ادامه ۳ داستان ددلفی
25 اردیبهشت · · خواندن 4 دقیقه فصل ۳ آغاز سفر دونفره اوغلوبیگ و اژدرخان هست.
۳
فصل سوم: پا به رکاب
اگر کسی به من میگفت روزی از کوههای آناتولی با دوچرخه عبور خواهم کرد فقط به این خاطر که دوستم فکر میکند روح پدرش به یک جهانگرد افغانستانی گره خورده است، به صورتش میخندیدم. اما آنجا بودم، در نزدیکی آغری، با پاهایی که از رکاب زدن میسوختند و دلی پر از هیجان. مردم روستاها به من به چشم یک دیوانهٔ تنها نگاه میکردند، اما با چای داغ و نان سیمیت از من پذیرایی میکردند. یک راننده کامیون پیر، با چهرهای که از باد و آفتاب حکاکی شده بود، به من گفت: «پسر، عاقبت به کجا میرسی با این وضع؟» و وقتی گفتم «به آفریقا»، فقط خندید و یک بسته لوکوم به من داد. فکر کردم دیوانهتر از من پیدا نمیشود. اما هنوز اژدر را ندیده بودم.
رسیدن به کرمان مثل رسیدن به خانه بود. اژدر مرا در آغوش گرفت و برایم یک دیزی حسابی دستپخت خودش را حاضر کرد. اما در پسزمینه، سایهٔ عصمت خانم بود که مثل یک شاهین مراقب بود و هر از گاهی با نگاهی تیز و طعنهای یادآوری میکرد: «یادت نره قهرمانمون، همه چیز الان مال منه.» اژدر فقط اخم میکرد و بیشتر نقشهها را بررسی میکرد.
سفر واقعی از کرمان شروع شد. گرمای کویر لوت انگار میخواست استخوانهایمان را آب کند. روزها در آفتاب سوزان میسوختیم و شبها در سرمایی که تا مغز استخوان نفوذ میکرد، در چادر میلرزیدیم. غذایمان نان خشک، کنسرو و خرما بود. تا وقتی که به یک روستای کوچک نزدیک بم رسیدیم. یک خانوادهٔ روستایی ما را دیدند و با همان مهربانی بیمنتهای که خاص ایرانیهاست، ما را به خانهشان دعوت کردند. برایمان قورمه سبزی پختند. دختر کوچک خانواده، با چشمانی درشت، مدام به دوچرخههایمان خیره شده بود. اژدر، با آن قیافهٔ جدیاش، برایش با دست شکل دوچرخهسواری را درست کرد و دخترک خندید. در آن شب، زیر آسمان پرستارهٔ کویر، جهان جای بهتری به نظر میرسید.
از دریا که گذشتیم، دنیا عوض شد. سفر با کشتی باری از بندرعباس به دبی، چند روز آرامش قبل از طوفان بود. طلوع آفتاب بر فراز آبهای خلیج فارس چیز دیگری بود. من کلی عکس گرفتم. برای آقای لانگ. همیشه برای آقای لانگ.
دبی برای ما مثل یک قفس طلایی بود. آسمانخراشهایش بلند، ولی روحش برای ما خیلی کوچک بود. فقط دو روز ماندیم تا ویزا بگیریم و با شاورماهای گرانقیمت خودمان را سیر کنیم و فرار کنیم.
و سپس آفریقا. با اولین بویی که به مشاممان خورد، فهمیدیم ماجرای واقعی شروع شده است. از مومباسا به سمت جنوب پدال زدیم. حالا غذایمان «اوگالی» بود، یک خمیر ذرت که باید با دست میخوردی، و میوههای استوایی که از کنار جاده میخریدیم و طعم بهشت داشت. بچهها با فریاد «مزونگو! مزونگو!» دنبالمان میکردند و ما برایشان دست تکان میدادیم.
بزرگترین قهرمان ما در این میان، گوگل ترنسلیت بود. اژدر یک جمله میگفت، من آن را تایپ میکردم و برنامه با لهجهای عجیب به سواحلی ترجمه میکرد. مردم میخندیدند و ما را راهنمایی میکردند. یک بار یک پیرمرد با دیدن ما فقط گفت «Sawa sawa» (خوبه خوبه) و مسیر را نشان داد. گویی همهچیز واقعاً «ساواساوا» بود.
اما همهچیز گل و بلبل نبود. عبور از مرزها، آزمون واقعی صبر بود. مأموران مرزی با ناباوری به پاسپورتهای ما نگاه میکردند. «شما با دوچرخه از ایران آمدید؟ غیرممکنه!» یکی در زامبیا گفت. مجبور بودیم ساعتها توضیح دهیم و عکس نشان دهیم. بعضیها چشمشان به دنبال رشوه بود، اما اژدر با آن قیافهٔ دیپلمات سابقش، طوری نگاهشان میکرد که خودشان خجالت میکشیدند.
زامبیا سخت گذشت. جادههای خاکی، بارانهای ناگهانی که ما را تا مغز استخوان خیس میکرد، و پنچریهای پی در پی. یک بار یک مکانیک محلی با ابزارهایی که به نظر میرسید از زمان مستعمرات به جا مانده، به ما کمک کرد. اژدر در ازای کمکش، یک چراغ قوهٔ خوب به او داد. نگاه شکرگزار آن مرد تا مدتها در ذهنم ماند.
شبها، در چادر، زیر آسمانی که آنقدر ستاره داشت که انگار میخواست بر سرمان آوار شود، برای آقای لانگ گزارش مینوشتیم و عکسها را آپلود میکردیم. صفحه اینستاگرامش @LongWayToDeliverance داشت طرفدار پیدا میکرد. مردم برایمان کامنت میگذاشتند و برایمان آرزوی موفقیت میکردند. احساس میکردیم تنها نیستیم.
و حالا، پس از ماهها رکاب زدن، صدای خستگی در هر عضلهای شنیده میشد، اما نامبیا نزدیک بود. صحرای ددلفی در انتظار ما بود. اما یک سؤال بزرگ مثل خاری در قلبم بود: آیا واقعاً چیزی آنجا پیدا خواهیم کرد؟ یا همهٔ این رنجها فقط برای یک خیال پوچ بوده است؟
(ادامه دارد)