ادامه ۸ داستان ددلفی
30 اردیبهشت · · خواندن 4 دقیقه ...
۸
فصل هشتم: خشم از راه دور
بالاخره خودمان را به یک شهرک کوچک رساندیم. اولین کاری که کردیم، پیدا کردن یک کافه با وایفای بود. وقتی گوشیها را به شبکه متصل کردیم، گویی سد شکست. دهها نوتیفیکیشن از برنامههای مختلف و ایمیل ظاهر شد.
و سپس زنگ خورد. شماره خصوصی آقای گواد لانگ. نگاهم با اژدر گره خورد. با لرز خط را برداشتم.
«سلام آقای لانگ...»
حتی فرصت حرف زدن به من نداد. فریادی خشمگین از آن طرف خط فضا را درنوردید:
«خب آقایان ماجراجوی عزیز! فکر کردید پول من باد آورده؟ که میتوانید بروید یک تعطیلات لوکس داشته باشید و هر وقت دلتان خواست به من گزارش دهید؟ سه روز! سه روز هیچ خبری نبود! نه عکس، نه گزارش، نه حتی یک اعلام ساده «ما زندهایم»!»
صدایش آنقدر بلند بود که اژدر هم میتوانست بشنود. من سعی کردم حرفش را قطع کنم: «آقای لانگ، گوش کنید، اتفاقی—»
«صفحه اینستاگرام من دارد نابود میشود! فالوورهایم میپرسند آیا طعمه شیر شدهاید؟ من دارم پول روی هوا میدهم؟ شما قرار بود یک برند بسازید، نه اینکه دوباره ناپدید شوید! این آخرین اخطار است. یا از این به بعد طبق قرارداد عمل میکنید، یا من کارت اعتباری را برای همیشه قطع میکنم و شما را با کلی بدهی تنها میگذارم وسط آفریقا! فهمیدید؟!»
سخنرانی تمام شد. یک لحظه سکوت کردم تا مطمئن شود حرفش تمام شده، بعد با آرامشِی که نداشتم، گفتم: «آقای لانگ، قضیه اینطور نبود... ما را دزد زد... همه چیزمان را بردند... به زور جان سالم به در بردیم...»
از آن طرف خط سکوتی سنگین آمد. میشد تقریباً صدای چرخدندههای ذهنش را شنید که در حال پردازش این اطلاعات بودند. وقتی دوباره حرف زد، صدایش آرامتر اما سردتر و مصنوعیتر بود. «دزد؟این که داستان را جذابتر میکند! چرا در اولین تماس به من گزارش ندادید؟ چرا از مردم محلی کمک نگرفتید تا ایمیل بزنید؟ بهانه نیاورید. از این به بعد، حتی اگر سیل بیاید یا شیر به دنبالتان کند، موظفید گزارش روزانه بدهید. حالا بروید و یک پست مفصل با تمام عکسهای ماجرای دزدی و نجات برایم بفرستید. این بهترین محتوایی است که میتوانستید برایم تولید کنید! حالا بروید!» و خط قطع شد.
من و اژدر بهتزده به هم نگاه کردیم. برای آقای لانگ، حتی بدبختیهای ما فقط یک «محتوا» بود. یک داستان برای فروش.
اما ضربه دوم از جایی کاملاً غیرمنتظره آمد. اژدر در حال چک کردن ایمیلهایش بود که ناگهان رنگ از صورتش پرید. چشمهایش روی صفحه موبایل یخ زد. دستش کمی لرزید. پرسیدم: «چی شده رفیق؟» جوابی نداد. فقط موبایل را به سمت من گرفت. ایمیلی از عصمت بود. با خودم گفتم عجب، شاید دلش برایش تنگ شده. اما وقتی شروع به خواندن کردم، سرم گیج رفت. کلمات مثل تیغ بودند:
«موضوع: دیگه تمومش کن اژدر جانِ عزیز! (البته اگه هنوز زنده باشی که شک دارم)
امیدوارم ماجراجوییهات به اندازهٔ کافی برات لذتبخش بوده باشه. من اینجا تو این خانهٔ قدیمی، با پدرِ نالهکنندهات، دارم روزام رو شب میکنم. دیگه هیچ حوصلهای ندارم. کاشکی یه روز برسه که خبر مرگت رو بیارن تا منم از دستت و قول و قرارهای پوچت راحت بشم. بهت گفتم این سفر مسخرهست. وصیتنامه رو که یادت نره امضا کردی. پس حداقل یه کاری کن که به درد من بخوری. فعلاًکه دارم از صفحهٔ آن مرد خارجی (آقای لانگ) تو اینستاگرام فالو میکنم که ببینم آخرِ زندگیت رو چطور گذروندی. بعضی از عکسهات واقعاً مسخره بود. میخندیدم.
عصمت(همسرِ بهجاموندهات)»
سکوتی سنگین بین ما افتاد. تمام انگیزهای که اژدر را به این سفر کشانده بود، به نظر میرسید در مقابل این کلمات سمی خرد شده است. آیا همهٔ این فداکاریها بیهوده بود؟ آیا او یک خودخواه بود که خانوادهاش را رها کرده؟
آن شب، اژدر نمیتوانست بخوابد. زیر آسمان پرستارهٔ آفریقا دراز کشیده بود و به تاریکی خیره شده بود. کنارش نشستم و کمی کنجکاو پرسیدم. «داش اژدر، چی شده؟ از ایمیل همسرت؟» آهی کشید و گفت: «همه چی رو زیر سؤال برده اوغلو. همه چیز.» گفتم: «نگاه کن رفیق، من زن تو را نمیشناسم. اما میدونم که آدمها از روی درد حرف میزنن. تو اینجا اومدی تا یک درد کهنه رو درمان کنی. شاید عصمت هم درد خودش رو داره، دردی که تو نمیبینی. حرفاش رو به دل نگیر. تو به راهت ادامه بده. این کار رو برای پدرت میکنی، برای اون گل محمد، و در درجهٔ آخر برای خودت. نه برای رضایت عصمت.»
اژدر به ستارهها نگاه کرد. گویی در جستجوی پاسخی در کهکشان بود. میدانستم که دلش برای آرامش خانه تنگ شده، اما حالا آن خانه تبدیل به میدان جنگی شده بود.
صبح روز بعد، یک تغییر در او دیدم. یک جور تصمیم راسخِ جدید. نه از روی هیجان، بلکه از روی عزمی عمیق. او دیگر فقط برای نجات پدرش سفر نمیکرد، بلکه برای اثبات ارزش مسیر خودش و پیدا کردن آرامش درونیاش ادامه میداد.
با دقت و وسواس زیاد، یک گزارش کامل از ماجرای دزدی و نجات نوشتیم و همراه با بهترین عکسها—از جمله عکسهای رئیس قبیله و آن سوسمار مقدس—برای آقای لانگ فرستادیم. میدانستیم که این دقیقاً همان چیزی است که او میخواهد: یک داستان ماجراجویانه دراماتیک و تمامعیار.
و اژدر، به عصمت پاسخی نداد. فقط آن ایمیل را سیو کرد. گویی میخواست آن را به عنوان یادآوری از چیزی نگه دارد—یادآوری از همهچیزی که باید ثابت کند، یا شاید، همهچیزی که باید پشت سر بگذارد.
(ادامه دارد)