سفر به ژاپن تماما محتوای اطاعت است. از فروریختن یک فرهنگ منظم مدافع ارزشها تا تسلط شیطان بزرگ اغواگر ریاکار

 

۵

فصل پنجم: ژاپن

بخش اول: نوادگان سامورایی‌های کامیکازه - جنگ خاموش در پادگان نظم

هواپیما در فرودگاه بین‌المللی ناریتا به زمین نشست. هوایی تند و سرد از دریای آزاد می‌وزید، برخلاف گرمای شرجی بمبئی و هوای خاک‌آلود قندهار. هر چیزی که پویا می‌دید — از شکل ایستگاه قطار شینکانسن گرفته تا نظم دقیق صف‌های انتظار — حاکی از دقتی وسواس‌گونه بود. جامعه‌ای که هرچیز همانند سنگهای اهرام ثلاثه سرجای خودش بود.

مدرسه در کیوتو نمونهٔ کامل این نظم بود. دانش‌آموزان با یونیفرم‌های اتوکشیده و بی‌عیب، خودشان بدون هیچ اشاره یا دستوری، نظافت کلاس‌ها و حیاط مدرسه را انجام می‌دادند. سکوت حاکم بود، نه از جنس ترس، بلکه از جنس تمرکز و احترام عمیق.

پویا در گزارش اولیه‌اش نوشت: «اینجا مانند تمثیل "کباب" است، اما به جای ممنوعیت مطلق، "آداب خوردن" را از کودکی یاد داده‌اند. همه می‌دانند چطور میل خود را کنترل کنند تا نظم جمعی به هم نخورد. این یک "نظم درونی" است.»

اما این آرامشِ به ظاهر کامل، با ورود سه دانش‌آموز جدید آمریکایی — جسیکا، فردیناند و تامسون — مثل شیشه‌ای شکست.

۱. جسیکا از جنس نماد فردگرایی افراطی، دختر یک طراح مد معروف، هر روز با لباس‌های پرزرق و برق و غیرمتعارف از کلکسیون پدرش در راهروهای مدرسه ظاهر می‌شد. او یک ویترین متحرک بود که با هر قدم، توجه‌ها را به سمت خود جلب می‌کرد. برای دانش‌آموزانی که عمری در یونیفرم‌های یکسان محصور بودند، او نماد "فردیت" و "تجمل" بود—چیزی که هم جذاب بود و هم ممنوع.

۲. فردیناند نماد تهاجم فرهنگی، پسر یک تهیه‌کننده هالیوودی بود. او یک پروژکتور کوچک به مدرسه آورده بود. در ساعت‌های استراحت، در گوشه‌های خلوت حیاط، صحنه‌هایی از فیلم‌های پدرش را نشان ژاپنیها می‌داد؛ صحنه‌های اکشن خشن، سکانس‌های عاشقانه‌ی پرشور، و لحظه‌هایی که در فرهنگ ژاپنی "بی‌حیایی" تعبیر می‌شد. او "طعم‌دهنده‌ای" بود که اشتهای کنجکاوی را تحریک می‌کرد.

۳. تامسون، پسر آخری و فرمانده خطرناک تیم ۳ نفره یانکی‌ها، فرزند جکسون پایل خودروساز مشهور بود. او شیطان شرور و معمار فساد سیستماتیک بود. او که دورگه‌ای ایتالیایی-آمریکایی با ظاهری جذاب و فن بیان نرم بود، از نظر پویا ترکیبی از روباه آتشین و شاه کرکس بود.

