پایان داستان جمهوری نو
22 اردیبهشت · · خواندن 4 دقیقه سفرهای تجربه ساز پر افت و خیز پویا به انتها رسید. او با بازگشت به وطن تصمیم گرفت مدرسه ای بسازد که در آن...
۷
فصل آخر: بازگشت به خانه – زایش از میان خاکستر
هواپیما با لرزشی مهیب بر باند فرودگاه امام نشست. صدای به هم خوردن چرخها، پویا را از خوابِ آشفته بیرون کشید؛ خوابی از جنس کابوسِهای تکرارشونده و چهرههای محو شونده. پلکهایش سنگین و چشمانش از بیخوابی و گریه، سرخ بود. وقتی درِ هواپیما باز شد، موجی از هوای گرم و آشنا—که بوی بنزین، خاک و دود را با خود داشت—صورتش را فرا گرفت. این بوی تهران بود. بوی وطن؛ بویی که حالا برای او هم تسلیبخش بود و هم خفقانآور.
در سکوت غریب آپارتمان خالی از سکنهشان، تنها کاری که توانست بکند این بود که هدفون را در گوشش بگذارد و دکمه پخش را بزند. صدای ناتالیا، این بار بدون حاشیهٔ مستی و خمار، واضح و بیرحم به گوشش خورد.
«...پویا، من خودم را به آب زدم تا تو را بیازمایم. ولی تو حتی نمیتوانستی دستت را دراز کنی. این ضعف نیست، ترسی است که در وجودت ریشه دوانده. ترس از زندگی، ترس از لمس کردن، ترس از مسئولیت...»
او نتوانست بیشتر از این تحمل کند. هدفون را از گوش کشید و محکم به دیوار پرتاب کرد. پیکرِ پلاستیکی آن خرد شد. اما صدای ناتالیا در سرش ادامه داشت. او روی زمین نشست و سرش را میان دستانش گرفت. پردهای از خاطرات در مقابل چشمانش به حرکت درآمد: نگاههای خشمگین ناظمان قندهار، رنگها و لبخندهای بمبئی، سکوت مرگبار و نظم تحمیلی کیوتو، و آن شبِ مهیب در ویلای بیرون بارسلونا که در آن خودش را گم کرده بود. او در هر ایستگاه، بخشی از معصومیت و بخشی از ترسهایش را جا گذاشته بود و در عوض، بار سنگینی از خرد و زخم بر دوش داشت.
---
دو هفته بعد، در همان حیاط قدیمی کاشان زیر سایه درخت چنار، جمعی تشکیل شده بود. پویا آخرین نفری بود که رسید. قدمهایش آرام اما محکم بود. دیگر اثری از آن نوجوان خام و کنجکاو نبود. در نگاهش عمقی بود که فقط با رنج به دست آمده.
به جای یک گزارش نوشته، یک دفترچه خاطرات چرمی و گوشی موبایلش را روی سفره انداخت. —همه چیز آنجاست. — صدایش خشن شده بود: — از اولین روز در قندهار تا آخرین شب... تا این. — و انگشتش را به سوی گوشی نشانه رفت.
تیقابوس گوشی را برداشت و فایل صوتی ناتالیا را برای همه پخش کرد. با شنیدن هر جمله، سکوت سنگینتری بر جمع حکمفرما میشد. وقتی صدای ناتالیا قطع شد، تیقابوس اولین کسی بود که حرف زد. نه با خشم، که با حسرتی عمیق: —ما همیشه فکر میکردیم دشمن آزادی، نظم تحمیلی است. اما این... این آزادیِ بیقید و بند هم میتواند ویرانگر باشد. انسان بدون مهار، غرق میشود.
ترخیزو با آرامش همیشگیاش، اما با خطی از نگرانی بر پیشانی، گفت: —مسئله، خودِ چهارچوب نیست. مسئله، جنس آن است. چهارچوبی که از درون رشد نکند، مانند قفسی است که پرنده را خرد میکند. و بیچارچوبی مطلق، او را در طوفان سرگردان میکند. باید به دنبال ریشهها بود، نه دیوارها.
سوفنا مستقیماً به پویا نگاه کرد، چشمانش پر از همدردی بود: —مشکل، در تمام این سیستمها، یک چیز بود: اینکه به انسانها یاد نداده بودند چگونه خودشان باشند. چگونه بدون تکیه به یک ناظم بیرونی یا یک هیجان مقطعی، خود را دوست داشته باشند و برای خودشان ارزش قائل شوند. این را میگویند عزت نفس.
چنگیان که تا آن زمان ساکت بود، به پویا نگاه کرد. نگاهش نه قضاوتگر که مشتاق بود. —تو این آتش را از سر گذراندی، پویا. حالا انتخاب با توست: یا میگذاری این خاکستر تو را بپوشاند، یا از دل آن، فلسفهای جدید متولد میکنی.
پویا نگاهی به جمع انداخت. ناگهان، جملهای که آن تاریخدان در موزه کاتالونیا گفته بود، در ذهنش طنین انداخت: «یک تمدن برای بقا باید بداند چگونه خود را با تغییرات وفق دهد، بیآنکه هویتش را به طور کامل از دست بدهد.»
او آرام برخاست. برای اولین بار، قامتش را بدون خمیدگی نگه داشت: میخواهم یک مدرسه بسازم. — صدایش رسا و پر از اراده بود: — نه مدرسهای از جنس ترس، نه از جنس هرج و مرج. مدرسهای که در آن، اولین درس، "شناخت خود" باشد. به بچهها یاد بدهیم چگونه "نه" بگویند، چگونه سؤال کنند، چگونه زمین بخورند و چگونه از جا بلند شوند. مدرسهای که در آن، اخلاق از جنس درک و انتخاب باشد، نه از جنس اجبار. و از همه مهمتر، مدرسهای که در آن، قدرت بدنی و شجاعت فیزیکی، همانقدر مهم باشد که فیزیک و فلسفه. چون اگر تو نتوانی از خودت در برابر یک خطر ساده دفاع کنی، چگونه میخواهی در برابر فساد و زور بایستی؟
سکوتی عمیق فضای حیاط را فرا گرفت. حتی زمزمه باد در برگهای چنار نیز به احترام این ایده جدید متوقف شده بود.
سپس، آگاتون، میزبان مسن، که در سایه نشسته بود، آرام برخاست. چهرهاش از پس ریش سفیدش، شکفته شده بود. با آهی رهایشگر گفت: —پس چنین است. گاهی انسان باید تا اعماق تاریکی فرو برود تا بتواند نور را نه به عنوان یک مفهوم، که به عنوان یک راهحل ببیند. به این میگویند "پالایش". سفرت به پایان نرسیده پسرَم؛ تازه آغاز شده است.
همه فهمیدند که پویا دیگر یک مشاهدهگر نبود. او حالا یک میداندار بود. میدانداری که میخواست به جای نقد جهان، بخشی از درمان آن باشد.
(پایان)