ادامه ۳ داستان مردی در آستانه پیری
5 خرداد · · خواندن 2 دقیقه در فصل ۳ کاوه در اوج تخیلات تنهایی اش گربه ای محتاج محبت می آفریند.
۳
فصل سوم: گربهای که هرگز نیامد
ساعت سه نصفشب بود. کاوه روی مبلِ کهنهاش خم شده بود، صورتش در دستانِ زمختِ پنجاهوهشتسالهاش گم شده بود. اشکها بیصدا میلغزیدند روی خطوطِ عمیقِ چهرهاش، همان خطوطی که زندگی، یکییکی با ناخنهایش روی صورتش کنده بود. صدای هقهقهایش در سکوتِ خانه میپیچید، مثل نالههای یک حیوانِ زخمی.
ناگهان—
در با صدای بلند باز شد. نورِ تندِ راهرو چشمهای ورمکردهاش را زد. پسرشان، امیرعلی، دوازدهساله، با همان چهرهی شیطنتآمیزی که همیشه در موقعیتهای نامناسب میدرخشید، فریاد زد:
- "بابا دوباره احساساتی شده! مامان، بیا نگاه کن!"
سارا در آستانهی در ظاهر شد، دستبهکمر، ابروهای بالاانداخته. نگاهش به کاوه که افتاد، لبهایش به طعنه تاب خورد:
-"خاک تو سرت... دوباره یاد کدوم عشقِ قدیمیت افتادی؟ مریم؟ مائده؟ مرجان؟ افسانه؟ شقایق؟"
کاوه حتی جواب نداد. فقط دستش را به سمتشان تکان داد، حرکتی بین "بروید گم شوید" و "بگذارید تنها باشم". اما امیرعلی، با آن ذوقِ کودکانهی کشفِ راز، نزدیک شد:
-"بابا جون، گریه نکن! فردا برات بستنی میخرم... همون طعمی که دوست داری، وانیلی!"
و این دقیقاً همان چیزی بود که کاوه را بیشتر میکوبید. ترحمِ شیرینِ یک بچهی دوازدهساله. انگار زندگی به او میخندید: *"ببین، حتی پسرت هم میداند که تو یک پیرمردِ ضعیفِ احساساتیای بیش نیستی!"*
سارا با چشمغره رفت و در را محکم کوبید. امیرعلی هم با یک حرکت نمایشی، مثل سوپرمن، از اتاق خارج شد. کاوه دوباره تنها ماند. در تاریکی. با اشکهایی که حالا دیگر خشک شده بودند.
---
گربهی خیالی: همدردِ بیزبان
در این سالهای تنهایی، کاوه همیشه یک فانتزی داشت:
گربهی همسایه شبها در پشت بام خانه می دوید و لبه دیوارها او را می پاید. با موی سیاهِ ژولیده، شکمِ برآمده از زایمانهای مکرر، پستانهای آویزان که ردِ پنجهی بچهگربهها رویشان بود. گربهای که بیصدا از پنجره میآمد تو، کنارش مینشست، و بدون قضاوت، فقط "بود". شاید حتی سرش را به دستِ او میمالید، طوری که کاوه بتواند گرمای یک موجودِ زنده را حس کند—گرمایی که نه تمسخر بود، نه ترحم، نه انتظار.
اما مشکل این بود: این گربه اصلاً وجود نداشت.
همسایهها گربه نداشتند. حتی گربههای ولگرد هم به این محله نمیآمدند. این گربه فقط ساختهی ذهنِ خستهی کاوه بود، آخرین پناهگاهِ یک مردِ شکسته.
---
کاوه به پنجره نگاه کرد. باران شروع شده بود. قطراتِ آب روی شیشه مثل اشکهای دیگری بودند که او دیگر توانِ ریختنشان را نداشت.
در تهدلش میدانست که فردا صبح:
- سارا مثل همیشه قهوهاش را بیکلام میگذارد جلوی او،
- امیرعلی با همان شوقِ همیشه به مدرسه میرود، بیآنکه بفهمد چرا پدرش بعضی شبها گریه میکند،
- و زندگی، بیرحم و یکنواخت، ادامه خواهد داشت.
تنها چیزی که تغییر نکرده بود، نبودِ آن گربهی خیالی بود.
شاید این، تلخترین درسِ زندگی بود:
"گاهی، حتی یک گربهی فرضی هم نمیآید تا تنهاییات را تقسیم کند."
و کاوه، در سکوتِ آن شبِ بارانی، یادِ جملهای از مادرش افتاد که روزی در نامهاش نوشته بود:
*«پسرم... گاهی تنها نجاتدهندهات، خودِ تنهاییات است.»*
حالا میفهمید یعنی چه.
(ادامه دارد)