درین فصل نحوه بده بستان با اسپانسر آمده است.


۴


فصل چهارم: قانون بازی


مردم فکر می‌کنند ماجراجویی یعنی رکاب زدن در دشت‌های بی‌پایان آفریقا تحت آفتاب سوزان. اما راستش را بخواهید، نیمی از ماجراجویی ما هر شب، در چادرمان و زیر نور چراغ پیشانی اتفاق می‌افتاد. من شده بودم بردهٔ تکنولوژی و اژدر شده بودم حسابدارِ وسواسیِ این سفر دیوانه‌وار.


سیستم را من راه انداختم. هر شب، بعد از اینکه خستگی از تنمان در می‌رفت و قبل از اینکه خواب برمان دارد، مراسم همیشگی شروع می‌شد:
1. شارژ کردن: اولین و مقدس‌ترین کار. تمام پاوربانک‌های خورشیدی و گوشی‌ها و دوربین را به برق وصل می‌کردیم. اگر خورشید روز خوبی برایمان تدارک بود، حالمان خوب بود.


2. انتخاب عکس: من غرق در عکس‌های روز می‌شدم. باید بهترین‌ها را انتخاب می‌کردم؛ عکسی از یک غروب آفتاب نفس‌گیر، یا بچه‌هایی که دنبالمان می‌دویدند، یا حتی اژدر در حال تعمیر پنچری با صورتی گِل‌آلود. سپس یک کپشن مسخره و احساسی به انگلیسی می‌نوشتم. مثلاً: «روز هفتادوهشتم: گرد و خاک زامبیا مزهٔ امید میده. و کثیفی. بیشترش کثیفی.» اینها برای آقای لانگ و فالوورهایش بود.


3. گزارش نویسی: این قسمت مال اژدر بود. او با جدیتی مثال‌زدنی، مثل یک ژنرال که گزارش نبرد می‌دهد، جزئیات روز را می‌نوشت: «تاریخ: ۲۵ مهر. مسافت: ۸۷ کیلومتر. هزینه‌ها: غذا ۱۵ دلار، اقامت: ۲۰ دلار...» یک بار بهش گفتم: «داش اژدر، اگر جا داری تاریخ مصرف کنسرو لوبیا رو هم می‌نویسی؟» فقط نگاهی از سر تحقیر به من انداخت و ادامه داد.


اما شاهکار من، ضبط آن ویدیوهای کوتاه با مردم محلی بود. تصور کنید: من دوربین را می‌گیرم، اژدر با یک پیرمرد محلی ایستاده، جمله‌ای می‌گوید، من آن را در گوگل ترنسلیت تایپ می‌کنم و سپس برنامه با لهجه‌ای وحشتناک آن را به سواحلی ترجمه می‌کند. پیرمرد می‌خندد و جواب می‌دهد و ما هیچی نمی‌فهمیم. ولی این ویدیوها «طلای محتوایی» آقای لانگ بود.


حالا نوبت مسئلهٔ مهم می‌رسید: پول. آقای لانگ آدم پولداری بود ولی ساده‌لوح نبود. روشش نبوغ محض بود—و یک جور شکنجهٔ روزانه برای ما.
او به ما یک کارت اعتباری بین‌المللی داده بود که به حساب خودش وصل بود. اما این کارت یک ویژگی خاص داشت: فقط روزی ۱۵۰ دلار بیشتر نمی‌توانستیم برداشت کنیم. و شرط برداشت! گزارش روز قبل.


هر صبح، ما اول گوشی‌هایمان را چک می‌کردیم تا ببینیم آیا آقای لانگ پیامک داده یا نه. اگر گزارش و عکس‌های دیروز را پسندیده بود، یک رمز دوم (PIN) موقت برای همان روز برایمان پیامک می‌کرد. اگر نه، یا اگر ما گزارش نداده بودیم (مثلاً به خاطر نبود آنتن)، کارت برای آن روز بی‌استفاده بود. بدون گزارش، بدون پول.


بنابراین، هر صبح، بعد از خوردن صبحانه، مأموریت اصلی‌مان پیدا کردن یک عابربانک در اولین شهر یا روستای سر راهمان بود. مثل دو معتاد که به دنبال دوز روزانه‌شان هستند، به دنبال آن علامت آشنای «Visa» یا «Mastercard» می‌گشتیم. رمز روز را وارد می‌کردیم، معمولاً حدود ۴۰ تا ۵۰ دلار برداشت می‌کردیم (سعی می‌کردیم پول نقد زیادی همراه نداشته باشیم) و بعد با خیال راحت به راهمان ادامه می‌دادیم.


این سیستم، یک رابطهٔ عجیب از جنس «اعتماد آمیخته به تائید» بین ما ایجاد کرده بود. آقای لانگ مطمئن بود پولش را بی‌خود خرج نمی‌کنیم و ما هم می‌دانستیم که اگر کارمان را درست انجام دهیم، یک حامی مالی قابل اعتماد پشتمان است.


پس خلاصه کنم؛ زندگی ما شده بود یک لوپ بی‌پایان: رکاب بزن، تجربه کن، گزارش بنویس، عکس بفرست، پولت را برداشت کن، و دوباره رکاب بزن. به قول خودمانی، ما دیگر ماجراجو نبودیم؛ ما کارگران روزمزدی بودیم که حقوقمان را به صورت داستان و عکس پرداخت می‌کردند. و راستش، از همین وضعیت خوشمان می‌آمد.
 

(ادامه دارد)