سفر آخر پویا داستان چندچند بودن با خودش است. او در میان کلیسا، موزه تاریخ، ویلای خوش نشین و آبشار آزمایش خودش را پیدا نمیکند. کابوس انتهای فصل او را به ورطه انفجار و فروپاشی میرساند.

۶

فصل ششم: رقص بر لبه پرتگاه – از تالارهای بارسلونا

بارسلونا در نور طلایی غروب، مثل یک نقاشی زنده بود. ولی این زیبایی، یک جورایی من را بیشتر می‌ترساند. بعد از نظم خشک کیوتو، شلوغی بمبئی و فضای بسته قندهار این آزادی مطلق بارسلونا مرا کاملاً گم کرده بود. دیگر آن پویای کنجکاو نبودم؛ فقط یه آدم خسته و گیج بودم که می‌خواست از همه چیز فرار کند.

با دعوتی عجیب ناتالیا سعی داشت با بردنم به مکان‌های الهام‌بخش نجاتم بدهد. یک روز اواسط هفته به کلیسای ساگرادا فامیلیا رفتیم. در آن سکوت عجیب و نورهای رنگی که از پنجره‌ها می‌آمد داخل سالن اصلی، کشیشی مسن با نگاه آرامش به من نزدیک شد. گفت: «نور خدا اینجا بر هر کسی که طالب حقیقت باشد می‌تابد. تو را می‌بینم که به دنبال چیزی هستی، پسری جوان از سرزمینی دور.»

حسابی دست‌پاچه شده بودم، گفتم: «من... فقط برای تماشا آمدم.»

کشیش کاتالان با یک لبخند مهربان گفت: «گاهی دیدن، فقط شروع حقیقت است فرزند.» بعد کتاب انجیل کوچکی را باز کرد و آیه ای برایم خواند: «من راه و راستی و حیات هستم. هیچکس جز به واسطهٔ من، نزد پدر نمی آید.» بعد نگاهم کرد و گفت: «تو می‌توانی این راه را انتخاب کنی. می‌توانی از تاریکی رها شوی و آنگاه به سوی نور بیایی.»

با خودم فکر کردم: «چقدر آسان... راه حلی حاضر و آماده.» برای لحظه‌ای، وسوسه شدم که همه‌ی بار گذشته را رها کنم و در این آرامش ظاهری پناه بگیرم. به او گفتم: «ولی من... از فرهنگ و دین دیگری آمدم.» او در جواب گفت: «خداوند یکی است، پسرم. او به هر زبانی با قلب بندگانش سخن می‌گوید. اینجا می‌توانی خانهٔ جدیدی برای روح خودت پیدا کنی.» حرف‌هایش برای همیشه در ذهنم نقش بست.

عصر یکی از ۴شنبه های میان هفته که بوی باد و باران بی‌قرارم کرده بود، ناتالیا مرا به موزه تاریخ کاتالونیا برد. در بخش تمدنهای مابعد روم، تاریخ‌دانی بنام پرفسور لوئیس رودریگو با لحن پرشور برایم تعریف کرد: «در دوران انحطاط روم غربی، ویزیگوت‌ها جنگجوهایی بودند که تقریبا ۴ سده در این سرزمین ماندند و فرهنگشان را با رومی و ایبریایی ادغام کردند. ولی ضعف مهلکی داشتند: "تعصب خشک". آنقدر تحمل نداشتند که با هم متحد بمانند، هر قبیله‌ای فقط به فکر خودش بود. آخرسر هم مسلمانان از نقاط ضعفشان استفاده کردند و این سرزمین را گرفتند.»

من که حسابی گوش کرده بودم، پرسیدم: «پس می‌شود گفت انعطاف‌ناپذیری و ناتوانی در کنار هم زندگی کردن، باعث انقراضشان شد؟»

لوییس محکم جواب داد: دقیقاً! «همون‌طور که هر رود برای جاری ماندن باید با موانع کنار بیاید، یک تمدن هم برای بقا باید بتواند خودش را با تغییرات وفق بدهد، بدون اینکه هویتش را کاملاً از دست دهد. گاهی سقوط، از جمود فکر شروع می‌شود، نه ضعف.»

این حرف مثل چراغی در ذهنم روشن شد. آیا جامعه ما هم دارد همین راه را می‌رود؟ ولی این افکار عمیق، خیلی زود در گرداب تجربه های جدیدم گم شد.

شبی تاریک در حالی که رودخانه آسمان سوراخ شده و صدای رعد با نور آذرخشها وحشتم را چند برابر کرده بود ناتالیا به دنبالم آمد و به ویلاى مجلل در حومه شهر رفتیم. محیط پر بود از هیاهو، موسیقی بلند، با بوی مشروب و دود غلیظ. ناتالیا، برخلاف تصوری که ازش داشتم، در این فضا کاملاً رها بود. پکی از سیگار ماریجوانا گرفت و دودش را به صورتم فوت کرد. گفت: «بفرما، پویا. تجربهٔ جدید. فرار از همهٔ قید و بندها. فقط باش... فقط احساس کن.»

