این فصل اولین سفر تجربی پویا به دنیای فرامرزهاست. پیشاپیش از همه خوانندگان تقاضا دارم درصورت تمایل نقطه نظرات خود راجع به اتفاقات این فصل (سفر به قندهار) اعلام نمایند.


۳


فصل سوم: سفر قندهار


بخش اول: نخستین گام در سرزمین دیوارها


هواپیما در میان کوه‌های خشک و سرسخت اطراف قندهار پایین آمد. پویا با چشمانی از حدقه درآمده به منظره‌ای که از پشت پنجره می‌دید خیره شده بود. زمینی به رنگ خاکستر، پوشیده از خانه‌های گلی و قلعه‌های خشتی که گویی قرن‌هاست با همان آسمان آبی و بیرحم کلنجار می‌روند. هوای سرد زمستانی، برخلاف گرمای خانه تابستانی کاشان، تا استخوانش می‌خزید.


او را در یک اتاقک محقر اما تمیز در نزدیکی مکتب (مدرسه) جا داده بودند. صاحبخانه، مردی افغان با ریشی انبوه، چشمانی متنافذ ولی محتاط، تنها با اشاره محل خواب و چراغ نفتی را به او نشان داد و رفت. اولین شب، پویا در سکوت سنگین و سرمای گزنده‌ای که از دیوارهای گلی نفوذ می‌کرد، زیر پتوی کهنه و زیراندازی چروکیده‌ لرزید و به هیجانِ همراه با ترسی که در دل داشت فکر کرد.


صبح روز بعد، با صدای اذان بلند و رسایی که از بلندگوی یک مسجد نزدیک پخش می‌شد از خواب پرید. راهی مکتب شد. دیوارهای بلند و تاجداری که دورتادور مدرسه کشیده شده بود، اولین چیزی بود که توجهش را جلب کرد. گویی مکتب یک قلعه مخوف بدون راه دررو بود.


در حیاط، صحنه‌ای او را مبهوت کرد: دختران و پسران با پرده ای از نمدهای ضخیم به هم بافته شده به طور کامل از هم جدا شده بودند. پسران در یک سمت با لباسهای محلی ساده و رنگ‌ و‌ رورفته، و دختران در سمت دیگر غالبا با پای برهنه، پشت دیواری بلندتر، که تنها صدای خش‌خش پایشان و گاهی همراه با ناله‌ خفه ای از آن‌سو به گوش می‌رسید. ناظمانی عبوس با شلاقهایی در دست و چشمانی تیزبین، مراقب کوچکترین حرکت ارتباطی بین دو جنس بودند.


پویا بهت زده با خودش فکر کرد: با این همه تعصب و تفکر دگم، بعید است تعداد دختران محصل حتی به ۴ نفر هم برسد. اصلاً مگر آن طرف دیوار چه خبر است؟ اگر معلم زن داشته باشند، پس چرا من هیچ صدایی از او نمی‌شنوم؟ مگر نه اینکه باید درس بدهد و صدایش به این طرف دیوار بیاید؟ مگر می‌شود که... ناگهان جوابی در ذهنش روشن شد... مگر اینکه شنیدن صدای زنِ نامحرم، خودش از آن حرام‌های شرعی باشد. پس حتماً معلمشان یا پیرمردی قرآن خوان است که درسها را به آرامی می‌خواند، یا اصلاً دختران را به حال خود رها کرده‌اند تا در سکوت، از روی کتاب‌های کهنه درس بخوانند.


پویا با نهیب ناظمی بنام عبدالغفار خود را در میان صف صبحگاه پسران افغان جا داد. لهجه‌ی فارسی محصلان برایش غریب نبود، اما محتوای صحبت‌هایشان جهان دیگری را تداعی می‌کرد.


در وقت اذان اول پسران با اشتیاق و جدیتی کودکانه درباره‌ی مفاهیم دینی بحث می‌کردند—چیزی که در مدرسه‌ی خودش کمتر شاهد آن بود. وقتی نوبت نماز ظهر شد، همه —حتی جوان‌ترینشان — با حرکاتی دقیق و خودجوش، وضو گرفتند و در صفوفی منظم، بدون استفاده از مهر و دستان بسته بر روی سینه، به نماز ایستادند.


پویا که خود را یک شیعه‌ی معتقد نشان داده بود، اما کمتر به چنین مراسم و باورهایی عمل می‌کرد، احساس غریبگی کرد. او برای اینکه خود را جدا نکند، در کنار آنها ایستاد و سعی کرد حرکاتشان را تقلید کند. این اولین تجربه‌ی عجیب او بود: ایستادن در یک صف نماز برادران سنی، در حالی که سرمای زمین سیمانی از کف پایش به تمام وجودش نفوذ می‌کرد.


