درین فصل انگار در اتاق تنهایی، ذهنش مدام در ورق زدن خاطرات پیدا کردن شغل، خدمت سربازی و دانشگاه پس و پیش میشود.

 

۲

فصل دوم: ریشه‌های تلخِ درختِ تنهایی

کاوه در آن اتاقِ نمورِ پادگان، زیر نور لامپِ فلورسنتِ سرد، نامه‌ای از مادرش را برای بار صدم می‌خواند. خط‌های نازک و منظمِ مادر، مثل خودش بود: منضبط، دقیق، اما پر از گرمایی که تنها کسی که می‌توانست تشخیصش دهد، کاوه بود. نامه پر از توصیه‌های معمول بود: *«پسرم، مواظب سلامتیت باش، غذای کافی بخور، با فرمانده‌ها درست رفتار کن...»* اما بین خطوط، دست‌نوشته‌های مادر بوی نگرانی می‌داد. نگرانی از پسری که هرگز نتوانسته بود در هیچ جایی جایگاهش را پیدا کند.

پدر اما، حتی در نامه‌هایش هم سختگیر بود. یک بار برایش نوشته بود: *«تو که همیشه در رویاهایت زندگی می‌کنی، حداقل در آن دنیای نظامی یک مرد واقعی باش!»* مرد واقعی... این عبارت همیشه مثل چاقویی در پهلوی کاوه فرومی‌رفت. پدری که هرگز راضی نبود. نه از نمره‌هایش، نه از انتخاب‌هایش، نه حتی از طرز راه رفتنش. یک بار در نوجوانی، وقتی کاوه از ترسِ پدر، دروغی کوچک گفته بود، او را تا نصفه‌شب در حیاطِ خلوتِ خانهٔ جنوبی‌شان زانو زنده نگه داشته بود، زیر باران. *«مرد که دروغ نمی‌گوید!»* فریاد زده بود. اما خودش در معاملاتِ بازار، بزرگترین دروغ‌ها را می‌بافت.

---

دانشگاه: جنگلِ تناقض‌ها

وقتی کاوه از آن شهرِ گرمِ جنوب به شمال آمده بود، فکر می‌کرد بهشتِ آزادی را پیدا کرده است. اما دانشگاه برایش جهنمِ تنهایی‌های پیچیده شد.

دو جبههٔ متخاصم همواره در خواب و بیداری در اعماق وجودش می جنگیدند:

۱. دخترانِ محجبهٔ انجمن اسلامی: صورت‌های بی‌آرایش، چشمانی که به جای نگاه، *حکم* صادر می‌کرد. یادش می‌آمد روزی که یکی از آن‌ها، دختری را که روسری‌اش کمی عقب رفته بود، در حیاط دانشگاه جلوی جمع *«بی‌حیا»* خطاب کرده بود. آن دختر گریه کنان فرار کرده بود، اما کاوه ایستاده بود، مثل مجسمه‌ای از سنگ. نه به خاطر تأیید آن فریاد، که از شرمِ خودش. شرم از این که در عمق وجود، هنوز به بدنِ آن دختر نگاه کرده بود و لذتی پنهان حس کرده بود.

۲. پسرانِ خوابگاه:

- گروه اول: کتاب‌خوره‌هایی که انگار دانشگاه فقط کلاس و آزمایشگاه بود. با آن‌ها حرف می‌زد، اما احساس می‌کرد به یک سیارهٔ دیگر تعلق دارند.

- گروه دوم: پسرانی که پشت نقابِ دانشجوی نمونه، در تاریکیِ شب‌های خوابگاه، سیگارِ تقلبی می‌کشیدند و با چشمانِ گرگ‌وار دنبال *«شکار»* می‌گشتند. یک بار یکی از آن‌ها به کاوه پیشنهاد داده بود: *«بیا با ما، یه دختر بازاری معرفیت می‌کنیم... پولش رو ما می‌دیم!»* کاوه آن شب تا صبح بالا آورده بود. نه از مستی، که از نفرت. نفرت از خودش که برای یک لحظه، وسوسه شده بود.

