارزشمندتر است.
پس از قطع تماس، نوبت به قانع کردن خانواده پویا رسید. این بار، خود معلمان به همراه آگاتون به خانه آنها رفتند. در مقابل نگرانیهای طبیعی پدر و مادر پویا، آنها نقشه را کشیدند: اسپانسر مطمئن، نزدیکی فرهنگی و زبانی مقصد اول، و حضور یک دوست (ناتالیا) در مقصد آخر. آنها قول دادند که هر روز با پویا در تماس باشند.
پدر پویا، مردی سختکوش اما فهیم، پس از شنیدن همه حرفها، نگاهی طولانی به پسرش انداخت. نگاه پویا پر از التماس و امید بود. از یک سو پشت پنجره، چشمان غمبار مادرش را می دید و از سوی دیگر جهان پر رموز لمس نشده را در ذهنش می کاوید. محترمانه از پدرش پرسید: —خوب نظرتان چیست؟ پدرش آه بلندی کشید و گفت: — به شرطی که قول بدهی هر شب تماس بگیری و باخبرمان کنی. و قول بدهی که هوش و حواسَت را جمع کنی. دنیا، همان قدر که زیباست، خطرناک هم هست.
پویا با شور و اشتیاق، چنانچه گویی روحش پرواز می کند پاسخ داد: — قول میدهم، بابا. واقعاً قول میدهم.
آن شب، وقتی پویا به اتاقش رفت، نه ترس که هیجانی از پیش بینی ها وجودش را پر کرده بود. او کنار پنجره ایستاد و به ستارهها نگاه کرد. افغانستان، که همیشه برایش تصویری مبهم از اخبار و گزارشها بود، حالا به مقصدی ملموس و دستیافتنی تبدیل شده بود. او میرفت تا دنیا را نه از پشت کتابها و مانیتورها، که از پشت چشمان خودش ببیند.
(ادامه دارد...)