ادامه ۶ داستان ددلفی
28 اردیبهشت · · خواندن 4 دقیقه درین فصل ماجراجویان قصه یا مالباختگان اموالشان را در افریقا پس می گیرند...
۶
فصل ششم: ناامید نباش پسر
سوار بر ماشین قرقرهای آن مرد پیر شدیم که بوی خاک و کهنگی و زندگی میداد. ترس هنوز در استخوانهایمان بود. او چیزی نمیگفت، فقط گاهگاه از آیینه به ما نگاه میکرد. بعد از حدود نیم ساعت رانندگی در جادههای خاکی، به یک روستای کوچک رسیدیم؛ چندین کلبهٔ گلی با سقفهای حصیری و بچههایی که با دیدن ماشین از جا میپریدند و دست تکان میدادند.
مرد پیر از ماشین پیاده شد و با احترام زیادی که دیگران به او میگذاشتند، فهمیدیم که رئیس دهکده یا فرد بسیار محترمی در آن قبیله است. ما را به داخل کلبهای بزرگ هدایت کرد. زنان روستا با نگاههایی پر از کنجکاوی و کمی ترس به ما نگاه میکردند. ما هنوز با همان لباسهای خیس و پاره بودیم.
نوبت ارتباط رسیده بود. ما هیچی نداشتیم. نه زبان، نه وسایل. فقط ناامیدی.
آنگاه اژدر، با آن نبوغ همیشگیاش، کاری کرد که دهن من از تعجب باز ماند. او یک چوب از زمین برداشت و روی خاک نرم شروع به کشیدن کرد. اول یک دوچرخه کشید. بعد چند آدم کوچک با چاقو. سپس کوه و یک رودخانه. مردم روستا، به خصوص بچهها، دورش جمع شدند. او با اشاره نشان میداد که چگونه مورد حمله قرار گرفتیم و چگونه همه چیزمان را بردند.
من هم چند کلمهای که یاد گرفته بودم را به کار بردم: «Simba...» گفتم و غرّشی کردم، و بعد خودم را لرزاندم تا خطر را برسانم. «Chakula...» گفتم و به شکمم اشاره کردم. «Thieves... bad!»
رئیس روستا (همان مرد پیر) به نقاشیهای اژدر نگاه کرد. چهرهاش سخت شد. او چیزی به زبان بومی به چند جوان قویهیکل گفت. آن جوانها با نیزه و چوبهای بلند مسلح بودند. فهمیدیم که داستان را فهمیده است. در فرهنگ او، مهماننوازی مقدس بود و دزدی از مهمانان درمانده، ننگی بزرگ برای کل منطقه محسوب میشد.
جوانان روستا سوار بر یک وانت قدیمی شدند و ما را هم که نشان دهنده راه باشیم، با خود بردند. با اشارههای ما، به همان منطقهٔ رودخانه برگشتیم. ردپاها و اطلاعات ما راهنمای آنها بود. پس از چند ساعت جستجو، دزدها را پیدا کردند. آنها در یک کمپ موقت، در حال دعوا بر سر تقسیم وسایل ما بودند! هنوز حتی فرصت نکرده بودند دوچرخهها را جایی بفروشند.
جوانان روستا با اعتماد به نفس و خشم، آنها را محاصره کردند. درگیری فیزیکی کمی رخ داد، اما تعداد و تسلیحات جوانان روستا برتر بود. دزدها که از اهل همان حوالی اما از یک گروه حاشیهنشین بودند، تسلیم شدند.
و معجزه رخ داد: همه چیز را پس گرفتیم! دوچرخهها، کولهپشتیها، و از همه مهمتر، دوربین و هارددیسکهایی که تمام عکسها و گزارشهای لاگ بوک در آن بود. فقط پول نقدمان رفته بود که احتمالاً خرج شده یا پنهان شده بود.
وقتی به روستا برگشتیم، قهرمان بودیم. آن شب برایمان جشنی گرفتند. غذایی محلی پختند و ما را مانند برادران گمشدهای که به خانه بازگشته بودند، پذیرایی کردند. در برابر این مهربانی، قلبمان لبریز از شرمندگی و سپاس شد.
اژدر پیشنهاد داد که به عنوان تشکر، یکی از کیسه خوابهای یدکیمان را که داشتیم، به سردسته جوانان روستا ببخشیم تا بتوانند از آن برای مواقع اضطراری استفاده کنند. من هم با کمال میل موافقت کردم. این کمترین کاری بود که از دستمان برمیآمد.
فردای آن روز، وقتی میخواستیم روستا را ترک کنیم، یک ماشین شاسیبلند جدید به روستا رسید. دو خارجی با لباسهای به نسبت رسمی از آن پیاده شدند. آنها نمایندگان شرکت امنیتی بودند که آقای گواد لانگ، نگران از قطع ارتباط چندروزهٔ ما، از راه دور و بر اساس آخرین مختصات GPSمان، برای پیدا کردن ما فرستاده بود.
ما و مردم روستا به هم نگاه کردیم و خندیدیم. کمک آنها دیر رسیده بود، اما نیت خوب آقای لانگ را نشان میداد. به آنها توضیح دادیم چه اتفاقی افتاده است. آنها برای اطمینان، ما را تا نزدیکترین شهر بزرگ همراهی کردند.
وقتی آخرالامر توانستیم به آقای لانگ ایمیل بزنیم و تمام ماجرا را تعریف کنیم، پاسخش مختصر بود: «خوشحالم که زنده هستید. پول بیشتری به کارت واریز شد. حالا بروید برای ادامه مسیر. آیا داستان بهتری برای تعریف کردن دارید؟»
این ماجرا به ما درس بزرگی داد: دربارهٔ احتیاط، دربارهٔ مهربانی غریبهها، و دربارهٔ اینکه گاهی ناامیدترین لحظات میتواند منجر به دیدنیترین برخوردهای انسانی شود. ما سفرمان را با احتیاط بیشتر، اما با دلی سبکتر و لطیفتر ادامه دادیم. گویی حالا دیگر تنها نبودیم؛ یک قبیله در آن سوی جهان داشتیم که نگرانمان بودند.
(ادامه دارد)