با قول دادن به تفریح، مهمانی، و فرصت‌های ثروت سریع، یکی‌یکی دانش‌آموزان ژاپنی کنجکاو را به دام می‌انداخت. او به اولین ژاپنی که فریبش داد، خدمات رایگانی مثل سوار شدن به فرراری آخرین مدل و رفتن به آپارتمان شخصی‌اش را ارائه کرد و به او گفت: «اگر دوست بعدی را وارد زنجیره کنی، ۱۰٪ حق‌الزحمه به تو می‌پردازم.» تامسون به همراه فردیناند و جسیکا یک "زنجیرهٔ هرمی فساد" راه انداخته بود که در سکوت و زیر پوست نظم مدرسه در حال رشد بود. قربانیان این شکارچی، که تشنهٔ تجربهٔ چیزی خارج از چهارچوب قانون بودند، در ازای وعده‌های او، در "فیلم‌های خصوصی" شرکت می‌کردند یا اطلاعات شخصی و بدن نیمه‌لخت خود را در اختیار او می‌گذاشتند.

پویا که شاهد این تحول تاریک بود، با وحشت گزارش داد: «اینجا یک جنگ نرم خاموش در جریان است. مسئولان مدرسه می‌بینند که چه اتفاقی در حال رخ دادن است. آنها از رفتار این سه آمریکایی متنفرند، زیرا امنیت و آرامش مقدس مدرسه‌شان را تهدید می‌کند. اما دستانشان بسته است. چراکه پدران این پسران، سرمایه‌گذاران کلانی در صنایع ژاپن هستند. یک تماس تلفنی از سفارت آمریکا می‌تواند قراردادهای بزرگ را لغو کند. بنابراین، ناظمان ژاپنی فقط می‌توانند با چهره‌هایی درهم‌رفته و عاری از هرگونه احترام، شاهد این ماجرا باشند. آنها فقط به دانش‌آموزان ژاپنی فشار می‌آورند که "نظم" را رعایت کنند و خاطیان را بلافاصله از مدرسه اخراج می کنند، غافل از اینکه این بار، تهدید از درون نیامده، از بیرون تحمیل شده است.»

تمثیل نهایی او این بود: «گویی یک "رستوراندار" بیگانه آمده و در مقابل "دکان سبزی و میوه" آنها، یک غرفهٔ کباب‌فروشی با جلوه‌های نورپردازی چشمک‌زن باز کرده است. دانش‌آموزان ژاپنی، که عمری "گیاهخوار" بار آمده‌اند، حالا بوی وسوسه‌انگیز "کباب" به مشامشان می‌خورد و نمی‌دانند چه واکنشی نشان دهند.»

وقتی معلمان گزارش او را خواندند واکنششان شدید بود. تیقابوس با عصبانیتی شبیه "کوبیدن لوحه موسی بر زمین در برابر چشمان فریب خوردگان گوساله سامری" مشت خود را به میز کوبید و فریاد زد: «پس حتی قوی‌ترین قوانین هم در برابر منافع اقتصادیِ قدرتمند، آسیب‌پذیر هستند! این یک اشغال فرهنگی است!»

ترخیزو با آرامش و نگرانی گفت: «نکتهٔ ترسناک‌تر این است که این بار، "طعمه" نه از جنس ترس، که از جنس "لذت" است. مقاومت در برابر زور آسان است، اما مقاومت در برابر وسوسهٔ لذت، دشوارترین آزمون اخلاقی است.»

سوفنا با خشم افزود: «و آنها دارند از "ضعف" این بچه‌ها سوءاستفاده می‌کنند. این یک استثمار سیستماتیک است.»

چنگیان با ناامیدی گفت: «پس نظم بدون آموزش "خرد" و "قدرت نه گفتن"، فقط یک قفس زیباست که ساکنانش به راحتی فریب می‌خورند.»

سفرنامه تراژیک ژاپن به پایان نرسید، اما ترس و درس آن برای مدت‌ها در ذهن همه باقی ماند: فساد می‌تواند شکلی فریبنده و شیرین به خود بگیرد و حتی مستحکم‌ترین دژهای اخلاقی و ایمانی نیز در برابر آن آسیب‌پذیرند.

