ادامه ۲ داستان ددلفی
23 اردیبهشت · · خواندن 3 دقیقه درین فصل بخشی از مقدمات سفر مهیا می شود...
۲
فصل دوم: شرط سفر
اگر فکر میکردید قبول کردن خودِ سفر دیوانهوارترین بخش ماجرا بود، سخت در اشتباه بودید. در اتاق نشیمن همان خانه، با یک قهوهٔ تلخ و نگاه تیز عصمت خانم، دیوانگی واقعی تازه شروع شده بود.
وقتی اژدر نقشهاش را برای همسرش توضیح داد، عصمت یک لحظه سکوت کرد. هوای اتاق آنقدر سنگین شد که انگار پیش از طوفان بودیم. سپس او، با آرامشی ترسناک، شرطش را گذاشت: «همین امشب یک وصیتنامهٔ رسمی مینویسی. همهٔ داراییات، هر چه که هست، به اسم من میشود. اگر سالم برگشتی، پس میگیری. اگر نه... من بازماندهٔ این غم نیستم.»
من دهانم باز مانده بود. این زن آهنی بود از نوع ایرانیاش! اژدر حتی یک ثانیه درنگ نکرد. چشمانش را به چشمان عصمت دوخت و گفت: «قبول است.» گویی این بهای ناچیزی برای آزادی پدرش بود. فردای آن روز در دفتر اسناد رسمی، وقتی قلم را روی کاغذ گذاشت، ناخودآگاه لرزیدم. این سفر ناگهان بسیار واقعی و بسیار خطرناک به نظر میرسید.
بعد از این صحنهٔ سورئال، نوبت من بود. اژدر به من زنگ زد و جزئیات را گفت. من در استانبول، کنار بسفر، خندیدم. «داش اژدر، آخر عمرت انگار دیوانه شدی! ولی راست میگی، حوصلهام سر رفته... حاضرم!»
اما ایدهٔ خودم را پرتاب کردم: «اما ما با ماشین نمیرویم. این بسیار معمولی است. ما با دوچرخه میرویم! از زمین! این سفرِ واقعی تر میکند!» از آن طرف خط سکوت محض بود. یک لحظه فکر کردم خط قطع شده، بعد شنیدم که آهی عمیق میکشد و میگوید: «باشد. پس من در کرمان منتظر تو میمانم.»
من که عاشق نقشهکشی هستم، همان شب کل مسیر را کشیدم: از استانبول تا کرمان (که خودش یک سفر بود)، سپس به سمت جنوب ایران، عبور از خلیج فارس با کشتی، و بعد از آن، پدال زدن در قلب آفریقا. مسیری حماسی و دیوانهوار. هرچه خطرناکتر، برای من جذابتر بود.
حالا نوبت جمعآوری وسایل بود. ما مثل دو سرباز که برای یک نبرد طولانی آماده میشوند، لیست وسایل را مینوشتیم. دوچرخههای کوهستان، تریلر برای بار، فیلتر آب (مهمتر از غذا)، چادر، و کلی پاوربانک خورشیدی. اژدر با جدیت تمام در حال یادگیری تعمیرات اولیهٔ دوچرخه بود و من در استانبول در حال چانه زدن برای خرید بهترین GPS ماهوارهای.
در همین میان، اژدر یک تیر دیگر از کمانش رها کرد. او با یک آقای نیوزلندی به نام «گواد لانگ» تماس گرفت که به حامی مالی سفرهای عجیب مشهور بود. پاسخ او یک موهبت بود؛ یک اسپانسر! اما به شرطی که ما برایش محتوا تولید کنیم. او میخواست هر قدم از این سفر دیوانهوار را در اینستاگرامش به نام @LongWayToDeliverance پست کند. ما نه تنها ماجراجو، که بازیگران یک واقعنمایی شده بودیم. اژدر که به این کارها اعتقادی نداشت، فقط به پولش فکر میکرد. اما من... من خودم را در حال پدال زدن و ژست گرفتن برای دوربین میدیدم. برای من که مثل آب خوردن بود!
بنابراین، در حالی که اژدر در کرمان غرق در کاغذبازی برای گرفتن ویزاهای ترانزیت برای ده کشور بود و با سفارت نامبیا برای مجوز اکتشاف در صحرای ددلفی مکاتبه میکرد، من سوار بر دوچرخهام شدم و از استانبول به سمت شرق، به سوی ایران، به سوی دوستم، پدال زدم. این تنها بخش آسان سفر بود.
و در آپارتمان اژدر در کرمان، اسکندرخان پیر، همانطور که از پشت پنجره به کوه صاحب الزمان خیره شده بود، غرغر میکرد و هیچ ایدهای نداشت که پسرش چه تدارک بزرگی برای آرامش او میبیند.
(ادامه دارد)