اما بزرگترین چالش، ماه مبارک رمضان بود که به طور غیرمنتظره‌ای با هفته اول اقامت او مصادف شده بود. هوا سرد بود و روزها کوتاه، اما روزه‌داری برای پسران جوان امری بدیهی و مایه‌ی افتخار بود. پویا که هیچ‌گاه در ایران روزه‌ نگرفته بود، خود را در موقعیتی دشوار دید. اگر روزه نمی‌گرفت، ممکن بود به عنوان یک "بیدین" یا "فاقد اعتقاد" طرد شود—برچسبی که در این جامعه به معنای واقعی کلمه او را "کافر نجس" و منزوی می‌کرد. پس تصمیم گرفت روزه بگیرد.


خوردن سحری در سرمای نیمه‌شب قندهار، به تنهایی در اتاقک سردش، تجربه‌ای بود که هرگز فراموش نمی‌کرد. لقمه‌های نان بیات و شیر محلی را در حالی پایین میداد که دندان‌هایش از شدت سرما به هم می‌خوردند. این کار نه از سر ایمان، که از سر ضرورت و برای حفظ خودش بود. گرسنگی و سرمای طول روز، توان او را می‌گرفت، اما نگاه‌های حاکی از احترام دانش‌آموزان افغان که حالا او را یکی از خود می‌دانستند، به او انرژی می‌داد.


بعد از گذشت چند ماه و با آغاز فصل بهار و رویش گلها در میان این همه کنترل و نظارت، پویا به تدریج چیز دیگری را کشف کرد: نشانه‌های دوستی و تماس‌های پنهانی بین برخی از پسران. در سایه‌ی دیوارهای بلند، در گوشه‌های خلوت حیاط در ساعت‌های استراحت، آن‌ها با هم صحبت می‌کردند، دست‌های یکدیگر را—گاهی فقط برای یک لحظه—می‌فشردند، و به همدیگر تکیه می‌دادند. این رفتارها نه از روی عشق، که از روی کنجکاوی و نیاز مبرم به ارتباط و تخلیه‌ی عاطفی در محیطی بود که کوچکترین نشانه‌ای از ارتباط با جنس مخالف ممنوع و گناهی نابخشودنی بود.


او در گزارش شبانه‌اش برای معلمان نوشت: «...اینجا دیوارها فقط سنگ و گِل نیستند؛ آنها در ذهن آدم‌ها هم بالا رفته‌اند. نظارت بیرونی نتوانسته این نیاز درونی به ارتباط را از بین ببرد، فقط آن را به عمق رانده و شکلش را عوض کرده. آنها واژه‌ای به نام "همجنس‌گرایی" نمی‌شناسند، اما در عمل، به دنبال گرمای انسانی هستند که از آنها دریغ شده. من خودم را شبیه آنها حس می‌کنم؛ من هم دارم نقش یک آدم مذهبی‌تر از آنچه هستم را بازی می‌کنم تا گرمای پذیرش آنها را از دست ندهم. ما هر دو، در پشت دیوارهای خودمان پنهان شده‌ایم...»


او گزارش را با احتیاط تمام، از طریق اینترنتی که راج خاچور فراهم کرده بود، ارسال کرد. سپس به پنجره‌ی اتاقکش رفت و به دیوارهای بلند مکتب که در نور ماه سفید و شبح‌وار به نظر می‌رسیدند خیره شد. او اولین درس بزرگش را یاد گرفته بود: گاهی برای فهمیدن جهان بدویها باید پشت دیواری پنهان شد.


در آن سوی مرزها، در حیاط آشناى کاشان، معلمان دور هم جمع شده بودند. صفحهٔ لپ‌تاپ را باز کرده و گزارش پویا را با دقت می‌خواندند. سکوت سنگینی بر خطوط گردآوری شده حکمفرما بود. پس از خواندن آخرین خط، برای لحظه‌ای هیچکس سخن نگفت. صدای زمزمهٔ باد در برگ‌های چنار، تنها صدایی بود که شنیده می‌شد.


