...

 

۱۰

فصل دهم: فرشتگان جهانی

بعد از آن اشک‌های شوق و اندوه اژدر، یک مشکل بسیار بزرگ‌تر خودش را نشان داد: حالا چه کار کنیم؟ چگونه این چند تکه استخوان مقدس را از وسط صحرای نامبیا به افغانستان ببریم؟ قوانین، مجوزها، هزینه‌ها... همه‌چیز غیرممکن به نظر می‌رسید. ما دو آدم تنها و خسته بودیم در برابر یک کوه بوروکراسی بین‌المللی.

اما آنجا بود که معجزهٔ عصر دیجیتال رخ داد.

آقای لانگ یک پست مفصل دربارهٔ پیدا شدن بقایای گل محمد گذاشت. این پست مثل یک بمب صدا کرد. هزاران لایک، کامنت و اشتراک‌گذاری. مردم از توکیو تا ریو دیوژانیرو داستان ما را می‌خواندند. اما در میان این دریای پیام، چند مُشتقِ خاص پیدا شدند که زندگی ما را تغییر دادند.

اولی یک وکیل هندی به نام ویکرام سینگ بود. او یک کامنت بسیار طولانی و دقیق گذاشته بود پر از اصطلاحات حقوقی که من نصفش را نفهمیدم. ولی خط آخرش واضح بود: «...من به طور رایگان مشاوره حقوقی ارائه می‌دهم.» یک ایمیل به او زدیم و ناگهان یک وکیل بین‌المللی داشتیم که از پشت میز کارش در دهلی نو، داشت با سفارت نامبیا و افغانستان برای گرفتن مجوزهای لازم تماس می‌گرفت. ویکرام برای ما ایمیل می‌زد: «نگران نباشید دوستان، من پیگیر هستم.»

دومی یک دختر آمریکایی به نام چارلی از تگزاس بود. او یک کمپین استثنائی راه انداخته بود با عنوان «بازگرداندن گل محمد به خانه». یک ویدیوی احساسی ساخته بود و از مردم سراسر جهان کمک کوچکی می‌خواست. خودش اولین نفر بود که پول گذاشت. مردم شروع کردند به کمک کردن. ۱۰ دلار از کانادا، ۲۰ یورو از آلمان، ۵ پوند از انگلیس... این پول‌های کوچک، کم‌کم پس‌اندازی تشکیل دادند برای هزینه‌های پرواز و تشریفات.

سومی یک آقای بازنشستهٔ ژاپنی به نام آقای تاناکا بود. او یک مهندس لجستیک بود که عاشق نقشه کشیدن بود. برای ما یک ایمیل فرستاد با یک نقشهٔ دقیق از بهترین مسیر از صحرای ددلفی به پایتخت نامبیا، ویندهوک. حتی لیستی از هتل‌های ارزان نزدیک سفارت افغانستان هم ضمیمه کرده بود! انگار یک برنامه‌ریز حرفه‌ای داشتیم.

چهارمی یک مادربزرگ اسپانیایی به نام لولا بود. او در کامنت‌ها برای اژدر پیام می‌گذاشت: «فرزندم، قلب زن را فراموش نکن. گاهی یک تماس ساده معجزه می‌کند. از غرور خود بگذر.» او حتی برای عصمت هم جداگانه پیام می‌فرستاد. انگار یک مادربزرگ جهانی داشتیم که به فکر آرامش قلب‌هایمان بود.

و پنجمی یک عکاس ایرانی به نام بابک از تهران بود. او پیشنهاد داده بود که برای ثبت لحظهٔ بازگرداندن بقایا، به صورت رایگان با ما به افغانستان بیاید.

ناگهان دنیا برای ما کوچک شد. ما در آن صحرای دورافتاده، یک تیم پشتیبانی از سراسر جهان داشتیم. ویکرام در هند کارهای قانونی را می‌چرخاند، چارلی در تگزاس پول جمع می‌کرد، آقای تاناکا در ژاپن نقشه درست می‌کرد و لولا در اسپانیا به ما امید می‌داد.

این کمک‌ها نه تنها فشار را از روی ما برداشت، بلکه آن تنش احمقانه بین من و اژدر را نیز از بین برد. اختلافمان در برابر اینهمه مهربانی بی‌معنا بود. ما دوباره تبدیل به آن دو دوست قدیمی شدیم که می‌خواستند کار درستی انجام دهند.

دیگر این فقط سفر ما نبود. این یک حرکت جهانی بود. حرکتی که از مهربانی مردم عادی از فرهنگ‌ها و کشورهای مختلف به وجود آمده بود تا یک حلقهٔ گمشده از تاریخ را به هم وصل کند و آرامش را به دو روح، در دو سوی جهان، بازگرداند.

 

(ادامه دارد)