درین فصل بالاخره اژدر و دوستش به صحرای ددلفی در نامبیا رسیدند. با کمک یک خانم باستانشناس اتریشی وارد ماجراهای جدید میشوند


۹


فصل نهم: ردپای گمشده


رسیدن به صحرای ددلفی مثل رسیدن به انتهای جهان بود. شن‌های طلایی و بی‌پایان زیر آفتابی سوزان، تا جایی که چشم کار می‌کرد گسترده بودند. سکوت آنجا ترسناک بود. اما بزرگترین مشکل این بود: چگونه نقطهٔ سقوط یک بالن را پس از پنجاه سال، در این همه بیابان پیدا کنی؟


به نزدیکترین روستا رفتیم. مردم محلی یا خیلی جوان بودند یا خیلی پیر و فراموشکار. یک پیرمرد که پوستش مثل چرم کهنه بود، به یاد آورد که «یکبار یک شیء آتشین از آسمان افتاد»، اما جهتش را نمی‌دانست. احساس می‌کردیم در جستجوی یک سوزن در انبار کاه هستیم که انبارش به اندازهٔ یک کشور است.


ناامیدی داشت ما را می‌خورد تا اینکه در یک کافهٔ محلی، یک فرشتهٔ نجات—یا شاید یک دردسر جدید—ظاهر شد. زنی با موهای بورِ جمع‌شده، عینک و لباس‌های صحرانوردی تمیز. خودش را جولیا وبر معرفی کرد، یک باستان‌شناس اتریشی که روی تاریخ منطقه تحقیق می‌کرد.


اژدر، که دیگر رمقی برایش نمانده بود، کل داستان پدرش و گل محمد را برای او تعریف کرد. جولیا مجذوب شده بود. گفت: «من نمی‌توانم محل سقوط را پیدا کنم، اما اگر شما بتوانید بقایای استخوانی از آن منطقه برایم بیاورید، می‌توانم با آزمایش رادیوکربن عمر آن را مشخص کنم. اگر مربوط به پنجاه سال پیش باشد، احتمالاً همان نفر است.»


این یک شعلهٔ امید کوچک بود! و اژدر همان شب تبدیل به یک شکارچی شبانه شد. با چراغ قوه به دل صحرا می‌زد و هر تکه استخوانی را که پیدا می‌کرد—حتی اگر مال یک آهو یا یک جوجه‌تیغی بود—جمع می‌کرد و فردا صبح مثل یک کودک که کرمهای داخل باغچه را نشان می‌دهد، استخوانها را پیش جولیا می‌برد.


جولیا با حوصلهٔ یک معلم دبستان، هر کدام را نگاه می‌کرد و رد می‌کرد: «نه اژدر، این یکی خیلی قدیمی نیست.»، «این مال یک حیوان است.» روزها گذشت و کوهی از استخوان‌های حیوانات جمع شد، اما خبری از گل محمد نبود.


در همین گیرودار، یک کشمکش عجیب هم شروع شد. به نظر می‌رسید جولیا کمی به من توجه دارد. با من گرم می‌گرفت، در مورد زندگی‌ام می‌پرسید. یک بار پرسید: «تو همیشه همین طوری سفر می‌کنی؟ هیچکس منتظرت نیست؟» من هم با خنده گفتم: «همسرم که ندارم که! تنها همسرم همینه.» و به دوچرخه‌ام اشاره کردم. فکر کردم فقط داریم گپ می‌زنیم.


اما اژدر داشت دیوانه می‌شد. فشار عصمت، فشار آقای لانگ، و حالا این جستجوی بی‌ثمر. او فکر می‌کرد جولیا دارد وقت ما را تلف می‌کند و مرا منحرف می‌سازد. یک روز با تندی به من گفت: «اوغلو، داری وقت ما رو با اون زن میگذرونی؟ مگه یادت رفته برای چی اینجاییم؟»


من که دیدم حرفش بی‌انصافی بود، گفتم: «داش اژدر، داری پارانوئید میشی! داره به ما کمک می‌کنه! یه کم فکرتو آزاد کن!» تنش بین ما، دو دوست قدیمی، کم‌کم داشت بالا می‌گرفت.


و سپس، در یک شب، معجزه رخ داد. اژدر در حال گشت زنی بود که نور چراغ قوه‌اش روی چیزی براق در میان شن‌ها افتاد. نزدیک شد. یک قاب عینک شکسته و زنگ‌زده و چند تکه استخوان که تقریباً در شن گم شده بودند. با دقت آنها را جمع کرد.


فردا صبح، با دستانی لرزان، آنها را پیش جولیا برد. جولیا اول عینک را بررسی کرد: «این طراحی قدیمی دارد...». بعد با دقت استخوان‌ها را نگاه کرد. ساعتی بعد، با چهره‌ای کاملاً جدی رو به ما کرد: «بر اساس بررسی اولیه، این بقایا متعلق به انسانی است که بین ۴۰ تا ۶۰ سال پیش فوت کرده. این با خط زمانی داستان شما همخوانی دارد. بعید نیست که این همان نفر باشد.»


سکوتی سنگین فضای اتاق را فراگرفت. اژدر دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد. اشک از چشمانش سرازیر شد. او بالاخره گل محمد را پیدا کرده بود. پس از این همه رنج و خطر، به هدفش رسیده بود.


اما در میان این شادی و اندوه، یک سؤال بزرگ و یک تنش حل‌نشده باقی مانده بود: حالا چه؟ چگونه این بقایا را به افغانستان بازگردانیم؟ و آیا این کشف بزرگ، شکافی که بین من و اژدر افتاده بود را التیام خواهد بخشید؟
 

(ادامه دارد)