تحلیل معلمان به پایان رسید، اما در فضای مدرسهٔ کیوتو، هیجانی شوم و انتظاری مرموز همچون مه سنگینی فرو نشسته بود. پویا تصور می‌کرد تنها یک ناظر است، غافل از آنکه با افشای راز آنان، خود را به خط مقدم جنگی کور فرستاده است. تامسون دیگر نمی‌توانست وجود او را تحمل کند. ابرهای تیره یک انتقام حساب‌شده و بی‌رحم در حال جمع شدن بودند و طوفانی در راه بود که قرار بود نه نظم مدرسه، که هستی پویا را در هم بکوبد.

بخش دوم: شروع بازی مرگبار با شیطان بزرگ

پویا هرگز قصد نداشت قهرمان باشد. او فقط یک ناظر بود؛ چشمی کنجکاو که می‌خواست بفهمد جهان چگونه می‌چرخد. بدبختانه ماحصل کنجکاوی او را به قلب تاریکی و شرارت کشاند.

همه چیز از روزی آغاز شد که تامسون، شاهزادهٔ مغرور و خطرناک آمریکایی، او را در دستشویی مدرسه کیوتو به دیوار چسباند. نفس تامسون، بوی اسپری خوشبوکننده اما تلخ تحقیر آمیز می‌داد. «فکر کردی کی هستی، پسرک ایرانی؟ فکر کردی می‌تونی یه ناجی باشی؟ برای این بچه‌های ژاپنی؟ تو فقط یه جوجه‌ای که داره تو قلمرو من قدم می‌زنه.»

پویا، با قلبی که به حلقش رسیده بود، ولی با نگاهی ثابت، تنها یک جواب پرتاب کرد: «هیچ غلطی نمیتونی بکنی!»

پاسخ تامسون، یک خندهٔ مرموز بود. پاسخ واقعی او فردای آن روز رسید.

صبح هنگام، یک ویدیوی کوتاه در گروه‌های خصوصی دانش‌آموزان دست‌به‌دست شد. در آن ویدیوی مصنوعی، حرکات و صداها چنان ماهرانه ساخته شده بود که نفس را در سینه حبس می‌کرد. چهرهٔ پویا را نشان می‌داد که با حرکتی شیطانی و اغواگرانه، به چندین دانش‌آموز ژاپنی پیشنهاد می‌داد تا در یک «مهمانی خصوصی» در آخر هفته به او بپیوندند. آن پویای آرام و متفکر را آنچنان نشان می‌داد که گویی رهبر یک باند فساد است.

پویا، با گوشی لرزان در دست، فیلم را چندین بار تماشا کرد. وجودش از انکار، خشم و سپس ترسی یخ‌زده پر شد. او فهمید که تامسون نه تنها یک زورگو، که یک ساحر تاریکی است که می‌تواند واقعیت را جعل کند. این حمله، هویت و شخصیت او را نشانه رفته بود.

تنها راه نجات، رفتن به قلب اردوگاه دشمن بود. او باید، دست راست تامسون یعنی جسیکا را — که خودش نیز به نظر یک قربانی می‌رسید — به بازی می‌کشید.

در یک لحظهٔ خلوت در کتابخانه، با جسی رو در رو شد. به جای تهدید، با او از تنهایی گفت. از اینکه هر دو سالهاست در قفس‌های روکش شده طلایی گرانقیمت اما شکننده و آسیب پذیر، محبوس هستند. پویا از جسیکا خواهش کرد: «به عنوان یک واسطه عمل کن. از تامسون بخواه آن فیلم را نابود کند و به تمام مسئولین مدرسه بگوید که با تکنولوژی فیک آنرا ساخته. از او به هر مقدساتی که می پرستد بخواه دست از سر من بردارد. در عوض، من هم چشم‌هایم را می‌بندم و کاری به کارش ندارم. این یک آتش‌بس است.»

جسیکا، که تحت تأثیر صداقت و آسیب‌پذیری پویا قرار گرفته بود، پذیرفت. آنچه پویا نمی‌دانست این بود که تمایلات جسیکا به او، از حس همدلی فراتر رفته بود. تامسون، مانند یک عنکبوت در مرکز تار خود، این را دید و اجازه داد این رابطه پیش برود. او می‌دانست که یک دام عاطفی، محکم‌تر از هر تهدیدی است. پویا به جسیکا قول داده بود او را با خودش به اسپانیا خواهد برد...