تیقابوس، که همیشه اولین نفر برای ابراز نظر بود، این بار آرام و با چهره‌ای درهم‌رفته صحبت کرد: — پس ما فقط یک مشکل را می‌دیدیم: نظارت بیرونی. اما پویا یک لایهٔ عمیق‌تر را نشانمان داد: پیامدهای این نظارت روی روان انسان. این بچه‌ها دارند از سر محرومیت و تنهایی، به سمت روابطی کشیده می‌شوند که خودشان هم درکی از آن ندارند. این ترسناک‌تر از خودِ نظارت هست.


سوفنا با حالتی از تاسف عمیق، سرش را تکان داد: — و ما فقط به شکاف آموزشی فکر می‌کردیم. اینجا یک تراژدی انسانی در جریان است. سیستم آنقدر بر کنترل بدن‌ها متمرکز شده که روح‌ها را نادیده گرفته است. پویا حق دارد. این دیوارها در ذهن هم کشیده شده‌اند.


چنگیان که به نقاشیِ یک دیوار بلند بر روی کاغذش مشغول بود، نگاهی ژرف به طرحش انداخت و گفت: — و چه قفسهای آهنین بزرگی نشان از طنز تلخ و سیاه دارند. پویا مجبور است برای اینکه پذیرفته شود، خودش را پشت یک دیوار مذهبی پنهان کند، درست همان‌طور که آنها احساساتشان را پشت دیوار مدرسه پنهان می‌کنند. همه در حال نقش بازی کردن هستند. این چه هزینهٔ سنگینی برای "پذیرفته شدن" است.


ترخیزو، که عمیقاً در تفکر فرو رفته بود، با نگاهی از جنس حسرت، سخنرانی را پایان داد: — درس بزرگتری اینجا نهفته است. شاید مشکل اصلی، "تمایل" نیست، بلکه "انکارِ تمایل" است. وقتی شما یک نیاز طبیعی انسانی را به طور کامل حذف یا سرکوب کنید، آن نیاز خودش را به شکلِ کج‌و‌معوج و خطرناکی نشان می‌دهد. دیوارهای بلند، بلندترین دیوارها را در ذهن انسان‌ها می‌سازند... و شکستن دیوارهای ذهن، از شکستن دیوارهای گلی سخت‌تر است.


سپس همگی ساکت شدند و هر کدام به تنهایی به دنبال پاسخی برای این پرسش می‌گشتند که آیا راهی وجود دارد که بتوان هم چهارچوبی برای تربیت داشت و هم این قلب‌های تشنهٔ ارتباط را نادیده نگرفت. پاسخ را نمی‌دانستند، اما اکنون سوال را واضح‌تر از همیشه می‌دیدند.


آنان نمی‌دانستند که در آن سوی مرزها، کنجکاوی پویا برای یافتن پاسخ، او را به قلب تاریکیِ دیگری خواهد کشاند؛ تاریکی که این بار نه در ذهن، که در دل زمین و در اعماق چاهی خشکیده لانه کرده بود. پاسخی که او به زودی با آن روبرو می‌شد، دیگر یک تحلیل جامعه‌شناختی نبود، بلکه فریادی وحشت‌زده از اعماق تاریخ بود: «بِأَیِّ ذَنبٍ قُتِلَت؟» (به کدام گناه کشته شد؟)


بخش دوم: به کدامین گناه کشته شدی؟


در یکی از روزهای گرم و خاکی، پس از بازی پرجنب‌وجوش «قایم‌باشک» در بقایای کاروانسرای مخروبه متروک قندهار قدیم، گلوی پویا و دوست افغانش احمد به شدت می سوخت. تشنگی، آنها را به سمت یک «قنات» قدیمی در حاشیهٔ روستایی همان نزدیکیها کشاند.


در راه، سوتِ ناموزون و زیرِ یک چوپان توجه پویا را جلب کرد. از دور دید جوانکی لال، با نگاهی آمیخته به وحشت و سادگی، روی تخته‌سنگی در مظهر قنات و زیر چنار نیم خشکیده ای نشسته و با چوبدستی‌اش روی خاک خط‌هایی بی‌معنی می‌کشید. احمد با بی‌تفاوتی گفت: «بیشش نکن. اون لاله. حرف نمی‌زنه. عموهام می‌گن عقلش هم به جای دیگه‌ست.»


ولی نگاه عمیق و پر از رنج آن چوپانک، پویا را رها نمی‌کرد. وقتی به دهانهٔ قنات خشک‌شده رسیدند، اولین چیزی که چشم پویا را گرفت، لکه‌هایی شبیه خون خشک‌شده‌ای بود که سنگفرش لبهٔ چاه را رگه‌رگه کرده بود. پویا خم شد تا لکه ها را بهتر ببیند، تصور میکرد افغانها برای نذر و نیاز گوسفندی قربانی کرده اند. اما در لابلای سنگهای لبه چاه چند تار موی سیاه به آن چسبیده بود. دلشوره‌ای عمیق وجودش را فشرد.