---

مصاحبه‌ها: آیینهٔ شکست‌های پنهان

وقتی مدرکش را گرفت، فکر می‌کرد دنیا منتظر اوست. اما:

- خانمِ صرافلو مصاحبه‌کنندهٔ شرکتِ نفتی: زنی چهل‌ساله با عینکِ ته‌استکانی. وقتی کاوه به چشمانش نگاه کرد، دست‌هایش عرق کرد. ناخودآگاه به یاد همان دخترانِ دانشگاه افتاد که هر نگاهِ مردانه را *«تهاجم»* می‌خواندند. جواب‌هایش لکنت پیدا کرد. خانم با بی‌حوصلگی گفت: *«آقای کاوه، شما اصلاً اعتمادبه‌نفس ندارید.»*

- آقای دکتر آراکیان مصاحبه‌کنندهٔ کارخانهٔ داروسازی: مردی پنجاه‌ساله با کت‌وشلوارِ ایتالیایی. نگاهش به رزومهٔ کاوه که افتاد، بی‌آنکه بخواند، پرسید: *«تو چه ربطی به این شغل داری؟»* و وقتی کاوه شروع به توضیح کرد، با بی‌صبری قطعش کرد: *«برو بابا! تو که حتی بلد نیستی خودت رو بفروشی!»*

کاوه آن روز در پارکِ شهر، روی نیمکت نشست و به آسمان نگاه کرد. *«مقصر کیست؟»*

- پدر؟ برای آن همه سخت‌گیری؟

- مادر؟ برای آن همه سکوت در برابر پدر؟

- دانشگاه؟ برای آن همه تضادِ دروغین؟

- یا خودش؟ برای آن همه ترس، برای آن همه تردید؟

---

پادگان: زندانِ جدید

سفارشِ آن دوستِ خانوادگی، او را به این ادارهٔ نظامی انداخت. اما اینجا هم *بی‌گانه* بود.

- سرهنگ طاهرخانی فرمانده ای خشن و مردی شبیه پدرش، اما با اخم‌های دائمی‌تر. یک بار جلوی جمع فریاد زده بود: *«کاوه! تو حتی بلد نیستی مثل یک مرد گزارش بنویسی!»*

- همکارانش یا چاپلوس بودند، یا در حال توطئه. کاوه نه می‌توانست چاپلوسی کند، نه می‌خواست در دسیسه‌ها شرکت کند. پس تنها ماند.

شب‌ها، در اتاقِ سربازی‌اش، زیر پتو، نامه‌های مادرش را دوباره می‌خواند. بوی عطرِ قدیمیِ مادر را در خیالش حس می‌کرد. گاهی آنقدر گریه می‌کرد که صبح، چشم‌هایش ورم کرده بود. اما صبح، دوباره باید ماسکِ مردِ قوی را می‌زد.

---

پرسشِ بی‌پاسخ

کاوه حالا، در آستانهٔ کهنسالی، نه فقط با ناتوانیِ جنسی، که با انبوهی از *چراها* روبرو بود:

- چرا نتوانست عشق را در آغوشِ سارا درک کند، نه در شهوت؟

- چرا نتوانست در دانشگاه، یا کار، یا پادگان، جایی برای خودش بسازد؟

- چرا پدر و مادرش را آنقدر دیر فهمید، وقتی دیگر زیر خاک سرد بودند؟

شاید پاسخ، در همان نامه‌های مادر بود. در همان خط‌های منظم، که همیشه بین سطورش فریاد می‌زد:

«پسرم... فقط زنده نباش. *زیستن* را یاد بگیر.»

اما کاوه حالا می‌دانست: *زیستن*، هنری بود که او هرگز آموزش ندیده بود. نه در خانهٔ پدری، نه در دانشگاه، نه در پادگان. و حالا، وقت داشت تا در تنهاییِ پیریش، این هنر را از نو بیاموزد. شاید هم... خیلی دیر شده بود.

 

(ادامه دارد)