شنبه شب در یک رستوران سنتی ژاپنی، پویا و جسیکا برای صحبت در مورد پیشرفت مأموریتشان ملاقات کردند. فضای خودمانی رستوران، با میز شاعرانه ای از نور شمع‌ها، و چند جرعه ساکی، مرزها را کمرنگ کرد. آنها داشتند نزدیک‌تر می‌شدند. در همین حال، یکی از عوامل تامسون، با کلیدی که از جسیکا دزدیده بود، به اتاق هتل او رفت و دستبند الماس‌نشان بسیار گرانقیمتش — هدیه‌ای از پدرش — را به سرقت برد.

فردای آن شب، همه چیز فرو ریخت. پلیس به مدرسه آمد. مستر دالتون شخصاً از آمریکا تماس گرفته و پویا را متهم به دزدی کرده بود. فیلم دستکاری شده دوربین امنیتی هتل نشان می‌داد که فردی با کاپشن پویا در آن شب به اتاق جسیکا وارد و خارج شده است. اثر انگشت پویا روی یک لیوان در اتاق پیدا شده بود.

پویا، در حالی که بهت‌زده فریاد می‌زد که این یک تله است، در مقابل چشمان وحشت‌زدهٔ دانش‌آموزان ژاپنی — همان‌ها که می‌خواست از قربانی شدنشان جلوگیری کند — دستبند شده و به بازداشتگاه برده شد.

او اکنون در سلول سرد و انفرادی زندان کیوتو تحت نظر بود. پرونده کاملا داغ داغ بود حتی سوابقی نظیر حکم قاضی گجرات به عنوان جاسوس به پرونده الصاق شده بود به همراه فیلمی از دو افغان که اعتراف میکردند پویا در قندهار قصد فریب و اخاذی از دختران آنها را داشته است. مشخص نبود فیلم ساختگی از استودیوی پدر فردیناند بیرون آمده بود یا جای دیگر؟ اما قهرمان بدشانس داستان درین بخش از بازی کاملا آچمز شده بود نه به عنوان یک ناجی، بلکه به عناوین دزد، جاسوس و فریبکار. و بیرون از آن دیوارها، تامسون پیروزمندانه بر امپراتوری کوچک فساد خود حکومت می‌کرد. بازی، به نظر می‌رسید تمام شده بود.

بخش سوم: از اسارت تا اخراج - گربه شرودینگر در اتاق چینی

آقای جرالد وکیل جسیکا چنان متبحرانه در پرونده مانور داده بود که علی رغم وجود قوانین زندانی نکردن افراد زیر ۱۸ سال پویا به سرعت بازداشت و به یک زندان موقت نوجوانان غیر ژاپنی منتقل شد. اوایل، پویا امیدوار بود که حقیقت آشکار شود، اما به سرعت قدرت پنهان شبکه‌ی امریکایی در دستگاه قضایی ژاپن را درک کرد. دفاعیات وکیلش آقای یوسف تصدیقی کاملا بی‌اثر و شواهد به عمد علیه او دستکاری شده‌ بودند.

پس از صدور حکم قطعی پویا به کوری هاما _ یکی از شهرهای دورافتاده ژاپن با امنیت زیاد زندان‌هایش _ منتقل شد. در این وضعیت، پویا دو مسئله مهم را در ذهنش تداعی کرد: "گربه شرودینگر" و "اتاق چینی". زمانی که پای جسیکا را به بازی باز کرد همان گربه شرودینگر بود که در تایم مشخص باید یا مرگ یا زندگی را داشته باشد؟ اما حالا نوبت اتاق چینی بود آیا باید ازین زندان خلاص میشد؟ تصمیم می‌گیرد تا برای بقا، نقش یک فرد غیرعادی را بازی کند — نه برای درک شدن، بلکه برای رسیدن به یک هدف عملی یعنی انتقال به یک محیط امن‌تر.

