ادامه ۵ داستان ددلفی
26 اردیبهشت · · خواندن 4 دقیقه درین فصل کمی ماجراجویی چاشنی داستان شده...
۵
فصل پنجم: اژدر! نگاه کن! گرباد افریقا...
زامبیا داشت پوست از تنمان میکند. یک هفته رکاب زدن سخت در جادههای خاکی. گزارش روزانه را فرستاده بودیم و پول روز بعد هم، مثل یک پاداش، به حساب کارت واریز شده بود. اینجا بود که شیطان وسوسه سراغ اژدر آمد.
نقشه گوگل را باز کرد و با آن انگشت فضولش نقطهای را نشان داد. «اوغلو، ببین! بهش میگن «درهٔ شیپور باد». فقط بیست کیلومتر انحرافه. میگن آبشار داره. بریم؟ یه روز استراحت، آب تنی... پولش هم که هست!»
من خسته بودم. استخوانهایم درد میکرد. با حالتی بین دلشوره و عشق به تجربه جدید گفتم: «داش اژدر، اینجا دیگه جاده اصلی نیست. نمیدونیم چی پیش میاد؟» اما نور هیجان در چشمان او را دیدم. نهایتاً، مثل همیشه، کوتاه آمدم. «باشه، ولی مواظب باشیم ها!»
مسیر یک راه خاکی باریک بود که به قلب طبیعت وحشی میرفت. دره زیبا بود. زرافهها با اطمینان از درختان آکاسیا برگ میخوردند و میمونها با سر و صدا از جلوی ما میپریدند. صدای آبشار از دور میآمد. وقتی به رودخانه زلال رسیدیم، همهٔ خستگیمان رفت. دوچرخهها را به زمین انداختیم و مثل دو بچهٔ شیطان با لباسهای زیر به داخل آب سرد پریدیم. برای چند دقیقه، همه چیز فراموش شد: وصیتنامه، آقای لانگ، مأموریت... فقط شادی محض بود.
و سپس، در یک چشم برهم زدن، همه چیز به جهنم تبدیل شد.
فریاد زدم: «اژدر! نگاه کن!»
چهار جوان از پشت درختان بیرون آمدند. نگاههایشان خالی و خشن بود. دو نفر چاقو در دست داشتند. آنها مستقیماً به سمت دوچرخهها و کولهپشتیهایمان که کنار رودخانه رها کرده بودیم، هجوم بردند.
اژدر فریاد کشید: «بایستید! چه کار میکنید؟»
اما آنها ناشنوا بودند. یکی از آنها کیف پول و گوشیهایمان را که روی یک سنگ بود قاپید. دو نفر دیگر دوچرخهها را محکم گرفتند و شروع به هل دادن آنها به سمت مسیر بالا دست کردند. چهارمی با چاقو به سمت ما آمد، که نصفهبرهنه و درمانده از آب بیرون میآمدیم. تیغه چاقو در آفتاب برق زد. فقط قصد ترساندن ما را داشت، اما تهدیدش نتیجه بخش بود. ما از ترس و لرز یخ زدیم.
در کمتر از دو دقیقه، همه چیز تمام شد. آنها با دوچرخهها، کولهها، آب، غذا، پول نقد، و از همه بدتر، با گوشیها، دوربین و جی.پی.اس ما ناپدید شدند.
سکوت. فقط صدای آبشار و زوزه یک حیوان دورافتاده. ما تنها بودیم. تنها با لباسهای خیس و چسبناک. نه آب، نه غذا، نه سلاح، نه راه ارتباطی. ترس وجودمان را فرا گرفت، ترسی سرد و طاقتفرسا.
«چکار کنیم اژدر؟ اینجا کجاست؟ حتی جهت را نمیدانیم!»
اژدر، با آن ارادهٔ آهنینش، سعی کرد خونسرد بماند، ولی صدایش میلرزید: «اولین کار: خونسردی. دوم: قبل از غروب باید پناهگاه پیدا کنیم. از همین رودخانه آب میخوریم، باید ریسک کنیم. بعد سعی میکنیم مسیر آمدمان را پیاده برگردیم.»
راهپیمایی آغاز شد. یک شکنجهٔ خالص. گرسنگی و تشنگی اذیتمان میکرد. مجبور بودیم از رودخانه آب بنوشیم و دعا کنیم بیمار نشویم. شب که شد، زیر یک صخره پناه گرفتیم. صدای غرش یک شیر از دور به گوش میرسید و استخوانهایمان را به لرزه میانداخت. هر صدای خشخش کوچکی از بین علفها، ما را به یاد مارها و عقربها میانداخت. خوابیدن غیرممکن بود.
فردای آن روز، حالمان بدتر بود. آفتاب بیرحم بود. اژدر از شدت تشنگی شروع به هذیان گفتن کرد. مدام نام پدرش، اسکندرخان، را زمزمه میکرد. من مجبور بودم بازویش را بگیرم و او را بکشم. ناامیدی در حال بلعیدنمان بود.
و سپس، یک معجزه. در دوردست، یک ماشین قدیمی و خاکآلود را دیدیم که میآمد. با آخرین ذرات نیرویمان، خودمان را به وسط جاده کشیدیم و مثل آدمهای دیوانه دست تکان دادیم.
ماشین توقف کرد. راننده یک مرد مسن آفریقایی با کلاهی حصیری بود. با نگاهی عمیق و مملو از شک به دو مرد ژندهپوش و نصفهبرهنهای که ما بودیم، نگاه کرد.
من با لهجهٔ شکستهٔ انگلیسی و با دستهای لرزان گفتم: «Help... Robbed... Thieves... Please...»
مرد پیر لحظهای درنگ کرد. چشمانش گویی سالها رنج و خرد را در خود داشت. سپس، فقط با یک حرکت سر، در ماشین را باز کرد و به زبان خودشان و با اشاره دست گفت: «سوار شوید.»
ما با چشمانی پر از اشک سپاسگزاری سوار شدیم. نجات یافته بودیم. اما بهای آن، همه چیزمان بود. حتی توانایی گزارش دادن به آقای لانگ را از دست داده بودیم. ماجراجویی ما به یک نبرد برای بقا تبدیل شده بود و ما تازه از دور اول شکست خورده بودیم.
(ادامه دارد)