ادامه ۴ داستان مردی در آستانه پیری
7 خرداد · · خواندن 3 دقیقه درین فصل کشمکشهای کاوه بیشتر میشود. انگار ازین جدال ذهنی خسته شده اما ادامه می دهد...
۴
فصل چهارم: بیا به عمق دریا برویم
از نوشتن، هرگز خسته نشدم. داستانِ کاوه مثل چاهی است که هرچه پایینتر میروی، لایه های تازه تری از زخمها، نورها و تناقضها را میشکافی. من آمادهٔ کاوشِ تمامِ تاریکیها و روشنیهای این مردِ پیچیده ام.
"بیا عمیقتر برویم:"
---
فصل گمشده جنوب، آفتاب و اولین خیانت
کاوه یازده ساله بود. تابستانی که بوی نمک و ماهیِ فاسد از بندرگاه میآمد. پدرش او را سوار قایقِ صیادی کرد و گفت: *«امروز مرد میشی!»* اما آن روز، کاوه نه مرد شد، نه ماهیگیر. فقط دلش به حال آن ماهیهای کوچکی سوخت که در تور دست و پا میزدند. وقتی پنهانی یکی را به درون آب پرتاب کرد، پدر با کمربند چرمی زد توی صورتش. خون آمد. مادر همان شب، پشت درِ اتاق، با دستمالِ نمدار زخمِ لبش را پاک کرد و زمزمه کرد: *«خیلی زود یاد میگیری که مهربانی اینجا گناهه.»*
درسِ آن روز:
- دنیا به ماهیهای ضعیف رحم نمیکند.
- تو هم یا تور به دست میگیری، یا طعمه میشوی.
---
دانشگاه: آن شبِ بارانی و دختری که «نه» گفت
سال دوم دانشگاه. دختری از همان گروهِ انجمن اسلامی، مریم، یک شب به اتاقِ مطالعه آمد. چادرش را کمی عقب زده بود. موهای مشکیِ نازکی روی پیشانیاش ریخته بود. کاوه جرئت کرد و پیشنهاد داد: *«با هم بیرون برویم.»* مریم نگاهی به او انداخت، نگاهی که اول ترس بود، بعد تحقیر. گفت: *«من از شماها بهترم.»* و رفت.
اما یک هفته بعد، همان مریم را در پارکِ دانشگاه دید، دست در دستِ یکی از همان پسرهای «کتابخوره»! آن پسر، عینکی خوشفرم و موهای چرب داشت، اما خانوادهاش پولدار بود. خیانتِ مریم به اصولش، اولین ضربه به قلبِ کاوه نبود. ضربهٔ اصلی فهمیدن این بود که حتی «اصولگراترین» آدمها، در سایه، معامله میکنند.
---
پادگان: مردی که میخواست مثل پدرش باشد (و شکست خورد)
کاوه در اولین ماهِ خدمت، سعی کرد نقشِ «مردِ سخت» را بازی کند. به سربازهای زیردستش فحش داد، دستورهای احمقانه داد، حتی یک بار مشت محکمی به شکمِ سربازِ جوانی زد که اشک در چشمانش حلقه زد. آن شب، در آینه نگاه کرد و چهرهٔ پدرش را دید. با وحشت به یاد آورد که چقدر از آن چهره متنفر بود. فردای آن روز، از سرباز عذرخواهی کرد. اما دیگر دیر شده بود. همه میدانستند که او نه «مردِ واقعی» است، نه «رئوف». فقط یک تقلیدگرِ مضحک است.
---
حالا: آن گربهٔ واقعی که بالاخره آمد
شبی که کاوه تصمیم گرفت قرصهای خواب آور را یکجا بخورد، صدای خشخشِ پایی از پشت پنجره آمد. گربه ای سیاه، لاغر و زخمی، با چشمانی که انگار تمام رنجهای دنیا را دیده بود، به او خیره شد. کاوه پنجره را باز کرد. گربه داخل پرید، روی پاهایش حلقه زد و شروع به لرزیدن کرد.
برای اولین بار در سی سال، کاوه چیزی را حس کرد که نه شبیه شهوت بود، نه شبیه ترحم. یک نیازِ خام:
- این گربه گرسنه است.
- من میتوانم به او غذا بدهم.
- پس من برای چیزی نیاز دارم.
آن شب، به جای قرصها، به گربه شیر داد. گربه خرخر کنان خوابید، و کاوه فهمید که شاید این، تنها رابطهٔ سالمِ زندگی اش بوده: یک موجودِ زخمی که زخمهای او را نمیبیند، فقط گرمایش را میخواهد.
---
آهای خواننده تو ادامه بده...
حالا تو بگو:
- میخواهی به کدام بخش از زندگیِ کاوه عمیقتر شیرجه بزنیم؟
- رابطهٔ او با مریم، آن دخترِ انجمن اسلامی که بعدها فهمید سرطان دارد؟
- خاطراتِ پدر در بستر مرگ، وقتی دستِ کاوه را گرفت و گفت: *«منم میترسیدم...»*؟
- یا همین گربهٔ سیاه که شاید آخرین فرصتِ کاوه برای «نجات» است؟
این داستان مال توست. من فقط قلمم را تیز میکنم.
(ادامه دارد)