آتلیه عکاسی اوغلوبیگ در قلب آفریقا...

 

۷

فصل هفتم: سوسمار مقدس

ما را به داخل کلبهٔ بزرگ رئیس قبیله هدایت کردند. بوی خاک و دود و غذای پخته فضای گرمی ایجاد کرده بود. زنان قبیله با نگاه‌هایی که ترکیبی از ترس و کنجکاوی بود، این دو غریبهٔ ژنده‌پوش را تماشا می‌کردند.

رئیس دستوری داد و زنی یک کاسهٔ گلی پر از یک خوراک داغ (که به نظرم ذرت و سبزیجات بود) و دو فنجان پر از یک نوشیدنی غلیظ و بوی‌دار برایمان آورد. من و اژدر، که از گرسنگی داشتیم زمین را می‌خوردیم، با احترام بسیار شروع به خوردن کردیم. غذا ساده اما بهشتی بود. نوشیدنی عجیب بود، کمی ترش و گازدار، اما تشنگیمان را به خوبی رفع کرد.

اما همهٔ ماجرا این نبود. من می‌خواستم تشکری کرده باشم. چه کاری از دستم برمی‌آمد؟ فقط یک چیز: عکاسی.

دوربینم را برداشتم. و در یک چشم برهم زدن، تمام آن فضای گرم و صمیمی منجمد شد. بچه‌ها با جیغ پشت دامن مادرانشان پنهان شدند. حتی خود رئیس قبیله هم یک قدم به عقب رفت و با چشمانی گشاد شده از ترس به لنز دوربین خیره شد. برای آنها این جعبهٔ سیاه یک شیء شیطانی بود که روح آدم را در خود زندانی می‌کند.

من سریع دوربین را روی زمین گذاشتم و با لبخند و دست‌های باز نشان دادم که «آرام باش، خطرناک نیست». سپس به آرامی به سمت رئیس قبیله رفتم و با اشاره نشان دادم که می‌خواهم از او عکس بگیرم. کنجکاوی بر ترس غلبه کرد. او با اکراه موافقت کرد.

با دقت از او عکس گرفتم و سپس صفحهٔ نمایش دوربین را به او نشان دادم.

سکوت مطلق بر فضای کلبه حکمفرما شد. رئیس به تصویر خودش خیره شد. اول هیچ واکنشی نشان نداد. بعد، به آرامی، چهره‌اش از حیرت باز شد. یک خط لبخند در گوشه‌ی لبانش ظاهر شد و ناگهان به قهقهه‌ای بلند و عمیق تبدیل شد که از ته دل می‌آمد و تمام کلبه را لرزاند. جادو شکسته شده بود! دوربین دیگر دشمن نبود، یک معجزه بود.

و اینگونه، «آتلیه عکاسی اوغلوبیگ در قلب آفریقا» به طور رسمی افتتاح شد.

رئیس قبیله اولین مشتری بود. با غرور تمام، بهترین شال رنگارنگش را پوشید، نیزهٔ تشریفاتی قبیله را برداشت و مثل یک پادشاه در برابر دوربین من ژست گرفت.

سپس نوبت به زنان رسید. چه هیاهویی به پا شد! آنها با فریادهای شادمانه به کلبه‌هایشان دویدند و بهترین لباس‌های رنگارنگ خود—قرمزهای آتشین، زردهای درخشان، آبی‌های آسمانی—را پوشیدند و گردن‌بندهای دست‌سازشان را آراستند. هر کدام می‌خواستند به زیباترین شکل ممکن عکس بگیرند.

اژدر در این میان نقش «طراح ژست» را داشت! با آن جدیت همیشگی‌اش، به زنان کمک می‌کرد تا بهتر بایستند، به بچه‌ها یاد می‌داد چگونه بخندند و با مردان قبیله با همان زبان جهانی لبخند و اشاره ارتباط برقرار می‌کرد.

و در میان این همه شور و هیاهو، یک «مدل» بسیار خاص و آرام حضور داشت: یک تمساح (یا سوسمار) بزرگ و تنبل که در گوشه‌ای از کلبه، روی یک بستر از برگ‌های خشک، در حال استراحت بود. به ما فهماندند که این موجود، نیای قبیله یا محافظ آنهاست و با او با احترام بسیار رفتار می‌کنند.

رئیس قبیله اصرار کرد که با این محافظ مقدس عکس بگیرد. با وقار تمام کنارش نشست و دستش را با احترام روی پشت خزندهٔ بی‌تفاوت گذاشت. آن موجود حتی برای یک لحظه هم چشم باز نکرد! عکسی سورئالیست و فوق‌العاده.

در ازای همهٔ این مهمان‌نوازی و کمک‌شان، آنها از ما پول نخواستند. در عوض، هدایایی به ما دادند که برای سفرمان از هر پولی ارزشمندتر بود: پالتو پوستهای گرم و رنگارنگ، کدوهای خشک‌شده پر از آب شیرین، یک کیسه میوهٔ خشک و آجیل، و چند گردن‌بند دست‌ساز به عنوان طلسم محافظ.

وقتی روستا را ترک کردیم، جمعیتی از مردم برایمان دست تکان می‌دادند و فریاد می‌زدند: "Safari njema!" (سفر خوبی داشته باشید!). کارت حافظهٔ دوربینم پر از خاطرات بود و قلبمان پر از گرمی.

این تجربه به ما یاد داد که ثروت واقعی، در پول و وسایل نیست، بلکه در همین ارتباطات انسانی و احترام متقابل است. و البته، یک محتوای طلایی برای صفحهٔ اینستاگرام آقای لانگ دست‌پخت کردیم. مطمئنم عکس آن تمساح خوابالو، وایرال می‌شود!

 

(ادامه دارد)