تحت تأثیر محیط و فشار جمع، سیگار لعنتی را گرفتمش. اولین پک، گلویم را بدجور سوزاند. بعد یک لیوان ویسکی گندم تلخ به من دادند. دفعتا جرعه بزرگی نوشیدم. احساس کردم زمین زیر پایم دارد میلرزد. صداها مبهم شدند و نورها به داخل هم رفتند. ناتالیا با حرکتی رقص‌گونه آمد و بوسه‌ای داغ روی لبهایم گذاشت و قطره دیگری از نوشیدنی لعنتی را در دهانم ریخت و بعد درون جمعیت ناپدید شد.

«ناتالیا؟!» مثل سربازی که زیر زنجیرهای تانک له می‌شود مدام فریاد زدم: "نا تا ل" "نا تا" "نا". ولی به جایش، چند نفر با نگاه‌های خطرناک و اغواگر به من نزدیک شدند. یکی گفت: «عشقت رفته... ولی ما اینجاییم. چی می‌خوای؟ بیا بریم رو تخت طبقه بالا؟»

من کاملاً گیج و مسموم شده بودم. فقط می‌توانستم به جایی که ناتالیا لحظه قبل آنجا بود خیره شوم. احساس کردم آخرین تکیه‌گاهم را از دست دادم. در اقیانوسی از مخدر و الکل، بین غریبه ها کاملاً تنها رها شده بودم.

ضربه نهایی با اعترافی دردناک کامل شد. از آن شب به بعد، انگار به چرخه معیوب هرزگردی و پناه بردن به کافه های زیرزمینی افتاده بودم. برای فرار از فشارها، دوباره و چندباره به سمت مشروب و علف رفتم. ناتالیا سعی کرد با بردنم به کوهستان مرا نجات دهد. کنار آبشاری زیبا و دلفریب، برای نشان دادن ضعفم، به شوخی خودش را به آب انداخت و فریاد زد: «پویا! کمکم کن! پام گیر کرده به جلبکای کف حوضچه!»

روی لبه آبشار ایستاده بودم و قلبم داشت مثل توربوجت می‌زد. اصلاً شنا بلد نبودم! تمام زندگی‌ام را در کتابخانه و پای کامپیوتر گذرانده بودم. فقط توانستم فریاد بزنم: «ناتالیا! خودتو رها کن! من... من نمی‌تونم بیام تو آب!»

خودش را به کنار آبشار رساند و بیرون آمد. با نگاهی پر از تاسف، گفت: «می‌بینم؟ تو حتی نمی‌تونی خودت رو نجات بدی، چه برسه به من. پویای عزیز، دنیا فقط کتاب و مطالعه نیست. گاهی باید قوی باشی.» من، خیس از عرق شرم، فقط می‌توانستم سرم را پایین بیاندازم.

در آخرین شب اقامتم، در سالن انتظار فرودگاه، ناتالیا نمی‌توانست احساساتش را کنترل کند. چشمانش پر از اشک بود. گفت: «پویا، من هم همیشه قوی نیستم. هر شب با ترس‌هام می‌جنگم. ولی می‌دونم که باید بایستم. چون عزت نفس، تنها چیزی هست که هیچ‌کس نمی‌تونه ازت بگیره، مگر اینکه خودت بدهی بره. لطفاً غرق نشو.»

من، با ذهنی آشفته پرتلاطم و قلبی پر از آشوب، فقط توانستم دکمه ضبط گوشیم را فشار بدهم. حتی نتوانستم جوابی بدهم. سوار هواپیما شدم، در حالی که صدای ناتالیا، تنها یادگاری از آن شب، در گوشیم ضبط شده بود. به پنجره تکیه دادم و فقط یک فکر در سرم بود: "میدانم مغزم کاملاً به هم ریخته است. باید در اولین فرصت آنرا مرتب کنم".

بعد خوابیدم و دوباره کابوس ویلای شیطانی به سراغم آمد. صدای تاریخ‌دان را شنیدم که می‌گفت: «گاهی سقوط، از جمود فکر شروع می‌شود...» و صدای کشیش که گفت: « اینجا می‌توانی خانهٔ جدیدی برای روح خودت پیدا کنی.» و صدای دخترک شیطان صفت بمانند پژواکی میراشونده تکرار میشد: «بیا بریم رو تخت طبقه بالا؟»

در عالم خواب یا تجربه شبه‌مرگ محو تماشای فیل آذین بسته بودم و گاو مقدس از روی جسدم رد شد. درحالیکه میمون دزد چشمهایم را با خودش می برد، نیش کبری را در اعماق قلب مادرم حس کردم.

دوستان افغان نماز میت برایم میخواندند. هندوها برای سوزاندنم هیزمها را از اعماق جنگلهای بوبال آورده بودند. ژاپنیها تحت فرماندهی امریکاییها نفت سفید روی جسدم می‌ریختند. ناتالیا در شمایلی مابین صدگل و جسیکا مشعلی را به هیزمهای نفت آلود نزدیک کرد و عظیمترین انفجار در مغزم رخ داد...

 

(ادامه دارد)