پویا تکه نانی از دستارش بیرون آورد و آن را به گُنگ داد تا او را آرام و مطمئن کند و با اشاره به چاه، از او پرسید چه اتفاقی افتاده؟ چشمان گُنگ از وحشت پر شد. با نوک چوبدستیش بر زمین، با ترسیم تصاویری مبهم شبیه نقاشی کودکانه ولی هولناک، داستان را روایت کرد:
· یک درخت کشید.
· دو مرد زیر درخت کشید که به یک دخترک بی‌جان شلاق و لگد می‌زدند.
· روی صورت و سینهٔ آن دخترک، خط‌هایی کشید و با کف دست پاکشان کرد.
· دور آن دخترک، یک بیضی گون کشید.
· با حرکتی نمایشی، آن خاکها را به سمت دایرهٔ چاه غلتاند و به داخل چاه هل داد.


سپس، با اشاره نشان داد که خودش بعداً به ته چاه رفته و دخترکی پیچیده در گونی را دیده. با تقلید حالات وحشتزده، فرار و ترس خود را نشان داد. آخر سر، با انگشت به چاه اشاره کرد و زمزمه‌کنان گفت: «ص ص ص گ گ گ ... ص گ ص ص گ گ»


پویا، با قلبی که به شدت می‌تپید، به احمد نگاه کرد. دستور داد: «برو پایین... ببین چی هست.» احمد ترسید: «نه! ممکنه اونجا مار باشه... اونجا تاریکه... نرفتم اون تو...» اما اصرار پویا و کنجکاوی آغشته به وحشتش، احمد را متقاعد کرد. پویا چراغ قوهٔ موبایلش را روشن کرد و به دست احمد داد. با کمک طناب کهنه‌ای که چوپان خرش را به چنار می بست، دو نفری احمد را آرام آرام به قعر تاریک چاه فرستادند.


سکوتی مرگبار برقرار شد. تنها صدای نفس‌های بریدهٔ پویا و زوزهٔ باد به گوش می‌رسید. ناگهان، فریادی چنان وحشت‌زده و مضطرب از عمق چاه برخاست که خون در رگ‌های پویا یخ زد. فریادهای احمد در فضای محدود چاه می‌پیچید: «پویا!بالا بکش! بالا بکش منو! یه دختره... فک کنم مرده... توی گونیه!... خون... همه‌جا خونه!... بینیش... گوشاش... سینه هاشو بریدن... وای خدا...»


پویا و گُنگ با تمام قدرت احمد را بالا کشیدند. وقتی او به بالا رسید، صورتش زرد زرد شده بود و به شدت می‌لرزید. با چشمانی از حدقه درآمده و نفس‌هایی بریده، شروع به توصیف آن صحنهٔ جهنمی کرد: «...توی یک گونی کنفی بود... همه چیشو بریدن... بینی، گوش‌هاش... حتی سینه‌هاش... پوستش سیاه شده بود، توی ردهای شلاق... کلا مثله شده بود... به نظرم دختر جبار نصیر باشه... از مدرسه خودمون... اون ور دیوار»


در آن لحظه، تمام خشم و انزجار پویا — از دیوارهای مدرسه، از نمازهای اجباری، قرانخوانی صبحگاهی و از این همه ظلم — مانند آتشفشانی فوران کرد. صورتش از خشم سرخ شد، رگ‌های گردنش برآمده شد و با لکنت و لهجه‌ای که از وحشت و خشم به هم می‌ریخت، رو به احمد و گُنگ فریاد کشید:
«شما... شما مردها همگی جنایتکارید! شریکید! توقع دارید قنات‌هایتان پرآب باشه؟ توقع دارید درخت چنارتون سبز و سربلند بشه؟ اینجا جهنمه! و شما نگهبانان این جهنمین! شما اجازه نمیدید حتی یک گل تو این خاک مرده رشد کنه! می زنید، خفه می‌کنید، می‌برید، و تو تاریکی می‌ندازید! لعنت بر این بهشت مرده! لعنت بر همتون!»


