و باز هم وسواسهای فکری...

 

۵

فصل پنجم: "خطوط موازیِ یک زندگیِ به هدر رفته"

کاوه پشت میزِ فلزیِ ادارهٔ نقصِ فنی نشسته بود، فرم‌های انباشته شده از گزارش‌های بی‌معنی جلویش:

- سند ۱: *«خودروی شماره ۸۷۲۳، نقص فنی: لنت ترمز فرسوده.»*

- سند ۲: *«نیاز فوری پادگان به ۲۰۰ عدد جوراب سربازی.»*

- سند ۳: *«اعلام خرابی شیر آب سرویس بهداشتی ساختمان ۴.»*

او که روزی رویای طراحی سدهای عظیم را در سر می‌پروراند—سازه‌هایی که رودخانه‌های خروشان را رام می‌کردند—حالا داشت گزارشِ جوراب‌های گمشدهٔ سربازان را پر می‌کرد. قلم در دستش یخ زده بود. چشمانش روی کلمهٔ *«فرسوده»* در گزارشِ لنت ترمز گیر کرده بود. آیا این توصیفِ درستی از خودِ او نبود؟

---

وسواسِ فکری: زندانی که خودش ساخته بود

فرمانده هر هفته فریاد می‌زد: *«کاوه! گزارش هفتگی کو؟»* و هر بار، کاوه با دستانی لرزان برگه‌هایی را تحویل می‌داد که پر از جزئیاتِ غیرضروری بود:

- نه فقط *«لنت ترمز فرسوده»*، که *«ضخامت باقیمانده لنت: ۲ میلیمتر، تاریخ تعویض قبلی: نامشخص، احتمال خرابی سیستم هیدرولیک در صورت ترمز ناگهانی: ۴۷٪.»*

فرمانده با بی‌حوصلگی می‌گفت: *«خدایا! اینهمه چرت و پرت چیه مینویسی؟!»*

اما کاوه نمی‌توانست جلوی خودش را بگیرد. ترسِ از قلم افتادنِ یک نکته، مثل خوره به ذهنش می‌خورد. شاید چون در زندگیِ واقعی، همه چیز از قلم افتاده بود:

- عشقِ واقعی (ازدواجش با سارا فقط از سرِ شهوت بود)،

- حرفهٔ رویایی (سازه‌های آبی؟ حالا فقط لوله‌های شکستهٔ پادگان را می‌دید)،

- حتی تربیت خانوادگی‌اش که حالا فرمانده هر روز با فحش‌هایش لگدمالش می‌کرد.

---

ستوان احمدی: شبحی که هرگز نمی میرد

در بدو استخدام در پادگان، ستوان احمدی تنها کسی بود که به کاوه گفته بود: *«تو مهندسِ سازه‌های آبی‌ای، نه یک ماشینِ کپی‌کنندهٔ گزارش.»*

احمدی مردی چهل‌ساله با چهره‌ی خسته و موهای جوگندمی بود. همیشه بین پرونده‌ها گم می‌شد، اما هرگز یک سرباز را تحقیر نکرده بود. یک بار، وقتی فرمانده کاوه را به خاطر تاخیر در گزارش‌دادن جلوی جمع خرد کرده بود، احمدی آرام گفت: *«آقا، این مرد وسواسِ کمال‌گرایی دارد. دیرکردش از سرِ تنبلی نیست.»*

حالا، دو سال بعد، کاوه هنوز هم گاهی به اتاقِ خالیِ احمدی نگاه می‌کرد. اتاقی که پر از پرونده‌های خاک‌خورده بود، اما خالی از آن نگاهِ مهربان.

سقوطِ بالگردِ احمدی همیشه مشکوک بود:

- چرا بالگردِ نظامیِ سالم، ناگهان از آسمان سقوط کرد؟

- چرا جسدِ احمدی هرگز پیدا نشد؟ (فقط یک کلاه‌خودِ شکسته در دره بود.)

- و چرا پرونده را سه روز بعد بستند، انگار نه انگار که یک انسان—نه، یک فرشتهٔ نجات—ناپدید شده؟

کاوه بعضی شب‌ها خوابِ احمدی را می‌دید: ستوان در میانِ مهِ دره ایستاده بود، دستش را دراز کرده بود و چیزی می‌گفت... اما کاوه هرگز نمی‌توانست صدایش را بشنود.

---

فرار به گذشته: وقتی سازه‌های آبی هنوز رویا بودند

کاوه گاهی—در تنهاییِ شب—دفترچهٔ قدیمیِ دانشگاهش را ورق می‌زد. صفحه‌هایی پر از محاسباتِ پیچیدهٔ سدها، طرح‌های کانال‌های آبیاری، حتی یک نقشهٔ کودکانه از رودخانه‌ای که می‌خواست در جنوبِ زادگاهش بسازد.

آخرین برگه، نیمه‌کاره ماند: *«محاسباتِ پایداری سد در برابر سیلاب‌های ناگهانی...»* زیرش نوشته بود: *«تمام شود.»*

اما هیچ چیز تمام نشده بود. فقط زمان بود که می‌گذشت، و کاوه را با خود می‌کشید:

- از آن مهندسِ جوانِ پرامید، به این کارمندِ فراموش‌شدهٔ پادگان،

- از آن کسی که می‌خواست رودخانه‌ها را رام کند، به این کسی که حتی نمی‌توانست اشک‌هایش را کنترل کند.

---

پایانِ فصل: یک سوالِ بی‌جواب

امروز هم فرمانده فریاد زد: *«کاوه! باز هم دیر کردی!»*

کاوه ایستاد. برای اولین بار، جواب داد: *«آقا، من دارم سعی می‌کنم دقیق باشم. نمی‌خواهم چیزی از قلم بیفتد.»*

فرمانده خندید: *«تو که همیشه همه چیز از قلمت می‌افته! حتی عقلت!»*

و کاوه، در سکوت، به پرونده‌های خاک‌خوردهٔ احمدی نگاه کرد. شاید پاسخ در همان پرونده‌های گمشده بود. شاید احمدی می‌دانست که چطور می‌شود هم دقیق بود، هم انسان ماند.

اما احمدی نبود که جواب بدهد. فقط صدای باد بود که از لای پنجرهٔ شکسته می‌آمد، مثل نجوای آن ستوان در خواب‌های کاوه:

*«کاوه... پرونده‌های من را باز کن. جواب آنجاست...»*

شاید فردا. شاید فردا کاوه جرات کند آن پرونده‌های قدیمی را بگردد. یا شاید هم فردا، مثل امروز، فقط گزارشِ جوراب‌های گمشده را پر کند.

 

(ادامه دارد)