· او شروع به صحبت با دیوارها می‌کند.

· غذا نمی‌خورد و ادعا می‌کند مسموم است.

· روی بدن خود با ناخن خط می‌اندازد و ادعا می‌کند مورچه‌های نامرئی او را نیش می‌زنند. این نمایش پیچیده و خطرناک،کارگر می‌افتد. زندانبانان، که نمی‌توانند تمایز بین واقعیت و نمایش را تشخیص دهند، او را ابتدا به بیمارستان و سپس به یک مرکز روان‌پزشکی منتقل می‌کنند.

در تیمارستان به بهانه بازی با گوشی یکی از پرستاران پیامی به راج میفرستد که حالا وقتش است با مستر دالتون وارد معامله شود. پدر جسیکا قبلا مدعی شده بود بخاطر رسانه ای شدن خبر سرقت دستبند دخترش در ژاپن سهام شرکت "مدل مانک" در بازار امریکا ۳٪ سقوط کرده و بیشتر از ۲۰٪ از قراردادهای بزرگ این شرکت در حالت تعلیق قرار گرفته اند و چندین پرونده مالی قضایی علیه وی درست شده است.

راج خاچور، مستقیماً با مستر دالتون تماس گرفت و پیشنهاد یک معاملهٔ تجاری-اخلاقی داد: «آقای دالتون، من می‌دانم که شما از ماجرا باخبرید. من حاضر هستم دو برابر ارزش ارزی خسارتی که افتادن سهام شرکت شما در افشای این رسوایی خورده اید، به شما بپردازم. در عوض، شما نیز باید به دادگاه فشار بیاورید تا اتهامات علیه پسرک پس گرفته شود. شما یک طراح هستید؛ می‌دانید که تبلیغات آزادسازی یک زندانی غیرژاپنی با مشکلات روانی و کمک به توانبخشی وی، چگونه می‌تواند یک برند تجاری را مجددا معتبر و رشد اقتصادی اش را تضمین کند. این معامله، سودآورترین راه برای شماست.»

دالتون، که یک تاجر بی‌رحم اما کاملاً منطقی است، می‌پذیرد. فشار از سوی خانوادهٔ دالتون برای پس گرفتن اتهامات آغاز می‌شود.

از آنطرف آتش‌بس شکننده شد با تبعید پویا، که تامسون اکنون تقریباً بر مدرسه مسلط شده، می‌بیند که هم پویا در تیمارستان است و هم امریکاییها خواهان بسته شدن پرونده هستند. او با یک حرکت به ظاهر بشردوستانه پیشقدم می‌شود: با قضات لابی می‌کند تا پویا را به شرط ترک فوری و بدون قید و شرط خاک ژاپن آزاد کنند. او به پویا پیغام می‌فرستد: «بازی برد برد شد. حالا برو. اگر برگردی، دفعهٔ بعد احتمالا خانواده ات تو را در یک گونی در چاه دورافتاده خواهند یافت.»

پویا پس از یک سری تشریفات و البته ساخت برنامه تلویزیونی مشترک ژاپن و امریکا درخصوص نجات زندانیان خاورمیانه ای از زندان آزاد و مستقیما به فرودگاه فرستاده شد تا خاک ژاپن را برای همیشه ترک کند. این بازی زخمهای عمیقی بر روان قهرمان داستان گذاشت. او دیگر آن نوجوان کنجکاو نیست؛ بلکه انسانی است که ظرفیت شرارت جهان را از نزدیک لمس کرده است. حس انتقام، مانند ماری در سینه‌اش جا خوش کرده است. او در گزارش خود برای معلمان می‌نویسد: «آنها فکر می‌کنند بازی تمام شده اما کاملا اشتباه می‌کنند. دشمنان به من یاد دادند که چگونه باید جنگید.»

 

(ادامه دارد...)