و پیش از آنکه کسی واکنشی نشان دهد، بی‌هدف و در اوج عصبانیت، به سمت شهر شروع به دویدن کرد. نفس‌هایش به شماره افتاده بود و تنها فکری که در سرش می‌چرخید، انتقام بود. می‌خواست فریاد بزند، همه را بزند، از این مردان ظالم انتقام آن دختر بی‌گناه را بگیرد.
اما وقتی اولین خانه‌های شهر را دید، ناگهان چهرهٔ مضطرب مادرش و نصیحت پدرش در فرودگاه به یادش آمد: «پسرم، کنجکاوی خوبه، اما عاقبت‌اندیشی بهتره. تو توی خاک غریبی. یک اشتباه کوچیک ممکنه به قیمت جونت تمام بشه. مراقب باش.»


همان‌جا، در میان آن کوچه‌های غریب، از دویدن ایستاد، روی زمین افتاد. افتان و خیزان خودش را به کنج دیواری که لهیب آتش بیرون می‌زد رساند. خورشید داشت خودش را به پشت تپه ها می‌کشید. عصبانیتش جای خود را به ترسی عمیق و رعشه‌ای غیرقابل کنترل داد. تمام وجودش به لرزه افتاد. آرام و با نگاهی خالی، به سمت اتاقکش بازگشت، در را قفل کرد و پشتش را به دیوار تکیه داد.


آنگاه، فرو ریخت. ساعتها گریه کرد، روی زمین غلت زد، خودش را زد، پشت دستش را گاز گرفت، با نفرت به آلت مردانگیش نگاه کرد. روبروی آینه ایستاد. به چشمانش تف انداخت و دید موهای پشت لبش یواش یواش سبز شده. میخواست تارهای سبیل نوجوانی‌اش را دانه دانه بکند تا خون تمام صورتش را پر کند.


عذاب وجدان رهایش نمی‌کرد. بیاد آورد هفته پیش در زمان تعطیل شدن مدرسه دختر جبارنصیر را دیده بود. به او نزدیک شد و پرسید: "اسمت چیه؟ چند نفرید؟" دخترک پا به فرار گذاشته بود. سوالات پویا هنوز ادامه داشت: وایسا کاریت ندارم. داد زد: "معلمتون کیه؟ آیا زنه؟ قرآن میخونین؟" ناگهان دری باز شد و دو مرد افغان از اهالی همان کوچه به سمت پویا آمدند و تا میخورد کتک مفصلی به او زدند.


حالا در رختخوابش تکه های پازل بهم وصل میشدند. از بچه های مدرسه شنیده بود دخترک را "صدگل" صدا میزنن و و او فقط می‌خواست دختر را به عنوان یک محصل از جنس زن مورد سنجش قرار دهد، اما نمی‌دانست که او مثل پنبهٔ سفید است؛ اگر کبریت به او بخورد، آتش می‌گیرد و زندگی‌اش می‌سوزد.


سپس، در سکوت نیمه‌شب، لپ‌تاپش را روشن کرد. انگشتان لرزانش روی صفحه‌کلید می‌رقصید و هر آنچه دیده بود را با جزئیات ثبت می‌کرد: توصیف چاه، طراحی‌های گُنگ، گزارش احمد، و نام «صدگل». و در میان تایپ، فلش‌بکِ آن دیدار ناتمام به سراغش آمد:
· نگاه کنجکاو و شرمگین صدگل از پشت روبنده.
· سؤال بی‌آزار خودش: «سلام. اسمت چیه؟ چند نفر دخترید؟»
· فرار سریع او مثل یک آهوی رمیده.
· و از همه واضح‌تر، چشمان تیره و بی‌احساس آن دو مرد افغان که از دور، مانند کابوس، صحنه را تماشا می‌کردند. آنها پویا را تا حد مرگ زدند و به خانواده جبار خبر دادند که جلوی دخترش را بگیرد، دخترش چموش شده و فردا شکمش بالا می آید.


اشکها مجددا به سراغش آمدند انگار آبهای قنات خشکیده از چشمان نظاره‌گر پویا جاری شده بودند. و حالا منتظر بود تا دخترک به خوابش بیاید و اقلا او را بعنوان متهم ردیف اول ببخشاید...


پویا هرگز این گزارش را ارسال نکرد. ترس بود که مبادا این کلمات، بهانۀ دیگری باشد برای کسانی که تابِ دیدن هیچ نوری را ندارند؛ بهانۀ دیگری برای کندنِ گلِ دیگری از ریشه. او فقط ثبتش کرد. برای تاریخ. برای حافظه. شاید روزی، در سرزمینی دیگر، این کلمات به دادخواهی تبدیل شوند. اما نه اینجا. نه در این بهشتِ مرده.

 

(ادامه دارد...)