درین فصل عشق پنهان میان جولیا و اوغلو خودنمایی میکند.

 

۱۱

فصل یازدهم: وداع با رویاها

فردا باید به سمت ویندهوک حرکت می‌کردیم. همه چیز برای سفر آماده بود؛ بقایای گل محمد با احترام بسته‌بندی شده، مجوزهای اولیه گرفته شده، و بلیط هواپیما رزرو شده بود. ولی یک چیز بود که درست در جایش قرار نداشت: قلب من.

هوا داشت کمکم تاریک می‌شد. نمی‌توانستم بروم بدون اینکه با جولیا خداحافظی کنم. بدون اینکه بخواهم واقعاً با او خداحافظی کنم. به آزمایشگاه موقتش—یک کلبهٔ کوچک پر از میز و وسایل علمی—رفتم تا یادداشتی در قالب دعوتنامه برایش بگذارم. در نیمه‌باز بود.

او آنجا ایستاده بود، پشت به در، و به چیزی روی میز خیره شده بود. اما حواسش جای دیگری بود. انگار تمام وجودش به چیزی در دوردستها—شاید به استانبول، شاید به آینده‌ای ناممکن—چسبیده بود.

در را آرام زدم. «جولیا؟»

تیک زد و برگشت. یک لبخند حرفه‌ای اما غمگین روی لبانش ظاهر شد، مثل کسی که یک ماسک زده باشد.

«جولیا... میروم که برای فردا آماده بشوم. می‌خواستم... خداحافظی کنم. و بازم ازت تشکر کنم. اگر تو نبودی، ما هیچ‌وقت موفق نمی‌شدیم.»

با صدایی لرزان گفت «خواهش می‌کنم،» و ادامه داد: «یک پروژهٔ باستان‌شناسی بسیار جالب بود.» ولی نگاهش چیز دیگری می‌گفت. نگاهش می‌گفت: «برای من خیلی بیشتر از این بود.»

سکوتی سنگین بین ما افتاد. من دستانم را در جیب‌هایم فرو کردم، نمی‌دانستم با آنها چه کار کنم. جولیا نتوانست نگاهم را تحمل کند. به سمت پنجره رفت و پشتش را به من کرد.

با صدایی خفه که تقریبا زمزمه بود گفت: «پس... فردا می‌روی، به استانبول. به زندگی عادیت.» و همانجا صدای ضعیفش را کات کرد. انگار ته جمله عبارت "بدون من" را بغض غریبی فرو خورد.

سعی کردم جو را سبک کنم و با حالتی شوخ گفتم: «آره... باید برسم به کارها و... میدونی، روال همیشگی.» ولی حرف‌هایم پوچ به نظر می‌رسید.

ناگهان برگشت. نگاهش مستأصل بود، پر از سؤالی که جرات پرسیدنش را نداشت. «و هیچ چیز... هیچ دلیلی وجود ندارد که دیگر به آفریقا برگردی؟ یک سایت باستان‌شناسی دیگر؟ یک ماجراجویی دیگر؟ حتی دلیلی مثل من؟»

نفس در سینه‌ام حبس شد. برای یک لحظه، همه‌چیز را فراموش کردم—اژدر، مأموریت، استانبول. یک زندگی دیگر را دیدم: زندگی در کنار این زن باهوش و شگفت‌انگیز، در میان تاریخ و ماجرا. اما سپس دیوارهای واقعیت برگشتند: فاصله، زندگی‌های جدا، آدم‌های متفاوتی که بودیم.

با مهربانی ولی با قطعیت گفتم: «جولیا... تو... تو فوق‌العاده‌ای. واقعاً. اما زندگی من آنجا است. و زندگی تو اینجا. تو دانشمند مهمی هستی. من فقط یک راهنمای تور هستم با دو دوچرخه.» این را گفتم تا به خودم هم ثابت کنم که ادامه دادن این رابطه غیرممکن است.

اشک در چشمانش حلقه زد، اما با غرور جلوی آن را گرفت. «پس این مدت فقط یک همکاری حرفه‌ای بودم؟ حتی برای تو؟ به من بگو که نه. حتی اگر دروغ باشد.»

یک قدم به جلو رفتم. می‌خواستم او را در آغوش بگیرم، همه‌چیز را به هم بریزم. اما به جای آن، دستم را دراز کردم و به آرامی روی شانه‌اش زدم. تماسش برق‌آسا بود.

«ببین جولی من دوستی‌ پیدا کردم که تا آخر عمر فراموشش نمی‌کنم. این از هر همکاری حرفه‌ای ارزشمندتره.»

این تنها حقیقتی بود که می‌توانستم به او بدهم. و او آن را پذیرفت. سرش را به نشانه تسلیم تکان داد، دیگر توان نگاه کردن به من را نداشت.

«پس... موفق باشی اوغلو. سفرت بی‌خطر باشه.»

«و تو هم جولیا...ممنون. برای همه چیز.»

برگشتم و از آن کلبه بیرون آمدم. وقتی در پشت سرم بسته شد، احساس کردم دری برای همیشه بسته شد. هوای شب آفریقا سرد بود، اما سرمای درونم بیشتر بود.

فردای آن روز، هنگام خداحافظی نهایی، جولیا کاملاً حرفه‌ای بود. با هر دوی ما محکم دست داد و آرزوی موفقیت کرد. اما وقتی سوار ماشین می‌شدم، نگاهش را برای یک لحظه گرفت. در چشمانش چیزی دیدم—یک وداع خاموش، یک راز ماندگار—که می‌دانستم تا همیشه با من خواهد ماند. وداع واقعی ما، شب قبل و در سکوت، انجام شده بود.

 

(ادامه دارد)